زهرا نادر، مدیرمسئول زن‌تایمز  

از زمانی که کابل به کام طالبان سقوط کرد، گل‌های خانه‌ام خشکیدند، درست مثل آرزوهایم برای بازگشت به وطن، برای تدریس در دانشگاه کابل، برای نوشتن تاریخ زنان! این جملات را با بغض می‌نویسم، انگار چیزی در گلویم گیر کرده است. دلم می‌خواهد برای کسی بازگو کنم درد عجیبی را که در ۱۹ ماه گذشته سینه‌ام را فشرده است و اجازه نداده است مثل بسیاری از انسان‌های اطرافم زندگی کنم. من در جایی هستم که صدای تفنگ نیست و صبح‌ها با صدای انفجار از خواب بیدار نمی‌شوم، اما انگار غوغایی در من برپاست؛ غوغایی سراسر حسرت و درد!  

وقتی طالبان برای اولین‌بار سایۀ شوم‌شان را بر افغانستان افکند، من دختر کوچکی بودم در دوردست‌های بامیان؛ جایی میان رود، کوه و دشت‌های سبز کچالو و گندم‌زارهای طلایی. آنجا برق نبود. آب را باید از چشمه می‌آوردیم. تلویزیون را اصلا نمی‌شناختیم. اما آنجا زندگی جریان داشت و من با دختران روستا، پنهانی برای خودمان از تکه‌های باقی‌ماندۀ خیاطی مادرم و شاخه‌های درخت، عروسک درست می‌کردیم و شب‌ها زیر آسمان پر‌ستاره‌ یکدیگر را به مهمانی دعوت می‌کردیم.  

نمی‌دانم چه شد که یک‌باره گرسنگی و قحطی عجیبی روستای ما را محاصره کرد و یک‌شب پدرم گفت: «طالبان آمده‌اند.»‌ 

بعد از آن دیگر حرف از رفتن بود. دیگر کسی نمی‌خواست بماند. ما در یک شب تاریک روستای‌مان را ترک کردیم و بعد از دوشبانه‌روز پیاده‌روی، سوار یک لاری پاکستانی شدیم. داخل آن لاری، ما مثل اشیایی که سر هم چیده شده باشد، از طالبان گریختیم. نمی‌دانم چند نفر بودیم، اما می‌دانم که من جایی برای نشستن نداشتم و تمام مسیر را روی زانوهای مادرم نشسته بودم. موتر لاری ما را به پاکستان برد و بعد به ایران رفتیم. در اولین روزهای ورودمان به ایران، مادرم که خودش هرگز فرصت درس خواندن نیافته بود، مصمم بود برای دخترانش سرنوشت متفاوتی رقم بزند. او دستانم را گرفته از ‌مکتبی به مکتب دیگر می‌برد تا شاید مدیری، معلمی دلش به رحم آید و اجازه دهد یک دختر مهاجر افغانستانی خواندن و نوشتن بیاموزد. اما جواب‌ها یکی پس از دیگری منفی بود و مادرم آهسته با گوشۀ چادرش‌ اشک‌هایش را پاک می‌کرد. من از درس خواندن و از مکتب رفتن چیزی نمی‌دانستم، اما می‌دانستم که درس خواندن هرچه بود، برای مادرم ارزش داشت. شاید اشک‌های مادرم بود که در من عشق آموختن را کاشت؛ حسی که دست یافتن به آن در ایران مثل گذشتن از هفت‌خوانِ رستم بود. زندگی در ایران برای من مهاجر افغانستانی، فقط درد محرومیت از تحصیل نبود. در خیابان‌های ایران من «افغانی کثافت» بودم. من کودکی بودم که هویتش را در صف نانوایی و در خیابان‌های خاک‌ کردۀ عباس‌آباد، در میان فحش‌ها و حقارت‌ها پیدا کرده بود. من کودکی بودم که تمام آرزویش به مکتب رفتن و بازگشت به وطن خلاصه می‌شد.  

آن روز دوشنبه‌ای که ایران را به مقصد افغانستان ترک کردیم، بهترین روز زندگی‌ام در ایران بود. به استقبال آن روز، من سر کوچۀ‌مان را با گل‌های گلاب باغچۀمان فرش کردم؛ می‌خواستم همه بدانند که ما بر‌می‌گردیم به وطن!

ما در منطقۀ ریگریشن، در غرب کابل، که اوایل یک دشت خالی بود،‌ خانه ساختیم. زمین‌ها با گچِ سفید رنگ شده بود و تعداد کمی از خانه‌ها در حال بلند شدن بودند. برق نبود. آب آشامیدنی صحی نبود. اما مکتب بود. من و خواهرم تقریباً یک ساعت برای رسیدن به مکتب پیاده می‌رفتیم.  

