زهرا نادر، دانشجوی دکترا در رشتۀ «مطالعات زنان» در دانشگاه یورک در کانادا و مدیرمسئول زنتایمز
مدتها بود که میخواستم در مورد مسئلۀ قومیت و نفرتافکنی در افغانستان چیزی بنویسم. در جستجو به دنبال یک مثال بودم که کامنتی از یک خبرنگار مرد را پای نوشتۀ اخیرم در فیسبوک خواندم. من این خبرنگار را فقط یک بار در سال ۲۰۱۶ در نشستی که از سوی شبکۀ جهانی خبرنگاران تحقیقی و مرکز خبرنگاری تحقیقی نیپال در کتمندو برگزار شده بود، دیده بودم. پس از آن در فیسبوک همدیگر را افزودیم. تا پیش از آغازبهکار زنتایمز، او گاهی پای نوشتههایم کامنت میگذاشت و بهسان یک دوست فیسبوکی رفتار میکرد.
اما پس از اینکه فعالیتهای زنتایمز آغاز شد، من متوجه تغییری در لحن و نوع کامنتهای این خبرنگار شدم که تلخ و طعنهآمیز بهنظر میرسید. این خبرنگار در فیسبوک، زیر پست/نوشتهام با عنوان «من برای شما مینویسم»، کامنت گذاشته بود. او گفته بود که من «عالی» مینویسم، اما فوراً بحث را بهجای دیگری برده بود. مثلاً او گفته بود که «ای کاش خبرنگاران و همقطارانت» «حیثیتفروشی» نمیکردند. او ادعا کرده بود که «حیثیتفروشی» همقطاران من در نهایت آب به «آسیاب تباهی مملکت» انداخته است. سپس او گفته بود که این «خبرنگاران و همقطاران» من، که به گمانم منظور او خبرنگاران هزاره باشد، از «افغان بودن منکر» هستند و برای «منافع شخصی»شان «اولاد معصوم وطن را برای جنگهای بیگانه به معرکۀ بیرونی فرستادند». پس از این جمله، او نوشته بود که «هر افغان میداند که ملامت و سلامت کیست» و گفته بود که نوشتن یا ننوشتن من فرقی برای «تاریخ» «حیات» او ندارد.
هرچند چنین افرادی در شبکههای اجتماعی کم نیستند که با گذاشتن کامنتها و پیامهایی، به توهین و تحقیر دیگران میپردازند. در نبود شناخت، بهسادگی میتوان به افراد در شبکههای اجتماعی توهین و آنها را تحقیر کرد. اما من تصور میکردم که این خبرنگار مرا میشناسد و از سویی توقع میرود او بهعنوان یک خبرنگار، بهدنبال حقیقت باشد و در اظهار دیدگاهش مسئولانه رفتار کند. از نظر قومی، این خبرنگار پشتون است و از کلمۀ «قومیت» بهصورت مستقیم استفاده نکرده بود، اما آنچه او نوشته بود، حملۀ ضمنی بر من بهعنوان یک فردِ با هویت قومی هزارگی بود.
من از او خواستم تا منظورش را واضحتر بیان کند و یادآوری کردم که ما همدیگر را فقط یکبار در نیپال دیده بودیم. من نوشتم:
«از کامنتهای «فیکنیوز» که در زنتایمز میگذاری تا همین کامنت، که روشن نیست منظورت چیست و کیست، من نمیدانم که بهراستی در مورد خودت چه اشتباهی کردهام که اینگونه با طعنه کامنت میگذاری و زخم زبان میزنی. بهعنوان یک خبرنگار، خودت نیز از همقطاران من شمرده میشوی. خواندن چنین کامنتهایی از یک خبرنگار، برایم بسیار آزاردهنده است. لطفاً بگو که اینجا منظورت از «همقطاران» من کیست و چه کسی «حیثیت»ش را در برابر دالر فروخته است؟ و چه کسانی «برای منافع شخصی ایشان اولاد معصوم وطن را برای جنگهای بیگانه به معرکۀ بیرونی فرستاده است» و ممنون میشوم آشکارا بگویی که اینهمه عقده و ناراحتی از کجا میآید؟ و چرا مرا مسئول اعمال دیگران میدانی؟»
او در پاسخ نوشت:
«تا جایکه سیاسیون خاین در حق این وطن و مردم مظلوم و محکوم ظلم کردند به همان اندازه تفرقهافگنان و تیکهداران قومی هم از این ملت بیسواد و اتباع آن استفادی سو و ابزاری نمودند. ایا همین خبرنگاران سمت جو و تمامیت خواه نه بودند و نیستند که به الفاظ رکیک و توهین از مشاعیر افغان و افتخارات این سرزمین یاد میکردند؟ ایا فراموش کردی که عده ی رهبران و بزرگان را بخاطر برابری حقوق اقلیت ها و گروه های کوچک مذهبی توهین میکردند؟
من و همه ی مردم حالا میدانیم که از کشور امن ( جایکه شما قرار دارید) شراندازی و انداختن دختران و زنان بیگناه به زندان های تاریک طالبان چقدر اسان است.
