با صدای خندههای پدر و مادرم از خواب بیدار میشوم. همراه دو خواهرم از اتاق بیرون میآییم و برای صبحانه کنار هم مینشینیم. مادرم هر روز دسترخوان را آماده میکند و برای من همیشه تخممرغ جوشانده میگذارد؛ چون میداند خوراک مورد علاقهام است. شاید برای دیگران این فقط یک صبحانهی معمولی باشد، اما برای ما همین چند دقیقه کنار هم بودن، یکی از معدود لحظههای خوش زندگی زیر حاکمیت طالبان است. اسم من زهرا* است.
پس از صبحانه، پدرم به دکانش میرود؛ دکانی که این روزها بیشتر از آنکه درآمدی داشته باشد، تنها راه تأمین حداقل هزینههای خانواده است. مادرم سرگرم کارهای خانه میشود، اما نگرانی از مخارج زندگی، کرایهی خانه و هزینههای آب و برق همیشه همراه اوست.
من و دو خواهرم به اتاقی برمیگردیم که در چند سال گذشته، بیشتر روزهای ما در همانجا گذشته است؛ اتاقی که پس از بسته شدن مکتبها به روی دختران، به بخشی از زندگی روزمرهی ما تبدیل شده است.
خواهر بزرگم بیشتر وقتش را با کتابها و کتابچههای قدیمی میگذراند. آرزو داشت پس از فراغت از صنف دوازدهم نویسنده شود و کتابهایش در کشورهای مختلف خوانده شوند؛ اما با بسته شدن دانشگاهها به روی دختران، آن آرزو ناتمام ماند.
خواهر دیگرم که دانشآموز صنف دهم بود، حالا بیشتر وقتش را در شبکههای اجتماعی میگذراند و دنبال بورسیههای تحصیلی و برنامههای آموزشی خبرنگاری میگردد. هنوز امیدوار است شاید جایی در دنیا، فرصتی برای ادامهی آموزش دختران افغانستان وجود داشته باشد.
من پشت همان میزی مینشینم که سالهاست جای درس خواندن هر سه خواهر است. حالا ۱۲ سال دارم و خودم را برای آخرین امتحان چهارنیمماههی صنف ششم آماده میکنم؛ امتحانی که میدانم پس از آن، دیگر اجازهی ادامهی درس در مکتب را نخواهم داشت. از همین حالا احساس میکنم رؤیای داکتر جراح قلب شدن، آرامآرام از من گرفته میشود.
درسهایی را که شب گذشته خواندهام، یک بار دیگر مرور میکنم. جرعهای آب مینوشم و به سراغ لباسهایم میروم. مانتو، شال، ماسک و چادر سیاه را یکییکی میپوشم. در تمام این لحظهها فقط به یک چیز فکر میکنم؛ آیا پوششم همان چیزی است که طالبان میخواهند؟ اگر در این گرمای سوزان چادرم را نپوشم، سرنوشت من هم مانند دو همصنفیام خواهد شد که به دلیل رعایت نکردن حجاب مورد نظر طالبان بازداشت و از مکتب اخراج شدند؟
دروازهی خانه را میبندم و وارد کوچهی خاکی میشوم. هر روز در این مسیر، صدای آهنگر، صف نانوایی، آمبولانس و رفتوآمد بیماران شفاخانهی نزدیک خانه را میشنوم؛ اما چیزی که بیشتر از همه آزارم میدهد، متلکها و نگاههای مردانی است که برایشان فرقی نمیکند زن سالخورده باشد یا دختر دوازدهساله. برای آنان مهم نیست حجاب داشته باشی یا نه؛ همین که دختر باشی، کافی است تا هدف نگاهها و حرفهای آزاردهنده قرار بگیری.
