هر روز صبح، قبل از آن‌که شهر کاملاً بیدار شود، روبه‌روی همان پنجره می‌نشینم. جاده‌ای که از مقابلم می‌گذرد، برای دیگران فقط یک خیابان معمولی است، اما برای من، پر از آدم‌هایی است که هر کدام بخشی از خاطره‌های زندگی‌ام را با خود برده‌اند. پیرمردی که هر صبح عصایش را آرام روی آسفالت می‌کشد، دختری که کیفش را محکم در آغوش گرفته و تند قدم برمی‌دارد، کودکی که توپش را دنبال می‌کند… گاهی قبل از آن‌که اولین جمله را بنویسم، چند دقیقه فقط آن‌ها را تماشا می‌کنم. احساس می‌کنم هر کدام‌شان داستانی دارند که هنوز کسی آن را ننوشته است.

مهتاب* بینش هستم. ۲۳ ساله و از ولایت بلخ. نویسندگی را به صورت خودآموز آغاز کردم؛ اما با پیوستن به چند صنف آنلاین، دوره‌های کوتاه‌مدت داستان‌نویسی، روایت‌‌نویسی و آیده‌پردازی را فراگرفتم. امروز نیز چند

دفترم همیشه قبل از لپ‌تاپ باز می‌شود. قلم را برمی‌دارم و موسیقی بی‌کلام را پخش می‌کنم. نمی‌دانم چرا، اما همیشه فکر کرده‌ام کاغذ، آدم را بهتر از صفحه‌ی نمایش می‌فهمد. روی کاغذ، حتی خط خوردن جمله‌ها هم معنا دارد؛ انگار اشتباه‌ها هم بخشی از روایت‌اند.

چند صفحه از کتابی را که دیشب ناتمام گذاشته بودم می‌خوانم. این روزها دوباره به «چشم‌هایش» برگشته‌ام. بعضی جمله‌ها را دوبار می‌خوانم، نه برای اینکه سخت باشند، بلکه چون دلم نمی‌آید زود از کنارشان بگذرم.

ساعت هنوز نه نشده که اعلان اولین صنف روی صفحه ظاهر می‌شود. یکی‌یکی دانش‌جوها وارد می‌شوند. بعضی از آن‌ها می‌توانند خواهر بزرگ‌تر یا حتی مادر من باشند. هر بار که چهره‌هایشان را می‌بینم، با خودم فکر می‌کنم چقدر عجیب است؛ در سرزمینی که راه‌های یاد گرفتن هر روز تنگ‌تر شده، هنوز آدم‌هایی هستند که از یاد گرفتن دست نکشیده‌اند. پنج صنف پشت سر هم برگزار می‌شود. گاهی صدای اینترنت قطع می‌شود، گاهی برق می‌رود، گاهی تصویرها یخ می‌زنند، اما هیچ‌کدام باعث نمی‌شود صنف تمام شود. انگار همه‌ی ما می‌ترسیم اگر همین چند ساعت را هم از دست بدهیم، بخشی از آینده‌مان را گم کرده‌ایم.

بعدازظهر، دوباره اتاق ساکت و آرام می‌شود. گیلاس چای پهلوی دستم سرد شده و من روبه‌روی صفحه‌ای نشسته‌ام که بالای آن فقط یک جمله نوشته شده است: «قبل از اینکه دیر شود». این اسم کتابی است که مدت‌هاست با آن زندگی می‌کنم. بعضی روزها فقط یک پاراگراف می‌نویسم و بعد ساعت‌ها به آن خیره می‌شوم. گاهی با خودم فکر می‌کنم آیا واژه‌ها می‌توانند وزن درد را تحمل کنند؟ آیا می‌شود رنج یک نسل را در چند صفحه جا داد؟

بگذار از هفته‌ی گذشته بگویم؛ دلم هوای کتاب‌فروشی کرده بود. چادرم را مرتب کردم و راه افتادم. زنگ کوچکی که بالای دروازه نصب شده بود، با باز شدن دروازه، صدا کرد. بوی کاغذ و کتاب‌های نو، تمام فضای دکان را پر کرده بود. کتاب‌فروش با لبخند گفت:مدت‌ها بود پیدایت نبود.»

مستقیم رفتم سمت قفسه‌ی رمان‌ها. دستم روی عطف کتاب‌ها می‌لغزید تا بالاخره «چشم‌هایش» را پیدا کردم. هنوز کتاب را در دست داشتم که از پشت شیشه، چند مرد با لباس‌های رسمی از کنار مغازه عبور کردند. ناخودآگاه نفسم را در سینه حبس کردم. هیچ اتفاقی نیفتاد، اما ترس، همیشه برای آمدن، به حادثه احتیاج ندارد؛ گاهی فقط با دیدن یک تصویر قدیمی دوباره زنده می‌شود.

از پشت شیشه، دخترانی را می‌دیدم که از کنار مغازه رد می‌شدند؛ یکی دست خواهر کوچکش را گرفته بود، یکی کتابی را زیر چادرش پنهان کرده بود و دیگری آن‌قدر تند راه می‌رفت که انگار می‌خواست هرچه زودتر از نگاه‌های خیابان دور شود. همان لحظه با خودم فکر کردم چقدر آرزو در این شهر آرام راه می‌رود؛ بی‌صدا، بی‌ادعا، اما زخمی.

وقتی از کتاب‌فروشی بیرون آمدم، کتاب را محکم‌تر در آغوش گرفتم. احساس کردم در روزگاری که خیلی چیزها را می‌شود از انسان گرفت، هنوز نمی‌شود رؤیای خواندن، نوشتن و ساختن را از او گرفت؛ مگر اینکه خودش آن را کنار بگذارد.

شب که می‌شود، دوباره پشت همان پنجره می‌نشینم؛ همان جایی که هر صبح آدم‌ها و قصه‌هایشان را تماشا می‌کنم. شاید نتوانم همه‌ی دردهای این شهر را تغییر بدهم، اما می‌توانم آن‌ها را به یاد بیاورم، بنویسم و نگذارم در سکوت گم شوند. برای من نوشتن فقط کنار هم گذاشتن واژه‌ها نیست؛ راهی است برای حفظ کردن چیزهایی که در حال از دست رفتن‌اند؛ رؤیاها، خاطره‌ها و صدای آدم‌هایی که هنوز امیدوارند. شاید روزی کسی این نوشته‌ها را بخواند و بداند که در یکی از سخت‌ترین روزهای این سرزمین، کسانی بودند که با وجود همه‌ی دیوارها، هنوز پنجره‌ای رو به آینده باز نگه داشته بودند.

Leave a comment