زمستان از راه رسید. همه جا سرد و پر از برف شده بود که راهی افغانستان شدم. زمانی که به هرات رسیدم هوا تاریک بود، با بیک  دست داشته‌ام با سه مردی که در یک بس آمده بودیم و آدم‌های امنی معلوم می‌شدند همراه شدم. تمام دارایی دستم شش یا هفت صد تومن بود که وقتی تبدیل به پول افغانی کردم دوصد افغانی شد.

سه شب را خانه‌ی آشناها در هرات سپری کردم. می‌خواستم هرچه زودتر سمت پاکستان بروم. از رفتنم  به افغانستان هیچ‌کس جز دوستم زهرا و چند دوست دیگر خبر نداشتند. به خاطر مسائل امنیتی به خانواده‌ هم نگفته بودم. از هرات سمت قندهار بدون محرم اجازه سفر نمی‌دادند. به مشکل با یک خانواده‌ یکجا شدم و به قندهار رسیدم. دو روز در هتلی در قندهار ماندم. صدای  پا را هم می‌شنیدم می‌ترسیدم.  بدون حجاب حتی تشناب نمی‌رفتم. همه صورت‌ام جز دو چشمم پوشیده بود. 

اسم من ظریفه سالنگی است. متولد شهر کابل هستم. از مکتب پنج‌صد فامیلی فارغ شدم، امتحان کانکور نتیجه قناعت‌بخش نداشت، در یک انستیتوت در رشته ژورنالیزم دو سال درس خواندم. بعد از فراغت در تلویزیون بانو به صفت کارآموز شروع به کار کردم. هم‌زمان دنبال دانشگاه بودم تا درسم را ادامه دهم. با مشکلات زیاد در دانشگاه پیشگام در رشته اقتصاد شروع کردم.

بعد از دو سال کار در تلویزیون بانو به یک نهاد دیگر پیوستم، یک ونیم سال در آن جا کار کردم، چنان با ذوق و علاقه می‌رفتم و کار می‌کردم که در مدت کوتاه ارتقا کردم. هم‌زمان با کار رسمی فعالیت‌های فرهنگی و مدنی هم می‌کردم، در کورس‌های کوتاه مدت زیادی اشتراک کردم، از طریق تلویزیون بانو در کنفرانس‌ها اشتراک می‌کردم و در فضای مجازی هم فعال بودم. دوست و آشنا از طریق رسانه بانو و فعالیت‌های مدنی پیدا کرده بودم، دایره روابط اجتماعی‌ام گسترده‌تر شده بود، کم کم از آن دختر درون‌گرای خجالتی بیرون می‌شدم که کابل سقوط کرد.

با سقوط کابل، آرزوهایم کامل برباد شده بود؛ بیکار، ناامید و افسرده بودم که تازه دو اعتراض کوچک چند نفری شکل گرفته بود که من هم به جمع این گروه‌ها پیوستم. ما کار خود را از طریق گروه وتس‌اپ شروع کردیم، هیچ کدام همدیگر را نمی‌شناختیم. بعد از دو اعتراض مشترک گروه ما جنبش زنان عدالت‌خواه را بنیان گذاشت و من شخصا یکی از اولین بنیان‌گذاران این گروه اعتراضی هستم که از آن جمع، فقط چهار، پنج نفری ماندیم که وارد سال پنجم فعالیت‌ این جنبش می شویم. بقیه یا جنبش‌های جداگانه ساختند یا دست از اعتراض کشیدند. 

شش ماه در جاده‌های کابل با جمع از معترضین اعتراض کردیم، دیوارنگاری و  نشست‌های خبری نیز برگزار کرده بودیم که از طرف طالب‌ها تهدید شدیم، وایس‌های عجیب و غریب، پیام های تهدید آمیز، تا این‌که گپ به تلاشی خانه‌ها رسید. آخرین برنامه ما در خانه تمنا پریانی بود. همان شب قرار بود، تمنا یک جلسه مجازی بگیرد و قرار بود یک تعداد فردا به دفتر سازمان ملل برویم که جلسه شروع نشده ویدیوی کمک خواستن، جیغ و داد تمنا فیسبوک را فراگرفت.

تمنا را عاجل از گروه‌های وتس‌اپ بیرون کردیم، گروه جنبش را هم خراب کردیم و گروه تازه ساختیم. همان روزها چند باری گروه ما از دسترس خارج شده بود. وضعیت ما بدتر شده می‌رفت هر روز یک تعداد دستگیر می‌شد. بعضی‌ها به خانه امن منتقل شدند و از آنجا هم دستگیر شدند.

شب و روز از ترس و سرگردانی گریه می‌کردم. خانه‌ام را مدتی تغییر دادم. از کارته نو تا بادام باغ این طرف و آن طرف در رفت و آمد بودم.  پدرم را از کار بیرون کرده بودند، در شش ماه هر چه وسیله خانه بود فروخته بودیم. وقتی همه چیز خانه از پول تا وسایل تمام شد، خانه را گرو دادیم و با پولش با خانواده یکجا راه قاچاق ایران را پیش گرفتیم. هشت شبانه روز از مسیر نیمروز و پاکستان به خاک ایران رسیدیم.