تا جایکه من میبینم اکثریت گزارش های تان ( زن تایمز) که نیم از اسمش واژه افغانی نیست جانبدار، سرکوبگر، بدون توازن مسلکی علیه یک گروه خاص نشر میشود.
من به این ایمان دارم که رسانه های فامیلی و قومی مانند زن تایمز و امسال آن هرگز در میان مردم افغانستان به صفت یک رسانه نه بلکه به صفت یک بلند گوی قومی و جانبدار تنظیمی شناخته خواهد شد .
لطف نموده اول مفهوم معقوله ی خبرنگار را از یک ترجمان رسانه ی خارجی تفکیک نماید و اکثریت کسانی مانند شما فقط مترجم رسانه های خارجی بود نه خبرنگار. من متاسفم که چکونه کشور کانادا و دانشگاه ی که به شما اطاق کار داده است، ایا از فعالیت های عقده ی و نژاد پرستانه ی شما اگاهی دارد یا نه؟
لطف نموده یکبار به زن تایمز سر بزنید و بیبیند که از آغاز فعالیت تا حال به چه اندازه مسایل عقده ی مربوط به قوم خاص را نشر نموده است.
فیر کردن مرمی های کورکورانه از تخت خواب اجنبی خیلی آسان و برای جناب عالی بی زیان است. من درک مکینم که گفته های من برایت هرگز قابل قبول نخواهد بود لیکن این یک واقیعت است که خدمت جنابه عرض شد.»
من این کامنت او را با یک اسکرینشات و عکس او در فیسبوک و تویترم منتشر کردم. با این کار میخواستم نظر برخی از کاربران شبکههای اجتماعی را در این مورد بدانم و ببینم که آنها چگونه با این موضوع برخورد خواهند کرد (بعداً آن پستها را حذف کردم تا از اظهارنظرهای منفی افراد در مورد او جلوگیری کنم.)
چنانکه انتظار میرفت، شمار زیادی از کسانی که پای پست من کامنت گذاشته بودند، نهتنها این خبرنگار را نکوهش، توهین و تحقیر کرده بودند، بلکه دیدگاه او را به تمام پشتونها نسبت داده بودند.
این خبرنگار مرد که اکنون خود بهخاطر هویت قومیاش از سوی شمار زیادی مورد حمله و توهین قرار گرفته بود، کامنت زیر را برایم گذاشت، بهگونهای که برای عموم قابلمشاهده نبود:
«خیلی هم واقیعت است، بیبین که همه هزاره هاي كمي باسواد اینجا چنګ زده اند و این مصداق از هزاره بازی تبارگرايي فاحش ایتان را به رخ میکشد.
متاسفم كه چگونه به اساني خورد و خمير شديد و همه دار و نه دار تان به فنا رفت. كاش ميشد روزي از دست هزاره فقير دشت برچي و يا شهر غزني جويا احوالش ميشديد، دريغا كه همه ي اين فقرا را سپر انساني قرار داده و خود به خارج فرار نموديد. متاسفم به اين كه چگونه از دفاتر سكرتريت، محمد محقق كريمي خليلي و سرور دانش خود را خبرنگار جا زديد و با چوچ و پوچتان خود را به انگليس و تورنتو رسانديد. تاسف به اين كه به خون شهداي كاج، روشنايي، موعود….. تجارت نموديد و هنوز هم اين قوم فقير و مجبور هزاره را به دهن بلا ميكشانيد.»
من اینجا نمیخواهم به نارساییهای متنی، دستوری و نگارشی بسیار ابتدایی و فراوان کامنتهای او بپردازم که پرداختن به تکتک آنها از ظرفیت این نوشته و حوصلۀ خوانندگان آن خارج است. داوری در آن مورد را به خوانندگان فهیم واگذار میکنم. به بهانۀ پرداختن به این کامنتها، میخواهم به موضوعی جدیتر یعنی قومگرایی و تعصب قومی بپردازم که بهمثابه یک معضل کلان در افغانستان تمامی مناسبات سیاسی، اجتماعی، فرهنگی و اقتصادی را متأثر کرده است، و اینکه نگاه قومیتزدۀ این خبرنگار میتواند رویکرد غالب جامعه را بازتاب دهد. واقعیت این است که قومیتزدگی و تعصب قومی تمام فضای حیات جمعی ما را اشباع و همبستگی اجتماعی را تضعیف کرده است. چنانکه ما یکدیگر را در هیئت انسانی دارای خرد، کرامت، منزلت و ترجیحات فردی نمیبینیم و در نتیجه تمام کنشها، واکنشها و رویکردهای همدیگر را فقط در چهارچوب هویت قومیمان میسنجیم. تلختر اینکه با گرفتار آمدن در جنگِ بیحاصلِ همه علیه همه، برای نجات از دست همدیگر به جامعۀ جهانی پناه میبریم.
