فردوس دانشمند* 

با ورودم به اتاق تمنا*، او هیچ واکنشی نشان نداد. غرق دنیای خود‌ بود. به فکر فرو رفته بود. خاموش و شکسته به‌نظر می‌رسید. سر او بر زانوهایش افتاده بود. از پدرش خواستم که با تمنا صحبت کنم، اما او سری تکان داد و آهسته گفت: «او در حدی نیست که حرف‌های شما را بفهمد.» قانع نشدم. کنارش نشستم و با صدای بلند گفتم: «سلام تمنا جان، من خبرنگارم. حال تو خوب است؟» او هیچ تکانی ‌به خود‌ نداد و همچنان ‌مات و مبهوت مانده بود.  

تمنا ۱۸‌ساله است. او  در ۱۸ ثور ۱۴۰۰، زمانی با جمعی از دوستان دانش‌آموزش به‌‌سوی مکتب می‌رفت، در موتربمبی که مکتب سیدالشهدا را مورد هدف قرار داد، زخمي شد. داعش مکتب تمنا و دوستانش را به‌ این دلیل که‌ آنها هزاره و شیعه بودند، مورد حمله قرار داد. آن روز پدر تمنا، نزدیک پنج ساعت بعد از انفجار، خود را بر بالین او رساند. تمنا در شفاخانۀ علی‌آباد کابل در کما به‌سر می‌برد. سر، دست‌ها و سینه‌اش با پارچۀ سفید بسته بود. هرچند داکتران سر او را پانسمان کرده و با تکه‌ای سفید بسته بودند، اما بازهم از شکاف‌های تکه خون بیرون می‌زد. آن هنگام، علاوه بر زخم سر، از بینی و گوش تمنا نیز خون جاری بود. فردای آن روز زخم تمنا را دوختند و جلو خونریزي گرفته شد. تمنا در حالت کما و بی‌هوشی قرار داشت. 

داکتران وقتی او را عمل کرده بودند، گفته بودند که جراحت سبب شده مغز او صدمۀ جدي ببیند. حادثه‌ای که دو سال است تمنا را به چنین وضعیتی انداخته است. اسد*، پدر تمنا می‌گوید: «دخترم همیشه دچار حملات عصبی و فراموشی می‌شود.» 

تمنا صنف هشتم مکتب بود که این اتفاق برای او افتاد. او یکی از دانش‌آموزان ممتاز صنف خود به‌شمار می‌رفت، اما حالا حتا نمی‌تواند درک کند‌ که در مورد چه‌‌چیزی با او ‌صحبت می‌شود. اسد می‌گوید، بعد از آن حادثه تمنا حتا یک‌بار هم کتاب را باز نکرده و خیلی گوشه‌نشین شده است: «کتاب خوانده نمی‌تواند، وقتی حرف هم می‌زند، مرا گریه می‌گیرد، چون هیچ کنترولی بر حرف‌های خود‌ ندارد و حرف‌های بی‌ربط می‌زند.» 

صحبت با پدر تمنا بیش از ۳۰ دقیقه طول کشید، در این میان تمنا فقط یک‌بار از جای خود تکان خورد؛ از اتاق برآمد و خیلی زود با یک مبایل به‌دست برگشت. او در جریان صحبت‌های پدرش، صدای فلم انیمیشن را به‌حدی بلند کرده بود که نمی‌توانستم صحبت‌های پدرش را بشنوم. پدرش به او به‌آرامی و مهربانی گفت: «عزیز بابا، من با این خبرنگار مصاحبه دارم، صدایش را کمی پایین کن.» تمنا با صدای آرام گفت: «اوون خبرنگار است؟» این تنها جمله‌ای است که تمنا به زبان آورد‌. خانوادۀ تمنا از وضعیت کنونی او زیاد نگران است، اما بنابر مشکلات اقتصادی، نمی‌توانند دختر خود را برای معالجه به خارج از کشور ببرند. این خانواده از پدر، مادر، دو برادر و خود تمنا تشکیل شده است. 

