حمیده در ایران به دنیا آمده و در آنجا بزرگ شده است. او می‌گوید که در مشهد احساس نمی‌کرده که یک مهاجر است، بلکه یک زن مستقل و کارآفرین بوده است. او نیمه‌وقت کار می‌کرد و در کنار آن در رشته‌ی بازاریابی تحصیل می‌کرد. «صبح‌ها درس می‌خواندم و بعدازظهرها کارگاه تولید زیورآلات و صنایع دستی‌ام را مدیریت می‌کردم. به دیگران آموزش می‌دادم و محصولاتم را خودم  تبلیغ می‌کردم.»

حمیده، ۳۳ ساله و مادر یک پسر نوجوان است و فعلا با پدر و مادرش زندگی می‌کند. او در توصیف روزهایی که در ایران گذشتانده از کلمات «لذت» و «افتخار» استفاده می‌کند؛ احساساتی که می‌گوید بعد از بازگشت به افغانستان آن را تجربه نکرده است. «از وقتی که به افغانستان برگشتیم، همه چیز تغییر کرد.»

او در افغانستان نیز برای خودش کارگاهی ایجاد کرده، اما می‌گوید که کار در اینجا با چالش‌‌های زیادی همراه است: «وقتی برای  تبلیغات محصولات به بازار می‌روم، نگاه‌های مردم سنگین و آزاردهنده است؛ طوری به من نگاه می‌کنند که انگار آدم دیگری هستم. این برخوردها باعث می‌شود از رفتن به بازار و تلاش برای رونق کارم پشیمان شوم.»

حمیده با وجود این که از ایران خاطرات خوشی دارد، می‌گوید بازگشتش اجباری بود. «روز اخراج، یکی از تلخ‌ترین روزهای زندگی‌ام بود. دولت ایران رفتار خوبی با ما نداشت. برای خروج باید به شهرداری پول پرداخت می‌کردیم. در آن روز، مبلغ ورودی یک میلیون تومان بالا رفته بود. من به هر دری زدم، به هر کسی که می‌شناختم تماس گرفتم تا آن یک میلیون تومان را به حسابم اضافه کند، اما هیچ‌کس کمکم نکرد.»

هر چند در ایران، به خصوص در دوران تحصیل طعم تبعیض را چشیده بود، اما می‌گوید امکان پیشبرد یک زندگی عادی برایش ممکن بود و مانعی برای پیشبرد کار و تحصیلش نبود. «از لحاظ روحی کاملاً به‌هم ریخته و افسرده‌ام. بعضی روزها هیچ انگیزه‌ای برای باز کردن دکان ندارم و توان بیرون آمدن از خانه را در خود نمی‌بینم. آینده برایم نامعلوم و هیچ است.»

تجربه‌ی حمیده، نمونه‌‌ای از تجربه‌ی میلیون‌ها زنی است که در جریان  سه سال گذشته از ایران و پاکستان به افغانستان اخراج شده‌اند. بر اساس گزارش اخیر سازمان بین‌المللی مهاجرت از اواسط سپتامبر ۲۰۲۳ تا آگست سال جاری حدود ۶.۵ میلیون نفر از ایران و پاکستان به افغانستان برگشته‌اند. عامل اصلی بازگشت‌های اجباری از پاکستان، طرح اخراج اتباع غیرقانونی بوده که حکومت این کشور از اواخر ۲۰۲۳، آن را عملی کرد. ایران نیز اخراج اتباع افغانستان را سرعت بخشیده است. 

بسیاری از بازگشت کنندگان دهه‌ها و حتی تمام عمر خود را در این کشورها گذرانده که  پس از ورود به افغانستان، با مشکلات زیادی مواجه شده‌اند. پیدا کردن  خانه و سرپناه، پیدا کردن شغل و درآمد، عدم آشنایی به قوانین و هنجارهای حاکم در جامعه‌ی کنونی افغانستان از بارزترین انواع این مشکلات بوده است. 

در این میان، زنانی که در ایران و پاکستان درس می‌خواندند یا در بیرون از خانه مشغول به کار بودند، خودشان را در شرایط اسفناکی یافته‌اند و می‌گویند که امکان پیشبرد یک زندگی عادی از آنان گرفته‌ شده است. هرچند به کشور خود بازگشته‌اند، اما در جامعه‌ای پا گذاشته‌اند که در آن از حق کار و تحصیل محروم‌اند و در بسیاری موارد، حتی برای بیرون رفتن از خانه به همراهی یک مرد نیاز دارند. 

حمیده ده سال پیش و در ایران از همسرش طلاق گرفت. او تا زمان  بازگشت به افغانستان، سرپرست خانواده‌ بود. «من در ایران یاد گرفتم که جدایی از شوهر برای من پایان نبود، بلکه شروعی برای به دست آوردن چیزهای ارزشمندتر بود.»