در کنار تمام کارهای طاقت‌فرسای که در ایران انجام می‌‌دادم، از وضعیت زنان افغانستان غافل نشدم. از هر راه ممکن صدایم را بیرون کردم، برنامه‌های اعتراضی داخل ایران، ثبت ویدیو در رسانه‌ها، نوشتن متن، همکاری در بخش خبر رسانه نای نیوز و چینل یوتیوب.

در ایران مصروف کار و فعالیت بودم تا این که بهار امسال از دفتر کفالت که قبلا معلومات ما نزدشان ثبت بود، زنگ آمد. پدرم رفت و آنجا برگه‌های سرشماری خانواده را از پدرم گرفتند و برگه خروج به دستش دادند. در خزان امسال خانواده‌ام سمت افغانستان راهی شدند. من در همان خانه که وقتش مانده بود ماندم، بعد از جنگ ایران و اسرائیل سخت‌گیری‌ها زیادتر شد، کارم را از دست دادم. کار گیر نمی‌آمد. گرسنه و بیکار آنجا بودم تا این که صاحب خانه نصف پول را داد و گفت خانه را تخلیه کنم. چند روزی خانه خاله، خواهر و دوستانم ماندم. اما دیگر امکان نداشت این طوری گذاره کنم. ویزای تحصیلی پاکستان را درخواست کرده بودم که رد شد، بعد ویزه میدیکل گرفتم اما بین طالبان و پاکستان درگیری شد و مرز زمینی بسته شد.

روز سومی که در هوتل قندهار منتظر بودم قاچاقبر هماهنگ کرد که باید راه بیفتیم. سه خانواده بودیم یکی من، یک خانواده دو نفری که هر دو زن بودند؛ یکی از آنها شش ماه حمل داشت و یک خانواده چهار نفری که دو زن و دو کودک بودند. زن طفل‌دار با کودک‌هایش در چوکی پیش‌رو نشست، ما چهار خانم در سیت پشتی نشستیم. موتر ساعت ۶ حرکت کرد. ساعت ۹ شب به لشکرگاه رسید، نیم ساعتی در یک منطقه  دور از دید مردم میان کوچی‌ها در خانه راننده بودیم، سوار موتر بعدی با راننده جدید شدیم. از آنجا به بعد چک‌پاینت بسیار  زیاد بود. در چک پاینت‌ها راننده کاغذی در دست داشت و با گفتن «اجازه لرم مشره» اجازه ورود می گرفت.

به دشت‌های بی‌پایان  هلمند رسیدیم جایی که زمین پر از ریگزار و سنگ بود. موتر به سختی می‌رفت. دشت‌هایی بود که جز خار و تعدادی شتر دیگر هیچ جنبنده‌ای وجود نداشت. نزدیک هشت ساعت با موتر سفر کردیم. این مسیری بود که پیاده‌روی نداشت اما دو برابر باید پول به قاچاقبر می‌دادیم. ساعت دو شب بود که موتر دم دروازه خانه‌ی ایستاد، ما را پیاده کرد و گفت داخل خانه برویم. راننده گفت فردا ساعت هشت راننده دیگر به دنبال شما می‌آید.

شب را در آن اتاق ماندیم. فردا ساعت هشت کسی نیامد، ساعت از ۹ گذشته بود که یکی دروازه را زد و گفت راننده‌ای که قرار بود شما را ببرد، دستگیر شده است. منظورش این بود ما هم باید جای خود را تغییر دهیم، اما امکانش نبود. آنجا نه موبایل آنتن می‌داد نه انترنت کار می کرد. با دنیا بی‌ارتباط شده بودیم، از طرفی هیچکس و جایی را نمی‌شناختیم. در یک قریه دور افتاده بودیم.

یک ساعت منتظر بودیم که طالب‌ها به سراغ‌مان آمدند. ما را سوار موتر نمودند و چند کوچه پایین‌تر پیشروی  دروازه یک حویلی دیگر پیاده شدیم. ظاهرا شبیه یک خانه بود، هیچ نشانی از این نداشت که یک قرارگاه یا دفتر باشد، اما پر از طالب نظامی و کلاشینکف‌دار بود.

در یک اتاق سرد و خنک ما را رهنمایی کردند و گفتند که منتظر بازجویی باشیم. برگه خروج ایران با کد یکتا و هرچه اسناد از ایران با خود داشتم همه را از بین بردم. 

برنامه‌های مبایل را در ایران پاک کرده بودم، اما تلگرام، جیمیل و یوتیوب‌ام مانده بود، همه را حذف کردم. بعد از یک ساعت یکی یکی ما را برای بازجویی خواستند، چهار نفر بودند که صرف یک نفر فارسی یاد داشت..