در خانواده، تنها پدر او کار می‌کند و ‌معلم‌ است. هردو برادرش از تمنا کوچک‌‌تر‌اند. برادر بزرگ‌تر صنف هشتم مکتب و برادر کوچک‌تر صنف ششم است. درآمدی که اسد از شغل معلمي به‌دست می‌آورد، به‌سختی مصارف خانواده را فراهم می‌کند و پول ناچیزی برای درمان دوامدار تمنا باقی می‌ماند. نبود امکانات کافی در شفاخانه‌های دولتی و فقر خانوادۀ تمنا، سبب شده است که درمان او مؤثر نباشد و مشکلات عصبی او با گذشت هر روز بیشتر شود: «امکانات کم بود و داکتر متخصصی نبود که بتواند به‌گونۀ دوامدار دخترم را درمان کند. دخترم روز‌به‌روز هوشیاری خود را بیشتر از دست می‌دهد.» 

با آنکه اسد سه بار به‌خاطر دخترش به وزارت شهدا و معلولین طالبان مراجعه کرده است، تا ‌‌دخترش در فهرست افراد دارای معلولیت قرار بگیرد و با معاش آن هزینۀ درمان او فراهم شود، ولی طالبان پروندۀ معلولیت او را نپذیرفته‌اند: «بار اول من در بهار ۱۴۰۱ به وزارت شهدا و معلولین دولت طالبان مراجعه کردم، و عریضه‌ام را طبق راهنمایی این وزارت به «معاونت حمایوی و عرضۀ خدمات» این وزارت بردم، بعد برایم یک مکتوب داد و گفت برای تثبیت اینکه مستحق باشید یا نه، باید این مکتوب و تمام اسناد مرتبط با مجروحیت دخترتان را به ریاست رسیدگی به امور شهدا و معلولین وزارت داخله ببرید. من این کار را هم کردم و بعد از چند هفته از آنجا به مکتوب من جواب رد داده شد. گفتند دست و پای دخترت سالم است؛ معلول نیست.» 

تمنا یکی از صدها یا هزاران دانش‌آموز هزاره است که در حملات داعش در سال‌های اخیر زخمی شده‌اند. این گروه تروریستی و گروه‌های وابسته به آن در افغانستان بارها به هزاره‌ها و دیگر گروه‌های مذهبی در مساجد، مکاتب و محل کارشان حمله کرده‌اند. یکی از بدترین حملات در مرکز آموزشی کاج در کابل در سپتامبر ۲۰۲۲ رخ داد که در آن بیشتر از ۵۰ تن دختر هزاره کشته و بیشتر از ۱۲۰ تن دیگر زخمی شدند. در گزارش سال ۲۰۲۲ دیده‌بان حقوق بشر آمده است که مقامات طالبان، با وجود حملات مکرر‌ بر هزاره‌ها برای محافظت و مراقبت از قربانیان و خانواده‌های آنها هیچ‌گونه اقدام نکرده‌اند. 

یکی دیگر از دانش‌آموزان هزاره که در حملۀ داعش به‌شدت زخمی شد، عزیزالله* نام دارد. وقتی به دیدن عزیزالله و خانواده اش در غرب کابل می‌روم، او دنیای دیگری دارد. می‌تواند حرف بزند، اما نمی‌تواند درست بشنود. عزیزالله از اینکه نمی‌تواند درست بشنود، همیشه ناراحت است و این سبب شده است که‌ دچار ناامیدی و آشفتگي شود. درد او و تمنا مشترک است. کاخ آرزوهای هر دو به ویرانه ‌بدل شده است. 

بار سوم وقتی از خبرنگار می‌خواهد ‌سؤالش را تکرار کند، گریه‌اش می‌گیرد. آب دهانش را قورت می‌دهد و آهسته می‌گوید: «چقدر بدختم.»  

عزیزالله در ۲۴ اسد ۱۳۹۷ ‌برای فراگیری دروس پیش‌‌دانشگاهي و آمادگي آزمون کانکور با برادر بزرگ خود یکجا از ولایت دایکندی به کابل آمده بود. یکماه بعد در حمله بر مرکز آموزشی موعود در منطقۀ شیعه و هزاره‌نشین پایتخت در اثر یک حملۀ انتحاری زخمی شد. بیشتر از ۵۰ دانش‌آموز دیگر کشته شدند و عزیزالله از قسمت سر، گوش، پای راست و آلت تناسلي زخم شدیدی برداشت. 

