زمانی که طالبان برای نخستین بار بر افغانستان حکومت کردند، من کودک بودم. با این حال، برخی از چیزهایی که در خیابانهای کابل دیدم هنوز در ذهنم روشن است.
دیدم که زنان را با کیبل میزدند. دیدم زنانی را مجازات میکردند چون کفش سفید پوشیده بودند. من بهعنوان یک کودک نمیتوانستم درک کنم که چگونه چیزی به سادگی رنگ کفش یک زن میتواند دلیلی برای تحقیر و خشونت علنی باشد.
آن زمان سیاست یا ایدیولوژی پشت این کارها را نمیفهمیدم. اما ترس را میفهمیدم.
بیش از دو دهه بعد، تماشای یک مصاحبهی اخیر بیبیسی با ملا عبدالله سرحدی، یکی از مقامهای طالبان، آن خاطرات را دوباره زنده کرد.
وقتی دربارهی ویرانی مجسمههای غولپیکر بودا در بامیان در سال ۲۰۰۱ از او پرسیده میشود، سرحدی سرانجام به بیبیسی میگوید: «من آن را با دستان خودم ویران کردم.»
آنچه مرا آزار داد، تنها این اعتراف نبود. نبود هرگونه پشیمانی بود.
در همان گزارش بیبیسی، یک زن هجدهساله که با نام مستعار توبه معرفی میشود، به سرحدی مراجعه میکند تا از شوهرش که به گفتهی او مورد خشونت قرارش داده، طلاق بگیرد. او با وجود فشارهایی که برایش میآورند تا در ازدواج باقی بماند، از تصمیم خود دفاع میکند. پس از آن، سرحدی زنان را «بیعقل» و «ناقصالعقل» توصیف میکند.
بیستوپنج سال میان ویرانی مجسمههای بامیان توسط طالبان و این مصاحبه فاصله است.
اما با شنیدن سخنان او، از خودم این پرسش ساده را پرسیدم: واقعاً چه چیزی تغییر کرده است؟
بامیان چه چیزی را نمایندگی میکند
مجسمههای بودای بامیان تنها دو پیکره نبودند.
این مجسمهها که در دل صخرههای ماسهسنگی مرکز افغانستان تراشیده شده بودند، مجسمهی کوچکتر تقریباً ۳۸ متر بلندی داشت و بر اساس بررسیهای یونسکو، به حدود سال ۵۰۷ میلادی برمیگردد. مجسمهی بزرگتر، با بلندی تقریباً ۵۵ متر، به حدود سال ۵۵۱ میلادی تعلق دارد.
این مجسمهها بخشی از یک چشمانداز فرهنگی بزرگتر بودند، شامل غارها، صومعهها، زیارتگاهها و نقاشیها. بامیان برای سدهها یکی از مراکز مهم در مسیر جادهی ابریشم بود و بازتابدهندهی تعامل میان تمدنها و سنتهای فرهنگی گوناگون.
مجسمههای بودا نزدیک به پانزده سده دوام آوردند.
در ماه مارچ سال ۲۰۰۱، طالبان آنها را ویران کردند.
مهم است که این ویرانی را به داستان سادهی «اسلام در برابر بودایی» تقلیل ندهیم. علمای دینی مسلمان از جمله کسانی بودند که تلاش کردند جلوی این کار را بگیرند. اسناد یونسکو نشان میدهد که علما و مراجع دینی برجستهای، از جمله افرادی وابسته به الازهر و سازمان همکاری اسلامی، تلاش کردند طالبان را از این اقدام منصرف کنند.
درخواستهای آنان بینتیجه ماند.
مجسمههای بودا ویران شدند.
طاقهای خالی برجا ماندند.
«چشمانداز فرهنگی و آثار باستانی درهی بامیان» بعدها، در سال ۲۰۰۳، در فهرست میراث جهانی یونسکو ثبت شد.
بیستوپنج سال بعد، سرحدی اکنون بهطور علنی میگوید که شخصاً در آن ویرانی سهم داشته و هیچ دلیلی برای پشیمانی نمیبیند.