سرانجام به مکتب میرسم؛ جایی که میدانم بهزودی دیگر اجازهی ورود به آن را نخواهم داشت. وارد صنف «الف» میشوم؛ همان صنفی که سالها در آن درس خواندیم، خندیدیم و برای آینده رؤیا ساختیم. اما امروز فضای صنف با گذشته فرق دارد. یکی از همصنفیهایم میگوید دیگر انگیزهای برای درس خواندن ندارد و فقط نامش را روی برگهی امتحان خواهد نوشت. دیگری سرش را روی کتاب و کیف گذاشته و از خستگی خوابش برده است. چند نفر دیگر نیز با چشمانهای اشکآلود، از آیندهای حرف میزنند که برای هیچکداممان روشن نیست.
معلم وارد صنف میشود. وقتی چهرههای غمگین ما را میبیند، سعی میکند لبخند بزند و میگوید: «دخترها، امیدوار باشید؛ همهچیز خوب میشود.»
بعد برگهی امتحان را مقابلم میگذارد. قلم را در دست میگیرم، اما برای لحظهای نمیتوانم چیزی بنویسم. از صنف اول تا امروز، شبهای زیادی را با درس خواندن سپری کردهام. همیشه آرزو داشتم داکتر جراح قلب شوم و به مردم کشورم خدمت کنم. اما حالا فقط به برگهی امتحان نگاه میکنم و از خودم میپرسم: برای کدام آینده درس بخوانم؟ وقتی بعد از صنف ششم دیگر اجازهی ادامهی آموزش ندارم، این امتحان مرا به کجا میرساند؟
طالبان فقط دروازهی صنف هفتم را به روی من نبستند؛ آیندهای را که برای خودم تصور میکردم نیز از من گرفتند.
بغض گلویم را میگیرد و اشک در چشمانم جمع میشود. این اشکها فقط برای یک امتحان نیست؛ برای آرزوهایی است که هر روز با ادامهی این محدودیتها، از من دورتر میشوند. در همان لحظه دلم میخواهد آنقدر بلند فریاد بزنم که صدایم از دیوارهای مکتب و کوچههای شهر بگذرد و همه بشنوند که ما فقط از درس محروم نشدهایم؛ آیندهمان را نیز از ما گرفتهاند. اما هیچ صدایی از گلویم بیرون نمیآید.
میدانم دیر یا زود، سرنوشت خواهرانم به سراغ من نیز خواهد آمد. شاید من هم روزی در همان اتاقی بمانم که سالهاست پناهگاه اجباری ما شده است؛ اتاقی که حتا شبها از ترس طالبان و گاهی از ترس همسایههای بداندیش، جرأت نمیکنیم پردههایش را کنار بزنیم تا هوای تازه وارد خانه شود؛ مبادا کسی بگوید که در این خانه سه دختر جوان زندگی میکنند و آزادانه رفتوآمد دارند.
وقتی از مکتب به خانه برمیگردم، حتا اشتهایی برای خوردن نان ندارم و مستقیم به همان اتاق میروم؛ اتاقی که در سه سال گذشته، هم شاهد محرومیت خواهرانم از آموزش بوده و هم به جایی برای ادامهی مبارزهی ما تبدیل شده است.
در همین اتاق بلاگری میکنم، دکلمه میکنم و از درد نیمی از جامعهام حرف میزنم؛ از دخترانی که کتابهایشان سالهاست بسته مانده، از زنانی که فرصت کار، آموزش و زندگی عادی را از دست دادهاند و از کودکانی که پیش از شناختن دنیا، با محدودیت روبهرو شدهاند.
هر روز پس از بازگشت از مکتب، حرفهایی را که میخواهم بگویم روی کاغذ مینویسم. بعد مادرم را صدا میزنم تا با موبایلش از من ویدیو بگیرد و کمک کند لباسهایم مرتب باشد تا ویدیوها بهتر دیده شوند. ساختن هر ویدیو آسان نیست. موبایل مادرم ساده است و کیفیت پایین آن، ضبط و ویرایش ویدیوها را دشوار میکند. با این همه، خدا را شکر میکنم که همین امکان را دارم و نمیگذارم این کمبودها مانع ادامهی راهم شود.