با آنکه او نیز ‌مانند زخمي‌های دیگر این مرکز آموزشی در همان دقایق اول به شفاخانه منتقل شده بود، ولی نجیب‌الله، برادر او، بعد از جستجوی او در پنج شفاخانه، بالاخره او را در حالی که در گوشه‌ای از دهلیز شفاخانۀ امام‌زمان افتاده بود، پیدا کرد. 

حضور برادر بزرگ سبب شد که داکتران به وضعیت عزیزالله توجه کند و او را به اتاق عمل ببرند. او در این شفاخانه نُه روز در کما ماند. عزیزالله می‌گوید از آن رویداد نمی‌خواهد چیزی به یاد بیاورد، چون تمام زندگي‌اش به‌خاطر آن حادثه دگرگون شد: «تنها چیزی که فراموشم نمی‌شود این است که عاشق درس خواندن بودم و همیشه در چوکي اول صنف می‌نشستم. رخصتی نمی‌کردم و می‌خواستم داکتر شوم.» 

عزیزالله همراه با شماری از زخمي‌های این رویداد از سوی یک سازمان خیریه برای درمان به هندوستان فرستاده شد. پای راست و آلت تناسلی او تا جایی بهبود یافت، ولی شنوایی یک گوش خود را کاملاً از دست داده بود، که قابلیت درمان نداشت. او  بعد از این حادثه، دو بار قصد مهاجرت به اروپا کرده است، ولی یک‌بار از مرز ترکیه و بار دیگر از مرز ایران برگشت خورده است: «به هر نحوه ممکن باید به کشوری غیر از افغانستان بروم و دیگر هیچ‌وقت برنگردم. هر دفعه که تصمیم گرفته‌ام یک کار خوب مثل درس خواندن، کاسبی و… کنم، یک اتفاق بد افتاده است.» 

پسری که می‌توانست گیتار بنوازد و یکي از دانش‌آموزان ممتاز بود، حالا در پی تحصیل و آیندۀ خود نیست. او به‌حدی از درس و آموزش متنفر شده است که وقتی کتاب را می‌بیند، حالش به‌هم می‌خورد: «بعضاً دلم می‌خواهد به خودم ‌دشنام بدهم‌ که چرا در این مملکت که درس خواندن ارزش ندارد، وقتم را تلف کردم. در اینجا آینده‌ای نداریم و‌ گرفتار بدبختی هستیم.» 

دشت برچی کابل، که منطقۀ هزاره‌نشین می‌باشد، از خون‌بارترین مناطق این شهر است که حملات تروریستی متعددی در آن بر مراکز آموزشی و مکاتب صورت گرفته است. در پنج سال اخیر در آن بزرگ‌ترین و خون‌بارترین حملات‌ انتحاری و انفجاری بر مراکز آموزشی آموزشی موعود (۲۴ اسد ۱۳۹۷)، کوثر دانش (۳ عقرب ۱۳۹۹)، لیسۀ سیدالشهدا (۱۸ ثور ۱۴۰۰)، لیسۀ عبدالرحیم شهید (۳۰ حمل ۱۴۰۱) و مرکز آموزشی کاج (۸ میزان ۱۴۰۱‌) صورت گرفته‌اند. بر بنیاد آمارهایی که از سوی رسانه‌ها و سازمان‌های بین‌المللی در این مورد منتشر شده است، شمار زخمیان این رویدادها در حدود ۵۰۰ تن تخمین زده می‌شود.  

