وقتی به هوش آمدم، اولین چیزی که دیدم خون بود. لباس‌هایم کاملاً غرق خون و چادر سر‌م سوخته بود. بدنم از شدت درد می‌سوخت و برای چند لحظه نمی‌دانستم کجا هستم. تنها بوی دود و باروت در هوا پیچیده بود و صدای ضعیف ناله‌ها از اطراف به گوش می‌رسید.

چشم‌هایم را که بیشتر باز کردم، فهمیدم هنوز در صنف درسی هستم؛ اما صنفی که چند دقیقه پیش پر از صدای درس و خنده بود، حالا به صحنه‌ای از ویرانی تبدیل شده بود. چوکی‌ها شکسته بودند، شیشه‌ها خُرد شده بود و گرد و خاک همه‌جا را پوشانده بود. با دست‌های لرزان خود را از زیر چوکی صنف بیرون کشیدم و به سختی ایستادم. پاهایم توان ایستادن نداشت، اما سعی کردم تعادلم را حفظ کنم. وقتی اطرافم را دیدم، قلبم فرو ریخت. بسیاری از هم‌صنفی‌هایم روی زمین افتاده بودند؛ بعضی بی‌حرکت و بعضی زخمی که از درد ناله می‌کردند.

در میان آن صحنه هولناک، ناگهان چشمم به زینب افتاد. کمی آن‌طرف‌تر از من روی زمین افتاده بود. با عجله خودم را به او رساندم. صدایش زدم و شانه‌اش را تکان دادم. گفتم: «زینب… بلند شو… لطفاً بلند شو.» اما او هرگز بلند نشد. چشمانش باز مانده بود و بدنش بی‌حرکت بود.

با دیدن آن صحنه، دنیا دور سرم چرخید. به سختی از میان بدن‌های زخمی و کشته‌شده‌ها خودم را به دروازه صنف رساندم. چشم‌هایم سیاهی رفت و دیگر نفهمیدم چه شد. وقتی دوباره چشمانم را باز کردم، دیدم روی تخت شفاخانه افتاده بودم و بالای سرم یک نرس در حال تزریق پیچکاری آرام‌بخش بود تا کمی درد بدن که مغز استخوانم را می‌سوزاند، تسکین شود. تا حالا فقط این را می‌دانستم که خودم زنده‌ام اما از دوستانم خبر نداشتم. زخمی‌های زیادی را به شفاخانه علی‌جناح آورده بودند. تنها بدنم زخمی نشده، بلکه روح و روان و آینده ما آن روز هدف قرار گرفته بود.

اسم من فرشته* است و ۲۲ سال عمر دارم. من یکی از شاگردان مرکز آموزشی کاج بودم؛ دختری که سال‌ها برای رسیدن به دانشگاه تلاش کرده بود. شب‌ها تا ناوقت درس می‌خواندم و صبح‌ها زودتر از همه بیدار می‌شدم. خانواده‌ام امکانات زیادی نداشتند، اما باور داشتند که آموزش می‌تواند زندگی را تغییر دهد. من هم به این باور بودم که اگر درس بخوانم، اگر آگاه شوم، می‌توانم زندگی خودم، خانواده و حتی روزی کاری برای زنان این سرزمین انجام دهم. رویایم این بود که علوم سیاسی بخوانم و وارد سیاست شوم؛ نه برای قدرت، بلکه برای این‌که صدای زنانی باشم که در جامعه سنتی و مردسالار افغانستان حرف‌شان شنیده نمی‌شود. فکر می‌کردم آموزش، تنها مسیری بود که من را به هدفم نزدیک می‌کرد.

