سیما
زمانیکه در بورسیه دولتی کشور پاکستان کامیاب شدم، پدرم را در جریان نگذاشتم؛ چون یکبار دیگر نیز به بورسیه بنگلادش کامیاب شده بودم، اما پدرم اجازه نداده بود تا به آن کشور بروم. اینبار هرچه پدرم گفت، من برخلاف حرفهای پدرم، حرکت کردم و تصمیم گرفتم اینجا بیایم و درس بخوانم. همان شبی که به سمت پاکستان حرکت کردم، رفتم دست مادرم را گرفتم و به پدرم نیز گفتم: «پدر، از این به بعد چانسی برای دختران نیست؛ من میروم و حداقل از همین چانسی که نصیبم شده استفاده میکنم.»
پس از اینکه به پاکستان آمدم، مشکلات از همان روز اول دانشگاه شروع شد. نه زبان اردو را میفهمیدم و نه انگلیسیام خوب بود. استادان از من میپرسیدند: اردو میفهمی؟ میگفتم نه. بعد میپرسیدند انگلیسی بلدم؟ میگفتم کموبیش. به هر دفتری که میرفتم، وقتی میدیدند که انگلیسی بلد نیستم، میگفتند: «پس چرا آمدی؟» برایم بسیار دشوار تمام میشد؛ اما چارهی نبود که یک شبه اردو و انگلیسی را بیاموزم یا با شنیدن آن حرفها پس به فکر برگشتن به خانه باشم.
از طرف دیگر، زندگی در کشور دومی نیز آسان نیست؛ دشواریها و سختیهای خود را دارد. این طرف، پولی که بورسیه به ما میدهد کافی نیست. باید تمام حساب و کتاب خود را از همان اول بکنیم که تا ختم سمستر ما را برساند؛ چون باید با همان پول، کرایهی لیلیه، هزینهی کورس زبان و مصرف روزمرهی زندگی را هم تنظیم کنیم. از طرف دیگر، از خانه هم نمیتوانیم پول بخواهیم.
اسم من سیما* است و ۲۷ سال سن دارم. اکنون در اسلامآباد پاکستان، زندگی میکنم. شش خواهر و دو برادر کوچکتر دارم. پدرم تنها نانآور خانه بود، اما حالا دیگر کار نمیکند؛ از وقتی چشمهایش بینایی خود را از دست دادهاند، خانهنشین شده است. در کل زندگی برای خانوادهی من دشوار بود و دشوارتر شده است.
گذشته از این مشکلات، اینجا در پاکستان با مشکل ویزا هم دستوپنجه نرم میکنیم؛ برای افغانها ویزا به سختی میآید و من خودم هم حدود هفت ماه ویزا نداشتم. از ترس اینکه پولیس مرا نگیرد و درسهایم نیمهتمام نماند، حتی از لیلیه بیرون نمیشدم. اگر به وسایل ضروری زنانه نیاز پیدا میکردم، مجبور میشدم از دختران خواهش کنم که اگر به بازار رفتند، برایم بیاورند. آنقدر در لیلیه ماندم که حتی از همین محیط لیلیه هم بسیار خسته شده بودم.
امروز شنیدم که پاکستان دستور اخراج محصلین رشتههای طبی را صادر کرده است. بسیار نگران شدم، دستوپایم لرزید. من هم یکی از محصلین افغان هستم که در اسلامآباد درس میخوانم. شنیدم به محصلین افغان در رشتهی طب گفته شده که تا ختم تاریخ امروز- یعنی هشتم سپتامبر، باید اینجا را ترک کنند و به افغانستان برگردند. این خبر مثل خبر سقوط کابل برای من تکاندهنده است.
نگرانی ما دختران بهصورت صادقانه همین است که مبادا فرمان بعدی وزارت داخلهی پاکستان این باشد که تمام محصلینی که بر اساس بورسیه اینجا آمدهاند و درس خواندهاند، شامل این پروسه شوند و ما حتی همین چانسی را هم که در اینجا بهدست آوردهایم از دست بدهیم. واقعاً نگرانی ما همین است؛ مخصوصاً دختران افغان که زمینهی تحصیل برایشان در افغانستان مساعد نیست و این تنها گزینهی بود که میتوانستیم بیاییم و رویاهای خود را دنبال کنیم.