او بعد از طلاق بود که توانست تجارت کوچکش را آغاز کند و برای دانشگاه  نیز ثبت نام‌ کند. چیزهایی که همسر سابقش اجازه نمی‌داد انجام دهد. اما اکنون، خودش را در مکانی می‌بیند که همه جامعه، نگاهش به زنان، نگاه همسر سابق اوست، اینکه جای زن در خانه است. 

سیمای ۲۶ ساله، در حال نوشتن پایان‌نامه‌ی دوره ماستری خود از رشته‌ی ادبیات انگلیسی در یکی از دانشگاه‌های پشاور پاکستان بود که همراه با خانواده اش به افغانستان اخراج شدند. سیما نیز در پاکستان به‌دنیا آمده و آن‌جا بزرگ شده است.  تا قبل از اخراج به افغانستان،‌ یک زندگی عادی و پر از مصروفیت را در پشاور پیش می‌برد. «از ۹ صبح الی ۲ بعد از ظهر در یک مرکز آموزشی انگلیسی تدریس می‌کردم و در یک جایی دیگر به‌عنوان دستیار داکتر دندان از ساعت ۲ بعدازظهر الی هشت شب کار می‌کردم.»

اما شش ماه پیش، زندگی او تغییر کرد: «خانواده‌ام بیش از ۳۰ سال در پاکستان زندگی کردند، شناختی کارت هم داشتیم؛ اما قانون کشور پاکستان تغییر کرد و ما را به زور و اجبار به این‌سو فرستادند.»

ناامیدی و افسردگی، اکنون بخش جدایی‌ناپذیر زندگی روزانه‌ی اوست: «گاهی در خانه زیاد گریه می‌کنم، نمی‌توانم مطالعه کنم، نمی‌توانم تفریح کنم. آنجا از خانه بیرون می‌رفتم، به کار می‌رفتم، روی پروژه‌ی پژوهشی خود کار می‌کردم. بعد از کار درس می‌خواندم و هیچ محدودیتی نبود. اما اینجا  از نظر روانی بسیار آسیب دیده‌ام. هیچ چیز برایم لذت‌بخش نیست.»

در میان مهاجرانی که به افغانستان بازگشته‌اند، دختران نوجوانی نیز هستند که در ایران و پاکستان درس می‌خواندند، اما بازگشت به افغانستان، به معنی محرومیت کامل آنان از حق تحصیل است. 

رخسار* صنف دهم مکتب در حومه‌‌های شهر اسلام‌آباد بود که پولیس پدرش را دستگیر و به افغانستان اخراج کرد. «از آن‌جایی که ما هفت خواهر بودیم و دو برادرم هنوز کوچک هستند، ما هم مجبور شدیم به دنبال پدرم به افغانستان بازگردیم.»

او در یک سالی که در جلال‌آباد زندگی می‌کند، فقر اولین مشکلی بوده که با آن مواجه شده است، اما به عنوان یک دختر، نمی‌تواند در بیرون از خانه کار کند. پدرش مریض است و تنها نان‌آور آنان، اکنون برادر ۱۴ ساله‌اش است که با یک کراچی دستی، مرچ و سبزی تازه می‌فروشد. او در یک مصاحبه‌ی تلفنی می‌گوید: «زندگی در اینجا پر از مشکلات است.

در اسلام‌آباد، هر صبح زود برای رفتن به مکتب از خواب بیدار می‌شدم. یونیفورم، بکس و کتاب‌هایم را آماده می‌کردم و با امیدواری ساعت ۷:۳۰ به‌سوی مکتب حرکت می‌کردم. با هم‌صنفی‌هایم درباره آینده‌مان صحبت می‌کردیم؛ می‌خندیدیم و لحظات خوشی را باهم سپری می‌کردیم. یک بجه رخصت می‌شدیم. بعد از صرف نان چاشت، به کورس زبان انگلیسی می‌رفتم.» 

رخسار از این خاطراتش با حسرت یاد می‌کند و می‌گوید که آن روزها و شب‌ها، قلبش پر از امید بود. وقتی که سال نو تحصیلی در افغانستان دوباره بدون حضور دختران نوجوان آغاز شد، رخسار دچار افسردگی شدید شد.. «اینجا خسته، بی‌انگیزه و ناامید از خواب بیدار می‌شوم. حتی برخاستن از بستر برایم دشوار است. وقتی زمان مکتب می‌شود، قلبم بی‌اختیار به درد می‌آید. استادان و هم‌صنفی‌هایم را به یاد می‌آورم. همصنفی‌هایم حالا در آستانه فارغ‌شدن هستند، اما من از ادامه راه بازمانده‌ام.»

روایت ثنا*، دختر ۲۸ ساله، تجسم عینی از نسلی است که هویت خود را در لابلای صحفه‌های کتاب جستجو می‌کرد، اما اکنون در دنیای زندگی می‌کند که قلم و کتاب برای او به اشیای ‘ممنوعه’ بدل شده‌اند. برای ثنا، فاجعه نه در فقر مادی که در لحظه‌ای رقم خورد که چپن سفید داکتری، جای خود را به چادر سیاه خانه‌نشینی داد.

