در سال ۲۰۲۱، روزی که طالبان بدخشان را گرفتند، از بام خانه به سوی مقام ولایت نگاه می‌کردم و می‌دیدم که بیرق‌ها عوض شده‌اند. وقتی پایین آمدم و با فامیل کنار دسترخوان نشستم، میان هیجان و حیرت، تنها به این فکر می‌کردم که بر سر درس من در دانشگاه و مکتب خواهرانم چه خواهد آمد. پدرم خاموش و گرفته بود. ما از ازدواج اجباری و آینده‌ای نامعلوم می‌ترسیدیم و از او خواستیم ما را به جای امن‌تری بفرستد.

پدرم که همه تلخی‌های افغانستان را از سر گذرانده و هنوز زخم جنگ بر بدنش مانده است، آهی کشید و گفت: «شما کم نیستید. با این همه دختر چه کنم؟ کی می‌تواند کاری بکند؟ هرچه قرار است اتفاق بیفتد، بگذار بیفتد.»

همان لحظه بغضم ترکید. غذا را نیمه‌کاره در بشقاب گذاشتم، قانون دسترخوان را شکستم و با خواهرانم به اتاقی رفتیم و گریستیم. آن شب آغاز دوره تازه‌ای برای فامیل ما بود؛ دوره‌ای از فقر و ناامیدی که محدودیت‌های جنسیتی آن را هر روز سنگین‌تر ساخت.

برای رسیدن به دانشگاه، شب‌های زیادی را کنار چراغ تیلی بیدار مانده بودم. من و خواهرانم شاگردان ممتاز بودیم و هر سال با تقدیرنامه و مقام اول به خانه برمی‌گشتیم. آن روزها مایه افتخار پدرم بودیم. حالا آن تقدیرنامه‌ها دیگر برایم معنایی ندارند.

اسم من سارا* است و ۲۵ سال عمر دارم. امروز همان زندگی‌ را تجربه می‌کنم که پنج سال پیش از آن می‌ترسیدم: محرومیت از تحصیل و کار، بیکاری، وابستگی به پدر سالخورده و خشونتی که هر روز در فضای خانه احساس می‌شود. ریشه این خشونت تنها در خانواده نیست؛ در قوانین و محدودیت‌هایی است که زنان را از جامعه حذف کرده‌اند.

برای پدرم که دارایی‌اش چند قطعه زمین است و باید با حاصل آن فامیلی پرجمعیت را نان بدهد، زندگی طاقت‌فرساست. پیش از آمدن طالبان، او باور داشت که دخترانش درس می‌خوانند، مستقل می‌شوند و روزی بازویش خواهند شد. اما وقتی دروازه کار به روی ما بسته شد، دانشی که نان نمی‌آورد در چشم او بی‌ارزش شد. همیشه می‌گوید: «درس باید نان بدهد.»

پدرم سال‌ها چشم‌به‌راه پسر بود، اما صاحب شش دختر شد. در نگاه این مرد دهقان، دختر تنها وسیله پیوند میان فامیل‌هاست و جز آن، باری است بر دوش مرد خانه. حالا من در چشم او بیشتر یک مصرف‌کننده‌ام؛ دختری که لباس می‌خواهد و خرج خانه را بیشتر می‌کند. اگر این قوانین زن‌ستیزانه‌ی طالبان نبود، شاید داستان ما شکل دیگری داشت.

روزی نیست که نشنوم: «اگر پسر می‌بودید، نان‌آور خانه می‌شدید. اگر پسر می‌بودید، آرامش می‌داشتم. اگر پسر می‌بودید، این‌قدر لباس و توقع نمی‌داشتید…» و «اگر»های دیگر. این جمله‌ها برای من فقط حرف نیستند؛ زخم‌هایی‌اند که مثل سنگ بر سر من و خواهرانم فرود می‌آیند و هر روز عزت‌نفس ما را می‌خراشند.