حمله انتحاری میزان ۱۴۰۱ مرکز آموزشی کاج، همه‌چیز را تغییر داد. بیش از ۵۳ نفر از هم‌صنفی‌هایم جان باختند و ده‌ها نفر دیگر زخمی شدند. من زنده ماندم، اما زندگی‌ام دیگر مثل قبل نبود. هفته‌ها در شوک بودم. شب‌ها کابوس می‌دیدم و روزها تصویر صورت‌های بی‌جان هم‌صنفی‌هایم از ذهنم بیرون نمی‌رفت. بارها از خودم پرسیدم چرا من زنده ماندم و آن‌ها رفتند. با حمایت خانواده و روان‌درمانی، کم‌کم دوباره به روزهای قبل از حمله برگشتم. تصمیم گرفتم تسلیم نشوم. دوباره به صنف آمادگی کانکور برگشتم و در میان ترس و امید، آمادگی کانکور را به پایان رساندم.

سرانجام روز امتحان کانکور فرا رسید. وقتی وارد سالن امتحان شدم، خاطرات زینب به یادم افتاد که می‌خواست داکتر شود، اما حمله انتحاری، زینب و آرزوهایش را یک‌جا زیر خاک برده بود. به آن روزهایی فکر می‌کردم که در مورد آینده‌مان صحبت می‌کردیم؛ در آن لحظه ممیزها پارچه‌های امتحان را برایم دادند؛ پارچه‌‌ای که نتیجه‌اش سرنوشت آینده‌ام را رقم می‌زد. امتحان را سپری کردم و برای نتیجه‌اش هر روز لحظه‌شماری می‌کردم.

بالاخره انتظار پایان یافت. نتایج کانکور سال ۱۴۰۱ از سوی دولت اعلام شد. من در رشته علوم سیاسی دانشگاه کابل راه پیدا کردم. گریه کردم. احساس می‌کردم بعد از آن‌همه درد، زندگی دوباره به من لبخند زده است. اما این لبخند خیلی زود محو شد. در ماه عقرب همان سال ۱۴۰۱، وزارت تحصیلات عالی طالبان اعلام کرد که تحصیل دختران در دانشگاه‌های دولتی و خصوصی تا اطلاع بعدی ممنوع است. آن روز، رویای من نابود شد. من قبول شده بودم، اما اجازه ورود به دانشگاه را نداشتم. دانشگاهی که سال‌ها برای به دست آوردن سند فراغت‌اش می‌جنگیدم، درش به رویم بسته شد.

سه سال است که دروازه دانشگاه تنها برای من نه، بلکه برای هزاران دختر دیگر بسته است؛ بی‌آن‌که بدانیم آینده‌مان چه خواهد شد. این وضعیت تأثیر عمیقی بر روح و روانم گذاشته است. دچار افسردگی شده‌ام. گاهی احساس می‌کنم در یک اتاق تاریک گیر افتاده‌ام که هیچ پنجره‌ای ندارد. با این حال، تلاش کرده‌ام خودم را نبازم. زبان انگلیسی یاد گرفته‌ام تا شاید بتوانم راهی برای ادامه تحصیل در خارج از کشور پیدا کنم. هر روز به کتابخانه‌ای مخصوص دختران در یکی از مدارس علوم دینی در غرب کابل می‌روم، اینجا تنها جایی است که با خیال راحت می‌توانیم برویم. برای من کتابخانه تنها جایی است که هنوز احساس آرامش می‌کنم؛ جایی که می‌توانم برای چند ساعت، واقعیت اطرافم را فراموش کنم.

اما آینده هنوز مبهم است. جامعه‌ای که من در آن زندگی می‌کنم از من انتظار دارد که رویاهایم را کنار بگذارم و به ازدواج و خانه‌داری تن بدهم؛ چیزی که حتی در بدترین کابوس‌هایم هم تصورش را نمی‌کردم. با این حال، هنوز دست از مبارزه نکشیده‌ام. هنوز امیدوارم روزی بتوانم دوباره پشت چوکی دانشگاه بنشینم، لباس فراغت به تن کنم و ثابت کنم که هیچ انفجاری، هیچ ممنوعیتی و هیچ حکومتی نمی‌تواند رویای یک دختر را برای همیشه نابود کند.

اسم‌ها به دلایل امنیتی تغییر داده شده است. 

شبنم اسم مستعار یک روزنامه نگار زن در افغانستان است. 

Leave a comment