مکتب عارف شهید، در دشت برچی، آن روزها یک حویلی گِلی کرایی داشت که در آن خیمه زده بودند. گاهی وقت‌ها، گرد و خاک کابل، برای صنف ما وقفه ایجاد می‌کرد و نگران می‌شدیم که مبادا باد خمیۀ صنف ما را ببرد. یکی از روزهای تابستان، وقتی استاد عارف خان ما را ریاضی درس می‌داد، یک مار از دیواری، که تختۀ سیاه بر آن آویزان بود، افتاد و ما همه شروع به جیغ زدن کردیم: «مار! مار!» 

من تمام آن روزها را با عشق زندگی کردم و با تمام وجود به ساختن آینده‌ای بهتر باور داشتم. یعنی تمام هم‌صنفی‌هایم، تمام دوستانم به آینده باور داشتند،‌ به این‌که ما آینده را با دستان خود رقم خواهیم زد. اما انگار ما خوش‌خیال بودیم و نمی‌دانستیم که سرنوشت ما در دستان ما نبود تا آن را رقم بزنیم. ما مهرۀ بازی شطرنجی بودیم که بازیگران آن برای منفعت خود بر میز گِرد ‌آمده بودند و حذف ما از صحنه به‌راحتی حذف مهره‌های این بازی شطرنج بود.  

باز هم بغض دارم. مرور خاطرات گذشته مرا به روزهایی می‌برد که همه‌چیز ممکن بود. فقط باید تلاش می‌کردیم، کار می‌کردیم و زحمت می‌کشیدیم. آنها روزها هر دختری که فرصت تحصیل داشت، آرزویی در سر داشت، آرزوی شکوفایی! کسی می‌خواست معلم شود، کسی داکتر، کسی می‌خواست رئیس‌جمهور شود. من پنهانی می‌خواستم نویسنده ‌شوم؛ می‌خواستم برای تغییر بنویسم، برای حق‌‌خواهی. می‌خواستم قلمم سلاحی باشد برای ترسیم آینده؛ آینده‌ای که در آن ما با همۀ تفاوت‌های‌مان حق برابر داشته باشیم و پیش از هرچیزی، انسان باشیم و انسانی زندگی کنیم.  

با چنین باوری به دانشگاه رفتم، خبرنگار شدم و حقیقت‌هایی زیسته‌ام را نوشتم، از مشکلات اتوبوس‌های شلوغ دشت‌برچی تا وعدۀ عملی‌‌نشدۀ اسماعیل خان (آن زمان که وزیر انرژی و آب بود) برای آوردن برق به کابل. باری نظر‌اتم را برای تغییر کارکرد شاروالی کابل نوشتم و از کرزی برای برگزاری لویه‌جرگه انتقاد کردم. من ساده‌لوح بودم و فکر می‌کردم با نوشتن می‌شود سیاست‌مداران افغانستان را تغییر داد، آنها را پاسخگو کرد و چشم‌های‌شان را برای آبادی وطن باز کرد. اما اشتباه می‌کردم. من برای تغییر کسانی می‌نوشتم که فقط به صدای دالر گوش می‌سپردند و در راستای منافع بازیگران شطرنج کار می‌کردند.  

حالا هم می‌نویسم، اما نه برای تغییر سیاست‌مداران! حالا برای مردمِ به‌حاشیه‌رانده‌شده می‌نویسم؛ برای آنهایی که مثل من به ساختن آینده باور داشتند و امروز تاوان این خوش‌باوری را با خون گلو و فروش گرده و فرزندان‌شان می‌دهند. می‌دانم همه‌جا تاریک است و زندگی در سایۀ دایناسورها ناممکن؛ اما در این تاریکی‌ هستند زنانی که هنوز با فریادشان در خیابان، امید می‌آفرینند. با سینه‌ای پردرد و گلویی گرفته. من می‌نویسم برای زنانی که امروز صفحۀ تازه‌ای از تاریخ را ورق می‌زنند؛ آنانی که جسورانه و با دستانی خالی به جنگ مرمی و انتحاری می‌روند. من برای شما می‌نویسم، برای شمایی که به من امید‌ تازه می‌دهید؛ امید خلق آینده‌ای که این‌بار به دستان شما رقم خواهد خورد و من برای ثبت این تاریخ قلم خواهم زد.  

Leave a comment