او که با تلاش شبانه‌روزی و عبور از سد دشوار کانکور، در رشته ستوماتولوژی دانشگاه طبی کابل پذیرفته شد، سه‌‌ونیم سال از عمر خود را با عشق به یادگیری در صنف‌های درسی و لیلیه دولتی سپری کرد.

ثنا روز دسامبر ۲۰۲۲، روزی که دروازه‌های دانشگاه به روی دختران قفل شد را روز «تاریک و نحس» می‌نامد. ثنا می‌گوید که در آن زمان نه تنها صنف‌های درس، بلکه تمام امیدها و اهداف یک نسل به یک‌باره نابود شد. او که حتی برای خرید قلم و کتابچه‌اش کار پاره‌وقت انجام می‌داد تا لذت آموختن را با استقلال پیوند بزند، ناگهان خود را در خلأ مطلق آموزشی یافت. 

اشتیاق ثنا به تحصیل چنان بود که خانواده را راضی کرد تا تنها سرپناه‌شان در غزنی را گرو بگذارند و به کویته پاکستان پناه ببرند؛ نه به دنبال رفاه، بلکه به دنبال کورس‌های انگلیسی و کمپیوتر برای خواهرانش. او در غربت با اصرار و زاری، مدیران مکاتب محلی را راضی می‌کرد تا به خواهرش اجازه دهند که به صورت غیررسمی در صنف‌های درسی حضور یابد؛ چرا که معتقد بود «فقط اینکه بتوانند بخوانند برای ما مهم بود».

اما اخراج اجباری در دسامبر ۲۰۲۵، آنان را دوباره به نقطه‌ی صفر، یعنی غزنی بازگرداند؛ جایی که اکنون کتاب‌ها در تاقچه‌ها خاک می‌خورند و ثنا همراه با چهار خواهرش در بیکاری و ناامیدی مطلق، روزهایشان را می‌شمارند.

آنان در خانه‌ی گلی در غزنی، پشت ماشین خیاطی نشسته‌اند؛ اما فکرشان هنوز در دهلیزهای دانشکده طب پرسه می‌زند. محرومیت از درس و نبود آینده‌ی روشن، او را چنان در تنگنا قرار داده که برخلاف میل باطنی و رویاهای مستقلانه‌اش، به نامزدی اجباری تن داد. ثنا با بغضی در گلو، وضعیت دختران تحصیل‌کرده‌ای که کتاب از دستشان گرفته شده را به «تصویر واقعی جهنم» تشبیه می‌کند.

سارا* ۲۷ ساله، پس از بسته شدن دانشگاه‌ها، خانواده‌اش را متقاعد کرد تا اجازه دهد او برای ادامه تحصیل به ایران بود. وسط‌ سال ۲۰۲۵، به تهران رسید. در آنجا در یک دانشگاه در رشته‌ی رادیولوژی شروع به تحصیل کرد. اما بعد از حمله‌ی اسراییل و امریکا به ایران و آغاز جنگ‌ها، خانواده‌اش از او خواست که برگردد. 

او که اکنون در وضعیت روحی و روانی بدی به‌سر می‌برد، می‌گوید:«عادی‌ترین روز من آنجا درس خواندن بود و کار کردن در یک شفاخانه. ولی در افغانستان حس نمی‌کنم زنده باشم، اینجا حس شبیه گودال تاریک را برای من دارد که ما همه دختران در آن افتاده‌ایم.»

با وجود این که هنوز جنگ جریان دارد، اما سارا مصمم است که به ایران برگردد. «ادامه دادن به زندگی و بودن در جنگ به مراتب برایم قابل قبول و آسان‌تر است تا بودن در خانه که از حق کار و رفتن به بیرون و تحصیل محروم هستم. می‌خواهم ریسک را بر زندگی در کنج خانه ترجیع بدهم. نمی‌توانم تحصیلم را نیمه‌تمام رها کنم. نگرانی و اضطراب را اولویت قرار بدهم.»

آنچه بیشتر از محرومیت از حق تحصیل او را آزار می‌دهد، نوع نگاه و سیاست طالبان نسبت به حضور زنان در جامعه است. «اینجا تحقیر می‌شویم. هر قدرهم که با استعداد باشیم، به عنوان یک زن حتی دیده نمی‌شویم، آنقدر حس بی‌ارزشی می‌کنیم که عزت نفس و اعتماد به نفس از ما گرفته می‌شود.»

*راد رادان اسم مستعار خبرنگار آزاد در افغانستان است. 

*هاجر سادات، ترانه محمدی و تامریس تامگا  نام‌های مستعار خبرنگاران زن‌تایمز است. 

*هوسی اسماعیل خان نیز در تهیه‌ی این گزارش همکاری کرده است. 

Leave a comment