من نه جنسیتم را انتخاب کرده‌ام، نه فقر خانواده‌ام را و نه زندگی زیر چنین قوانینی را؛ اما هر روز بهای همه آن‌ها را می‌پردازم. سال‌هاست احساس می‌کنم سربار خانواده‌ام. دیگر به عید، لباس نو و آرزوهای دخترانه فکر نمی‌کنم. به دنیا آمدن در خانواده‌ای فقیر و در جامعه‌ای پر از تبعیض علیه زنان، برای خاموش کردن شوق زندگی کافی است.

چند بار از اضطراب و بی‌خوابی شدید بیمار شده‌ام. داکتر گفت علت آن تشویش و فکر زیاد است، اما من می‌دانم که درد اصلی بی‌آیندگی و احساس بی‌ارزشی است. می‌خواستم زنی مستقل باشم؛ نه وابسته به پول پدر و نه وابسته به شوهر آینده‌ام. می‌خواستم عصای دست پدرم شوم، اما حالا خودم را باری بر دوش او می‌بینم.

خواهرانم همه باسواد و تحصیل‌کرده‌اند و برادرم بیکار است. اگر به ما اجازه کار داده می‌شد، می‌توانستیم نان‌آور خود و خانواده‌مان باشیم. بزرگ‌ترین حسرتم این است که پسر به دنیا نیامدم. اگر پسر می‌بودم، می‌توانستم مزدوری کنم، بار بکشم، به معدن بروم یا در اداره‌ای کار پیدا کنم. اما سهم من و خواهرانم تنها طعنه و تحقیر است. نه می‌توانیم خواسته‌های مادرمان را برآورده کنیم و نه از فرسودگی روحی در امانیم. سخت‌تر از همه این است که این سرزنش از نزدیک‌ترین آدم زندگی‌مان، پدرمان، می‌آید.

گاهی به ازدواج فکر می‌کنم و گاهی می‌ترسم شوهر آینده‌ام هم مثل پدرم باشد؛ منت نان و لباس را بگذارد و برای دختر داشتن زخم‌زبان بزند. گاهی آرزو می‌کنم کاش درس نخوانده بودم. اگر تحصیل نمی‌کردم، شاید از زندگی توقعی نداشتم و این‌همه احساس شکست نمی‌کردم.

نزدیک عید و نوروز، پدر و مادرم بر سر خریدن لباس برای خواهرانم جنجال می‌کنند. با کوچک‌ترین مشکلی در خانه، پدرم با حرف‌های تحقیرآمیز درباره ما دل مادرم را می‌شکند. گاهی از مادرم دلگیر می‌شوم و می‌پرسم چرا ما را به دنیا آورد، اما می‌دانم که نه فرزند آوردن و نه مسیر زندگی‌اش هیچ‌گاه در اختیار خودش نبوده است.

من نمی‌خواستم ادامه داستان مادرم باشم. برای همین، با وجود همه طعنه‌ها و سنگ‌هایی که در راهم انداخته شد، به دانشگاه رفتم. اما امروز می‌بینم که من هم حلقه دیگری از زنجیر درازی شده‌ام که قرن‌هاست سیاست، قانون و جامعه بر دست‌وپای زنان بسته‌اند.

می‌دانم که این تنها داستان خانه ما نیست. در خانه‌های بسیاری، زنانی که از کار و آموزش محروم شده‌اند، پشت دیوارها همین زندگی را می‌گذرانند. فقر در افغانستان امروز تنها نداشتن نان نیست؛ عزت، استقلال و امید را هم از آدم می‌گیرد. وقتی زنان از حق کار محروم می‌شوند، تنها اقتصاد خانواده آسیب نمی‌بیند. محبت جای خود را به سرزنش می‌دهد و خانه، برای دخترانی که روزی آرزوی استقلال داشتند، به زندانی بی‌دروازه تبدیل می‌شود.

*اسم‌ها به دلایل امنیتی تغییر یافته است. 

روایت سارا را جریره شکوهمند به رشته تحریر درآورده است. 

*جریره شکوهمند اسم مستعار یک خبرنگار و نویسنده‌ی ساکن افغانستان است.

Leave a comment