در نگاه اول، بیایید مسئلۀ قومیت و دیدگاه این خبرنگار را در متن روابط اجتماعی جامعۀ افغانستان قرار دهیم و از خود بپرسیم که در فقدان شناخت، «دیگرستیزی» چگونه به بزرگترین معضل اجتماعیـسیاسی افغانستان بدل شده است.
بیایید از اینجا آغاز کنیم که این خبرنگار تا چه حد از من بهعنوان یک فرد، یک شهروند افغانستان و یک فرد با هویت قومی «هزاره» شناخت دارد و او چگونه از این شناخت برای تولید و بازتولید «نفرت» علیه «دیگری» استفاده میکند.
کامنتهای او بهروشنی نشان میدهد که او هیچ شناخت مستندی از من و همکارانم در زنتایمز ندارد. او نهتنها نوشتههای مرا نخوانده، بلکه مطالب و گزارشهای نشرشده در زنتایمز را نیز مرور نکرده است. اگر او از من و همکارانم در زنتایمز شناختی میداشت، شاید اینگونه بیمحابا به ما اتهام نمیبست و توهین نمیکرد. به نظر میرسد که برای او کارکردِ ما و شناخت از ما مهم نبوده است. او با هدف مشروعیتزدایی از کار ما، من و همکارانم را مورد نکوهش و توهین قرار داده است. قضاوت او در مورد من و کار زنتایمز بر اساس واقعیتهای عینی نه، بلکه بر اساس هویت قومیـتباری من بهعنوان یک هزاره صورت گرفته است.
به نظر میرسد که او حتا همان نوشتهای را که خود پایش کامنت گذاشته نیز نخوانده است، چه اینکه اگر او آن را خوانده بود، دیگر نمیگفت که «كاش ميشد روزي از دست هزاره فقير دشت برچي … جويا احوالش ميشديد». چون در آن نوشته گفتهام که من خود هزارهای از دشتبرچی هستم؛ دختری که در زیر خیمه و با کمترین امکانات زندگی در آن بخشِ مغضوب از پایتخت درس خوانده است. در عصر انترنت، یافتن معلومات و شناخت افراد فعال در عرصههای متفاوت کار دشواری نیست. او میتوانست بهسادگی در مورد تجربۀ من بهعنوان یک خبرنگار آگاهی یابد، اینکه من قبل از پیوستن به نیویارکتایمز بهعنوان خبرنگار کار کردهام و خلاف ادعای او، هرگز بهعنوان یک مترجم کار نکردهام. اطلاعات او دربارۀ من و اتهامات او نسبتبه من ریشه در واقعیت عینی ندارد، بلکه تصوری تولیدشده در ذهن او نسبتبه فردی متعلق به قومی به نام هزاره یا «دیگری» است.
با وجود اینکه او از پستهای فیسبوکی من میداند که من سال ۲۰۱۷ به کانادا آمدهام، اما او همچنان مرا متهم کرده است که با کمک سیاستمداران هزاره، که از سه تن از آنها نام برده است، از افغانستان فرار کردهام. برای وضاحت به این خبرنگار بگویم که: من هرگز در دفتر هیچ سیاستمداری کار نکردهام و از طریق حق شهروندی همسرم، بهعنوان یک شهروند کانادا، به اینجا آمدهام. اگرچه به نظر نمیرسد که این واقعیت برای او اهمیتی داشته باشد. در چشم او من یک «هزاره»ام، یک «دیگری» که این خبرنگار از او متنفر است و مبتنی بر نگرش و پیشفرضهای ذهنی خود مرا هدف نفرتافکنی خود قرار داده و به من اتهام بسته است.
او به من اتهام «عقدهای بودن» و «نژادپرستی» زده است بدون اینکه هیچ مدرکی در این مورد ارائه کند. او چشمبسته گفته است که همۀ گزارشها و تولیدات زنتایمز نشاندهندۀ «عقدهای بودن و نژادپرست» بودن من است. در حالی که محتواها و گزارشهای تولیدشده در زنتایمز، کار انفرادی من نیست؛ کارگروه زنتایمز از میان اقوام مختلف، از جمله هزاره، پشتون، تاجیک و ازبیک تشکیل شده است. امیدواریم که با افزایش امکانات و منابع، بتوانیم تنوع جنسیتی، اجتماعی و فرهنگی افغانستان را بهتر از این نیز بازتاب دهیم.