این راه را برای رهایی از خانهنشینی و افسردگی و برای دفاع از حقوق زنان کشورم انتخاب کردم. میخواستم وقتی اجازه ندارم آزادانه بیرون بروم و درس بخوانم، دستکم صدایم از دیوارهای خانه فراتر برود و به دخترانی برسد که مانند من، در سکوت و محرومیت زندگی میکنند.
امروز نزدیک به دو هزار نفر صفحهام را دنبال میکنند. بیشتر پیامهایی که دریافت میکنم از زنان و دخترانی است که با ویدیوها و نوشتههایم احساس همدلی میکنند. همین پیامها به من امید میدهد که صدایم، هرچند از یک اتاق کوچک و با یک موبایل ساده بلند میشود، به گوش دیگران رسیده است.
اما خیلی زود فهمیدم که این مسیر نیز، مانند آموزش، با ترس و محدودیت همراه است.
هر بار که ویدیویی از من نشر میشود، بعضی از اقارب و خویشاوندان به خانهی ما میآیند و پدرم را سرزنش میکنند. میگویند: «دخترت بزرگ شده، باید چادر بپوشد. نگذار تصویرش نشر شود. آبرو و عزت خانواده از بین میرود. چرا بلاگری میکند؟ چرا دربارهی حقوق زنان و طالبان حرف میزند؟ این هنوز کودک است؛ دفاع از حقوق زنان به او چه ربطی دارد؟»
هر بار که این حرفها را میشنوم، احساس میکنم محدودیتهای زندگیام بیشتر میشود؛ محدودیتهایی که تنها طالبان آن را نساختهاند، بلکه ترس و قضاوت اطرافیان نیز هر روز آن را گستردهتر میکند
با وجود همهی این نگرانیها، بزرگترین ترسم این است که روزی کسی هویت و محل زندگیام را به طالبان گزارش بدهد. امروز شاید فقط ویدیوهایم را ببینند و ندانند این صدا و تصویر متعلق به چه کسی است؛ اما اگر روزی مرا پیدا کنند، ممکن است تنها به جرم نوشتن، حرف زدن و دفاع از حق آموزش بازداشت شوم.
با این همه، هنوز کتابهایم را کنار نگذاشتهام. شبها در حویلی خانه قدم میزنم، مینویسم و فکر میکنم. گاهی هم در تاریکی شب، شعار «زن، زندگی، آزادی» را بر دیوارها مینویسم؛ کاری که برای من، شکلی از اعتراض خاموش است.
گاهی با خودم فکر میکنم اگر روزی دوباره بتوانم به صنف هفتم بروم، کتابهایم را روی میز بگذارم و بدون ترس قلم به دست بگیرم، نخستین چیزی که خواهم نوشت، داستان همین روزها خواهد بود؛ روزهایی که کودکیام در میان محدودیتها گذشت، اما امیدم را نتوانستند از من بگیرند.
من نمیخواهم کسی به جای من دربارهی آیندهام تصمیم بگیرد. نمیخواهم رؤیای داکتر شدنم، رؤیای نویسنده شدن خواهرم و رؤیای خبرنگار شدن خواهر دیگرم، فقط به دلیل دختر بودن، از بین برود.
من فقط یک دختر دوازدهساله هستم؛ دختری که میخواهد درس بخواند، بزرگ شود، به مردمش خدمت کند و مانند هر کودک دیگری، برای آیندهاش رؤیا داشته باشد.
امروز در افغانستان، بزرگترین آرزوی بسیاری از دختران همین است؛ اینکه دوباره اجازه داشته باشند دانشآموز باشند و درس بخوانند. صدای ما را بشنوید؛ پیش از آنکه اتاقهای خاموش، آخرین پناه رؤیاهای دختران افغانستان شود. ما هنوز اینجا هستیم؛ با کتابهایی که بسته ماندهاند، با قلمهایی که در انتظار نوشتناند و با امیدی که، با وجود همهی محدودیتها، هنوز زنده است.
آوا نیکیار اسم مستعار خبرنگار زنتایمز در افغانستان است.