قبلاً هم مشکلات داشتیم. تقریباً هر روز یک مشکل تازه داریم. وقتی ما اسناد خود را به وزارت تحصیلات عالی پاکستان میدهیم، آنها ایمیلهای دانشگاههای ما و حتی مکتبهای ما در افغانستان را سیسی (CC) میکنند و به آنها ایمیل میفرستند تا اسناد ما را تایید کنند که ۴ سال دورهی لیسانس یا ۱۲ سال مکتب را درس خواندیم. سپس بر اساس تاییدیهی دانشگاهها، به ما سند معادلسازی میدهند؛ مثلاً اگر برای لیسانس ثبتنام کرده باشیم، مدرک معادل لیسانس را صادر میکنند و به همین ترتیب برای تصدیق نامهی صنف دوازدهم نیز معادلسازی انجام میدهند.
اما وقتی به مکتبها و دانشگاهها ایمیل فرستاده میشود، آنها جواب نمیدهند، اسناد را تایید نمیکنند؛ چه دانشگاههای دولتی و چه خصوصی. مکتبها که اصلا گمان نمیکنیم که ایمیل داشته باشند و بعید است که به ایمیلها جواب بدهند. من و چندین دختر دیگر که اینجا هستیم، نیاز داریم که اسناد لیسانس ما به دانشگاههای ما در افغانستان ارسال شود و دانشگاهها به وزارت تحصیلات عالی پاکستان، ایمیل بفرستند و تایید کنند که این افراد ۴ سال درس خود را در افغانستان بهطور کامل خواندند؛ اما زمانی که ما به دانشگاههای خود ایمیل میفرستیم، دانشگاهها به ما میگویند که وزارت تحصیلات عالی طالبان به ما دستور داده که اسناد دختران را بهطور کامل طیمراحل و تایید نکنید.
به همین دلیل ما با مشکل جدی مواجه شدهایم. معادلسازی اکثریت محصلین در اینجا نه تنها در دانشگاه ما، بلکه در دانشگاههای دیگر هم انجام نمیشود. زمانی که به وزارت تحصیلات عالی پاکستان میرویم، دختران از دانشگاههای دیگر هم میآیند و میگویند که اسنادشان از سوی دانشگاههای افغانستان تایید نمیشود.
این بزرگترین مشکلی است که ما فعلاً با آن روبهرو هستیم. حتی اگر ما فارغالتحصیل هم شویم، به ما سند داده نمیشود؛ چون اگر معادلسازی انجام نشود یا تاییدیه از طرف دانشگاههای افغانستان فرستاده نشود، آنها به ما سند پایان تحصیلی را نمیدهند. و مسئلهی ویزا هم هست؛ فعلاً در کنار تایید نشدن اسناد از طرف افغانستان، مشکل ویزا هم وجود دارد که اکثر محصلین ویزا ندارند و نمیتوانند آزادانه رفتوآمد کنند.
اکنون سمستر آخر ماستریام است و روی تیزیس خود کار و تحقیق میکنم، اما هرقدر به پایان درس نزدیک میشوم، یک ترس دیگر پیدا میکنم: اگر به افغانستان برگردم، چه کار کنم؟ فرق من با یک زنی که تحصیلات ندارد، چیست؟ او هم در خانه است و من هم در خانه بدون هیچ برنامهی باید بنشینم. گاهی در فکر فرو میروم که اگر مجبور شوم دوباره به افغانستان برگردم، باز چه کنم؟
زنان در پنجسال اخیر و تحت حاکمیت طالبان از کار و آموزش محروم شدهاند که در بیسرنوشتی مطلق قرار دارند. اگر به آن کشور بازگردم، بهعنوان یک دختر در آنجا برایم نه شرایط کاری معلوم است و نه ادامهی تحصیل. گاهی فکر میکنم اگر برگردم، تمام دستآوردهای که با این همه سختی بهدست آوردم از بین میرود. همان چند کلمه انگلیسی که یاد گرفتم نیز فراموشم میشود.
خانواده گاهی از خانه تماس میگیرند و میگویند: «درسهایت که خلاص شد، بیا شوهر کن و خانهوزندگی خودت را بساز.» زمانیکه این حرف را میشنوم، بغض میکنم. با خودم میگویم: چرا باید تنها گزینهی یک دختر، وقتی فرصت درس و کار ندارد، ازدواج باشد؟
اگر به دختران افغانستان فرصت داده شود، آن را ثابت خواهند کرد. ما استعداد داریم. توانایی داریم. فقط فرصت رشدکردن نداریم.
به دختران افغانستان هم میگویم: «از هر راهی که فکر میکنید ظرفیتتان را بالا میبرد، استفاده کنید. نگذارید دیگران بهجای شما تصمیم بگیرند. خودتان تصمیم بگیرید و خودتان باشید.»
من هنوز امیدوارم که یک روز یک چانس دیگر پیدا شود؛ یک فرصت برای اینکه تمام این سختیهایی که کشیدم، بینتیجه نماند.
سیما اسم مستعار دانشجو افغانستان در پاکستان است.