در شرایط فعلی و با وجود مشکلات زیادی که با آنها مواجهیم، خبرنگاران زنتایمز از شمال تا جنوب و از شرق تا غرب افغانستان گزارش میدهند. اما این خبرنگار بیهیچ مدرکی، زنتایمز را متهم به «جانبدار[ی]» و «سرکوبگر[ی]» «علیه یک گروه خاص» کرده است. بهنظر میرسد که «نفرت» این خبرنگار از هویت قومی من آنقدر زیاد است که او حتی به خود اجازۀ خواندن مطالب و گزارشهای زنتایمز را نداده است، چون او فکر میکند که هویت قومی من، در تولیدات زنتایمز بازتاب یافته است. خلاف تصور این خبرنگار، زنتایمز علیه هیچ گروه قومیای فعالیت ندارد، بلکه پلتفرمی است که ما در آن از حقیقتها و واقعیتهای جامعۀ امروز افغانستان سخن میگوییم و نقض حقوقبشر در کشور را مستند و منتشر میکنیم. چگونه ممکن است که چنین فعالیتهایی علیه قومی دیگر فهمیده شود؟
بیان و ادبیات این خبرنگار نشان میدهد که برای او مهم نیست من بهعنوان یک فرد «چه کسی» هستم، چه «کارنامهای» دارم و با چه هدفهایی فعالیت میکنم، بلکه این کینه و نفرت او از یک «دیگریِ» متعلق به گروه قومی هزاره است که باعث شده چشمهایش را بر واقعیت ببندد و در مورد کار من و همکارانم در زنتایمز چنین قضاوت کند.
با چنین نگرشی است که این خبرنگار از رویکرد غالب جامعۀ ما نمایندگی میکند؛ رویکردی که بهجای کارنامه و عملکرد فردی، هویت «قومی» افراد را موضوع داوری قرار میدهد. رویکرد غالب این است که ما افراد جامعه را فقط با برچسپهای قومی میشناسیم و آنها را بهخاطر هر آنچه به نام آن قوم انجام شده است، مقصر و مسئول میشماریم. چنانکه این خبرنگار مرا، بهعنوان یک هزاره، مسئولِ عملکردهای «همقطارانم» و «تیکهداران قومی» هزاره میداند و در نتیجه مقصر میداند، سرکوب، سرزنش، توهین و تحقیر میکند.
جالب این است که او کامنت دومش را با این جمله خاتمه داده است که گفتههای او «هرگز» برای من «قابلقبول» نخواهد بود، چون او تصور میکند که من انسانی دارای قابلیت ادراک نیستم، بلکه «هزارهای» هستم که به هر قیمتی از موقعیت و موضع قوم خود حمایت خواهم کرد؛ کاری که بهنظر میرسد این خبرنگار خود انجام داده است.
دستکم در سه دهۀ گذشته، شکاف قومی بین اقوام افغانستان آنقدر بزرگ شده است که ما دیگر همدیگر را انسانهایی دارای حقوق و کرامت و قدرت تفکر و تحلیل انسانی نمیبینیم و فکر میکنیم که، بهجز قوم ما، اقوام دیگر شایستۀ مدارا و مدیریت نیستند و درکی از وضعیتهای انسانی و آنچه ما تجربه میکنیم ندارند. و اینگونه است که ما همه بدل به سربازانِ سینهچاک قوم خویش گشتهایم و انسانها را نه بر اساس کارکرد و فعالیت خودشان، بلکه بر اساس هویت قومیشان قضاوت میکنیم و محکوم میدانیم.
با پیشبرد سیاست حمایت از قوم خویش، ما به بنبستی رسیدهایم که دیگر همپذیری و تلاشهای مشترک فراقومی در افغانستان را ممکن نمیبینیم و راهحل را در بسیاری موارد در جدایی، سرکوب، طرد و حذف اقوام دیگر میبینیم. امروز به نظر میرسد که زبان حاکم بر روابط میان شهروندان افغانستان، زبان نفرت، دشمنی و حذف فیزیکی دیگری است.
این نفرت از کجا میآید؟ و چگونه افکار اکثریت افراد در جامعۀ ما را مسموم کرده است؟
پاسخ این پرسش و ادامۀ این مقاله را هفتۀ آینده در زنتایمز بخوانید.