سکینه، ۱۵‌ساله، مثل تمنا در حمله بر مکتب سیدالشهدا زخمی شد. روزی که حملۀ تروریستی رخ داد، او می‌خواست با دوست صمیمی خود فاطمه از صحن مکتب بیرون شوند. ماه رمضان بود. فاطمه و سکینه هر دو تشنه بودند. وقتی انفجار صورت گرفت، فاطمه در لحظات اول کشته شده بود، ولی سکینه را به شفاخانۀ آریانا بردند. ۱۲ روز در این شفاخانه بستری بود. تمام بدنش آسیب دیده بود. جراحتِ پا، دست راست و سر او اکنون بهبود یافته است، اما جراحت دست چپش خیلی عمیق بوده و درست درمان نشده است. طبق نسخه‌ها و اسناد مرتبط‌به درمان او، دیده می‌شود که عروق عصبی، تاندون‌ها و عضلات دست چپش آسیب جدی دیده است: «با دست چپم هیچ کاری نمی‌توانم انجام دهم؛ حرکت ندارد و از این ناحیه معلول شده‌ام.» 

سکینه از آن حادثه به بعد مکتب نرفته است و هنوز هم که کنار مکتب می‌رسد، ترس بدنش را فرا می‌گیرد: «آن روز، آخرین روز مکتب رفتن من و صدها دانش‌آموز مثل من بود که بعضی از آنها به مکتب رفتند و دیگر هیچ‌وقت به خانه برنگشتند و بعضی‌های دیگر هم هفته‌ها و حتی ماه‌ها بعد از آن روز با تن مجروح و معلول از شفاخانه به خانه برگشتند.» برعکس عزیزالله فکر می‌کند و تمام سعی خود را می‌کند که راهی برای شروع دوبارۀ آموزشش در افغانستان بیاید. او که نمی‌تواند دست چپ خود را حرکت دهد، تمام کارهایش را با دست راست انجام می‌دهد. سکینه، به یاد گذشته، وقتی کتاب‌هایش را برمی‌دارد، با مشکل مواجه می‌شود. همۀ کتاب‌ها در دست راست او قرار می‌گیرد و دست چپش همچنان کنار بدنش آویزان می‌ماند. او آستینش را بالا می‌زند و نشان می‌دهد که دست چپش طی دو سال گذشته چقدر نحیف و لاغر شده است. دستش از تمام قسمت‌ها (بازو، آرنج و ساق) به‌حدی ضعیف و نحیف شده است، که می‌توان به‌وضوح تفاوت هردو دست را مشاهده کرد. 

خانوادۀ سکینه فقیر است. سه خواهر و پدرش قالین‌بافی می‌کنند و از این راه پول به‌دست می‌آورند. قبل از این حادثه سکینه نیز با آنها قالین‌بافی می‌کرد، ولی حالا به‌خاطر اینکه یک دست او کار نمی‌کند، نمی‌تواند قالین ببافد. هرچند تعداد اندکی از دخترانی که در مکتب سیدالشهدا همراه با سکینه زخمی شده بودند، به کمک برخی از خیرین توانسته‌اند برای درمان به کشور های پاکستان و هند بروند، اما سکینه از این فرصت بی‌بهره مانده است. 

سکینه با وجود تنی بیمار و روحی زخمي، سعی می‌کند انگیزه‌ای برای ادامۀ تحصیل و زندگي برای خود پیدا کند. او روزانه یکی‌ـ‌دو بار ویدیو‌های انگیزشي یک دختر پاکستانی را در انترنت تماشا می‌کند، که دستانش قطع شده است و می‌تواند مثل افراد عادی به کارهای موفقیت‌آمیز خود ادامه دهد: «او همواره حرف‌های مثبت می‌زند. این کار مرا باز هم تا اندازه‌ای امیدوار می‌سازد. بنابراین همواره کوشش می‌کنم که همواره در اکثریت موارد مثبت فکر کنم و مثبت حرف بزنم تا وضعیتم از این بدتر نشود.» 

او می‌گوید، اگر فرصت مهیا شود، مصمم است به تحصیل خود ادامه دهد: «اگر مکاتب باز می‌بود، مکتب می‌رفتم. آروزی من این است که در آینده یک معلم شوم و به دانش‌آموزانم بیاموزانم که برای جان زنده‌جان‌ها ارزش قائل شوند، قوی باشند، مهربان باشند و برای بشریت ارزش خلق کنند.» 

یادداشت:

– فردوس دانشمند، نام مستعار گزارشگری در افغانستان است. 

– به‌منظور حفظ امنیت افراد، در این متن از نام‌های مستعار استفاده شده است.

Leave a comment