این تنها یک جزئیات ناراحتکنندهی تاریخی نیست. این پرسشی دربارهی پاسخگویی در زمان حال را مطرح میکند.
طالبانِ «تغییریافته»
سالها پیش از بازگشت طالبان به قدرت، مردم افغانستان بارها این بحث را شنیدند که طالبان «تغییریافته» است. نمایندگان آنها به دیپلماتهایی پیچیدهتر تبدیل شده بودند که در رسانههای بینالمللی ظاهر میشدند و با چهرههای سیاسی افغان و بینالمللی مذاکره میکردند.
اما مصاحبهی سرحدی پرسش بنیادیتری را مطرح میکند: واقعاً چه چیزی تغییر کرده بود؟
این مرد میگوید که شخصاً در ویرانی مجسمههای بامیان در سال ۲۰۰۱ سهم داشته است. بیستوپنج سال بعد، او هیچ پشیمانی نشان نمیدهد. او همچنان در جایگاه قدرت باقی مانده و در همان گزارش بیبیسی، زنان را «بیعقل» و «ناقصالعقل» توصیف میکند.
اگر پاسخگویی در برابر گذشتهی طالبان بخشی از ارزیابی ادعای اصلاح آنها بود، ویرانی بامیان باید اهمیت میداشت. کسانی که دربارهی آیندهی افغانستان مذاکره میکردند، باید میپرسیدند که طالبان دربارهی اقدامات پیشین خود چه چیزی را پذیرفتهاند، از چه چیزی پشیماناند، و چه شواهدی نشان میدهد که باورهای پشت آن اقدامات تغییر کرده است.
من همچنان واکنشهای سیاسی به مصاحبهی سرحدی را دیدهام که بر ظاهر او تمرکز میکنند. اما تقلیل این مصاحبه به تمسخر شخصی، خطر آن را دارد که آنچه واقعاً آشکار میکند را از دید ما پنهان کند. ظاهر او بیربط است. آنچه شایستهی توجه است این است که مردی که مسئولیت ویرانی بخشی از میراث فرهنگی افغانستان را میپذیرد، هیچ پشیمانی نشان نمیدهد، و زنان را «بیعقل» و «ناقصالعقل» مینامد، همچنان امروز صاحب قدرت است.
اینجاست که پرسش دربارهی طالبانِ «تغییریافته» اجتنابناپذیر میشود. بهجای تمرکز بر شخصیتها یا ظاهر افراد، باید بپرسیم که در جریان روند سیاسی چه شواهدی از اصلاحات خواسته شد، و چرا پاسخگویی در برابر اقداماتی مانند ویرانی مجسمههای بامیان بخشی از تعیین اینکه آیا تغییر واقعی رخ داده یا نه، در نظر گرفته نشد.
مصاحبهی سرحدی طالبانی را نشان نمیدهد که با بیست سال تعامل با جهان دگرگون شده باشد. این مصاحبه نشان میدهد که چرا پاسخگویی در برابر گذشته باید بخشی از تعیین این میبود که آیا گذشته تکرار خواهد شد یا نه.
اکنون میدانیم چه اتفاقی افتاد
اینکه آیا طالبان بهطور بنیادی تغییر کردهاند یا نه، دیگر نیازی نیست بهعنوان یک پرسش نظری در نظر گرفته شود.
میتوانیم آنچه را که آنها از بازگشت به قدرت در آگست ۲۰۲۱ تاکنون انجام دادهاند، بررسی کنیم.
دختران بالاتر از صنف ششم همچنان از آموزش رسمی متوسطه محروم ماندهاند. زنان از دانشگاهها منع شدهاند. محدودیتها بهشدت توانایی زنان برای کار کردن، سفر آزادانه و مشارکت در زندگی عمومی را کاهش داده است.
برای زنان همنسل من، این تداوم را نادیده گرفتن دشوار است.
من دوران نخست حکومت طالبان را از دریچهی چشمان یک کودک به یاد دارم که شاهد کتک خوردن زنان در خیابانهای کابل بود، از جمله زنانی که بهخاطر پوشیدن کفش سفید مجازات میشدند.