نام، نام پدر، ولایت، ولسوالی، ملیت، از کجا آمده‌ام، چرا پاکستان می‌روم، چند ساله هستم؟ چرا مجرد هستم، خیلی تاکید داشتند که چرا در ۲۹ سالگی هنوز مجرد هستی. «مسلمان هستی؟ مردان خانواده شما بی‌غیرت است.» ساعت‌ها در آن حویلی ماندیم.

نزدیک شام ما را سوار موتر کردند، ساعت سه شب بود که لشکرگاه رسیدیم، اول راننده را به بخش جنایی مردانه تحویل دادند، بعد  ما را به بخش جنایی زنانه تسلیم کردند. تلاشی شدیم، مبایل‌های ما گرفته شد. در یک اتاق کثیف که نصف آن فرش نداشت وارد شدیم. اتاق یک دهلیز کوچک  داشت که تشناب هم آنجا بود و دروازه‌اش بسته نمی‌شد. دروازه دهلیز را از پشت روی ما قفل کرده بودند. اتاق ما جدا از زنان زندانی‌ بود و نمی‌شد با آنها اندک ارتباط بگیریم. قبل ما دو خانم دیگر هم داخل آن اتاق بودند که یکی‌شان بیشتر شبیه جاسوس بود تا زندانی واقعی. همان جا کنار هم نشستیم، پنهانی از یک مبایل که نزدمان مانده بود دوره‌ای به خانواده‌ها پیام گذاشتیم، در کمین بودیم تا کسی متوجه مبایل نشود.

آنجا از سه شب تا ۹ صبح نشستیم. بعد از ساعت ۹ صبح اظهارات ما گرفته ‌شد. سوالات عجیبی می‌پرسیدند. «ما چه بفهمیم که شما کجا می‌روید؟ با جبهه مقاومت هم‌دست هستید یا داعش؟ می‌روید که سر لچ کنید؟ یک شوی حق داری بگیر نان ته سرش بنداز، دیگه چه می خواهی؟»

خودشان روی چوکی می‌نشستند. ما و پولیس‌های زن که با چادری ما را انتقال می‌دادند روی زمین می‌نشستیم. به زبان پشتو که جواب دادم خوشحال شده بودند. ساعت دو بعد از ظهر محارم ما آمد و تعهد دادند و ما آزاد شدیم. اما بیشتر بخاطر همکاری طالبان با قاچاقبرها آزاد شدیم تا تعهد محارم یا بازجویی‌ها که چیز خاصی بدست‌شان نیامده بود.

بعد از آزادی از دست طالبان دوباره با گروه زنان پیوستم و به قاچاقبر زنگ زدیم. در هماهنگی با قاچاقبر در یکی از رستورانت‌های ادی کهنه هلمند رفتیم، از آن جا ساعت شش شام حرکت کردیم  به سمت راه دشوارتری تا به پاکستان برسیم. 

مسیر دومی راه بسیار بدی بود، ساعت‌های زیادی در شب پیاده رفتیم، دو مسیر در موتر «تویوتا» سوار شدیم که یک ترپال رویش گرفته بودیم، وقتی باد بلندش می‌کرد از سردی به خود می‌پیچیدیم. در یک مسیر از پا ماندم، توان راه رفتن نمانده بود. این مسیری بود که راه‌بلد ما با موترسایکل می‌رفت و ما باید دنبالش می دویدیم. یک قسمت را آمده بودم یک قسمت دیگر مانده بود به راه‌بلد گفتم: «مریض زنانه شدیم دیگه راه رفته نمی‌تانم.» سوار موترسایکل شدم و یک مسیر را این طوری آمدم. بعد دوباره سوار تویوتا شدیم و در روشنایی صبح به سرک پخته رسیدیم، جایی که  موترها منتظر بود. در موترهای کوچک نشستیم و راهی کویته شدیم. 

دو شب بعد به اسلام آباد رسیدم. خانه‌ی دوستم زهرا که مهربانی کرد و آغوش گرم‌اش را به روی تن خسته‌ام گشود. حالا ویزه‌ی مریضی پاکستان را دارم که مهر دخولی نخورده است. یک هفته از زمان ویزه باقی مانده که در این سه چهار روز یک بار پولیس پاکستان پشت دروازه‌ی خانه‌ی دوستم آمد و با دیدن ویزه‌ام چیزی نگفتند اما نمی‌دانم که چطوری ممکن است با ویزه‌ی که یک هفته زمان دارد و مهر دخولی هم نخورده، اینجا دوام بیاورم. برای این‌که صدایم خاموش نشود، این همه رنج و مشقت را کشیدم اما نمی‌دانم که چه سختی‌های دیگر در انتظارم است. 

ظریفه سالنگی دختر معترض سرک‌های کابل است که در چهار سال گذشته پیوسته از حق زنان افغانستان دفاع و صحبت نموده است. 

Leave a comment