نسل امروز، حکومت طالبان را بهگونهای متفاوت تجربه میکند، اما پرسش بنیادی همچنان بهطرز دردناکی آشناست: مردانی که در قدرتاند، چه اندازه آزادی به زنان افغانستان اجازه خواهند داد؟
به همین دلیل است که سخنان سرحدی دربارهی عقل زنان اهمیت دارد.
و به همین دلیل است که اعتراف او دربارهی بامیان اهمیت دارد.
نه به این خاطر که سخنان یک مرد بهتنهایی نشاندهندهی باورهای کل یک جنبش است، بلکه به این دلیل که جایگاه پیوستهی او در نظام طالبان، ما را وامیدارد تا بررسی کنیم که وقتی این جنبش بهعنوان جنبشی «تغییریافته» معرفی میشد، منظور واقعاً چه بود.
شاید طالبان واقعاً تغییر کرده باشند.
آنها دیپلماسی را آموختند.
آنها زبان سیاسی بینالمللی را آموختند.
آنها در برخورد با حکومتها و رسانهها پیچیدهتر شدند.
اما بهتر شدن در مذاکره با جهان، به معنای تغییر در نحوهی حکومتداری بر زنان در خانه نیست.
فضاهای خالی
بیستوپنج سال پیش، طالبان دو طاق بزرگ و خالی در صخرههای بامیان برجا گذاشتند.
امروز، تصویر دیگری از نبود، نمایندهی افغانستان تحت حکومت آنها شده است: چوکیهای خالی در صنفهای دختران.
این دو فقدان با هم برابر نیستند. یکی به میراث فرهنگی مربوط میشود؛ دیگری به حقوق، فرصتها و آیندهی میلیونها انسان.
اما هر دو چیزی دربارهی نحوهی اعمال قدرت ایدیولوژیک به ما میگویند.
طاقهای خالی بامیان به ما یادآوری میکنند که چه اتفاقی افتاد وقتی طالبان تصمیم گرفتند کدام بخشهای گذشتهی افغانستان قابلقبولاند.
چوکیهای خالی در مکتبهای دختران نشان میدهد که چه اتفاقی میافتد وقتی به آنان اجازه داده میشود تصمیم بگیرند چه کسی میتواند در آیندهی افغانستان مشارکت داشته باشد.
میان این دو تصویر، بیست سالی گذشت که در آن میلیونها دختر افغان به مکتب رفتند، زنان وارد دانشگاهها و حرفهها شدند، و نسلی رشد کرد که باور داشت افغانستانی که در حال ساختنش هستند، هرگز به افغانستانی که مادرانشان به یاد داشتند، بازنخواهد گشت.
من کودک بودم وقتی زنان را در خیابانهای کابل کتکخورده دیدم.
امروز، نسل دیگری از دختران افغان، حکومت طالبان را نه بهعنوان تاریخ، بلکه بهعنوان زمان حالِ خود تجربه میکند.
به همین دلیل، مصاحبهی سرحدی سزاوار چیزی بیش از خشم نسبت به سخنان یک مرد است. این مصاحبه باید بحثی بسیار بزرگتر را دربارهی پاسخگویی، مشروعیت سیاسی و مفروضاتی که آیندهی افغانستان بر اساس آنها مذاکره شد، دوباره بگشاید.
وقتی به ما گفته شد که طالبان تغییر کردهاند، واقعاً چه چیزی تغییر کرده بود؟
طاقهای بامیان به این دلیل خالیاند که طالبان در سال ۲۰۰۱ چه چیزی را ویران کردند.
چوکیهای صنفهای دختران افغانستان به این دلیل خالیاند که آنها اکنون چه چیزی را ویران میکنند.
دکتر آمنه محمود، دانشمند، مدرس و مدافع علم افغان/آلمانی ساکن آلمان است. او به عنوان پژوهشگر ارشد در دانشگاه مارتین لوتر هاله-ویتنبرگ آلمان فعالیت میکند و در حوزهی تلاقی علم، آموزش، شایستگیهای بینفرهنگی و حقوق زنان کار میکند. نوشتههای او بر روی زنان و دختران افغان، آموزش، علم و مشارکت اجتماعی تمرکز دارد.


