این روایت به‌گونه‌ی مشترک با گاردین نشر شده است.

تا به یاد دارم، هیچ‌گاه پس از طلوع آفتاب از خواب بیدار نشده‌ام. از کودکی مرا «مرغ سحر» صدا می‌زدند. اکنون ۳۵ سال است که هر روز پیش از سپیده‌دم بیدار می‌شوم، وضو می‌گیرم و نماز می‌خوانم.

رفتن به حمام و انجام بسیاری از کارهای روزمره، به دلیل معلولیتم، همیشه برایم دشوار بوده است. در سال‌های نخست این محدودیت‌ها مرا بسیار آزار می‌داد، اما به مرور فهمیدم که شکایت، چیزی را تغییر نمی‌دهد. وقتی شرایطم را پذیرفتم، تحمل زندگی برایم آسان‌تر شد.

بیشتر عمرم در چهار دیواری خانه گذشته است. بازار را تنها از تعریف دیگران می‌شناسم و هیچ‌گاه فرصت نداشته‌ام آزادانه میان دکان‌ها قدم بزنم. گاهی با خود تصور می‌کنم؛ بازار پر از پارچه‌های رنگارنگ، تارهای زینتی و وسایلی است که می‌تواند لباس‌ها را زیباتر کند؛ چیزهایی که همیشه با آن‌ها سروکار داشته‌ام، اما کمتر فرصت دیده شدن‌شان را از نزدیک داشته‌ام.

پس از نماز، معمولاً صبحانه را آماده می‌کنم. زمانی که همه خواهران و تنها برادرم ازدواج کردند، مسئولیت مراقبت از پدر و مادرم بر دوش من افتاد. پدرم نابینا بود و مادرم نیز توان جسمی چندانی نداشت. با وجود محدودیت حرکتی، تلاش می‌کردم همه کارهای خانه را به‌آرامی انجام دهم.

از همان سال‌ها تخم‌مرغ نیمرو، صبحانه مورد علاقه‌ام بود؛ اما بعد از آن‌که دو سال پیش مادرم را از دست دادم، دیگر آن طعم گذشته را ندارد. پس از وفات او برای فرار از تنهایی، زندگی در کنار خواهرم و خانواده‌اش را انتخاب کردم.

امروز زندگی من با پارچه، نخ و سفارش‌های خیاطی گره خورده است. بیشتر ساعت‌های روز را صرف دوخت لباس می‌کنم و همین هنر، مهم‌ترین منبع درآمدم شده است.

اسم من رونا* است. بیست‌وپنج سال پیش، زمانی که ده سال بیشتر نداشتم، دردهای عضلانی و ناتوانی ناشی از پولیو هر روز بیشتر می‌شد. همان زمان فهمیدم مسیر زندگی‌ام با بسیاری از هم‌سالانم متفاوت خواهد بود؛ مسیری که از همان کودکی با دشواری آغاز شد، اما به من آموخت چگونه با دستانم آینده‌ام را بسازم.

کم‌کم فهمیدم زندگی من با دیگران فرق دارد. برای بیرون رفتن یا انجام ساده‌ترین کارها، همیشه به کمک کسی نیاز داشتم. بیش از هر چیز، نگاه مادرم این واقعیت را به من فهماند. هیچ‌گاه چیزی نمی‌گفت، اما نگرانی را در چشمانش می‌خواندم.

خانواده‌ی ما فقیر بود و در روستایی دورافتاده زندگی می‌کردیم؛ جایی که نه داکتر بود و نه امکانات واکسین. به همین دلیل، من هم به پولیو مبتلا شدم. پاهایم از ناحیه‌ی زانو دچار تغییر شکل شد و راه رفتن برایم هرگز مانند دیگران آسان نبود. با این حال، تلاش کردم آن‌قدر مستقل باشم که دست‌کم کارهای ضروری‌ام را بدون نیاز به دیگران انجام دهم. رشد جسمی‌ام نیز مانند هم‌سالانم نبود و قد و اندامم کوچک‌تر باقی ماند.

برای فرار از دردهایی که هم جسمم را آزار می‌داد و هم روحم را، سوزن، نخ و تکه‌های پارچه را برمی‌داشتم و برای عروسک‌ها لباس می‌دوختم. کم‌کم دستم راه افتاد و اعتماد مادرم را جلب کردم. نخستین لباسی که برای او دوختم، لبخند آرامش را بر لبانش نشاند و همان لبخند، برایم بزرگ‌ترین تشویق بود. از همان روز، احساس کردم می‌توانم با همین هنر، جای خودم را در زندگی پیدا کنم.

اولین لباسی را که برای یکی از اعضای خانواده دوختم، هنوز به یاد دارم؛ یک پیراهن و تنبان نخی سفید برای پدرم. وقتی آن را پوشید، با لبخند گفت: «بی‌شک دخترم.» همان چند کلمه، انگیزه‌ای شد تا با امید بیشتری خیاطی را ادامه بدهم.

آن روزها برادرم ازدواج کرده و برای کار به ایران رفته بود. خواهرانم نیز یکی‌یکی ازدواج کردند و من با پدر و مادرم در خانه‌ای کاه‌گلی با دیوارهای فرسوده زندگی می‌کردم. روزگارمان میان فقر، جنگ و ناامنی می‌گذشت. گاهی حتا نمی‌دانستیم غذای وعده‌ی بعدی را چگونه تهیه کنیم.

با وجود همه‌ی این دشواری‌ها، خداوند استعدادی به من داده بود که بعدها مسیر زندگی‌ام را تغییر داد. هیچ‌گاه شاگرد خیاطی نشدم و استادی نداشتم. فقط هر لباسی را که می‌دیدم، می‌توانستم با دقت نگاه کنم و نمونه‌ای شبیه آن بدوزم.

روزی یکی از خواهرانم پیراهنی را که یک خیاط ماهر دوخته بود، به من نشان داد و پرسید: «می‌توانی مثل این را بدوزی؟» وقتی کارم را دید، باورش نمی‌شد بدون آموزش توانسته باشم آن را بدوزم. همان‌جا به من وعده داد یک ماشین خیاطی بخرد تا بتوانم کارم را جدی‌تر ادامه بدهم و به وعده‌اش هم عمل کرد.

از همان روز، خیاطی به بخش اصلی زندگی‌ام تبدیل شد. کم‌کم مشتری‌هایم بیشتر شدند و از قریه‌های دور و نزدیک برای دوخت لباس نزد من می‌آمدند. پدرم وقتی می‌دید با همین هنر، بخشی از بار زندگی را به دوش می‌کشم، احساس افتخار می‌کرد.

به‌تدریج درآمدم بهتر شد و همیشه تلاش می‌کردم دوخت‌های تازه و مهارت‌های جدید یاد بگیرم. بعدتر، کارهایی مانند شیشه‌دوزی، جالی‌بافی، بنددوزی تنبان و ساخت دست‌بندهای مرواریدی را نیز آغاز کردم و برای تهیه‌ی وسایل آن‌ها سرمایه‌گذاری کردم. مدتی بعد، چند دختر نیز نزد من شاگردی می‌کردند و خیاطی می‌آموختند.

بیشتر مشتری‌ها وقتی وارد خانه می‌شدند، در نگاه اول با تعجب اطراف را می‌دیدند و می‌پرسیدند: «خیاط کجاست؟» می‌دانستم با دیدن وضعیت جسمی‌ام انتظار ندارند خیاط خودم باشم. وقتی می‌گفتم: خیاط من هستم، با تردید لباس‌هایشان را برای دوخت می‌سپردند؛ اما بعد از دیدن کارم، نگاه‌شان تغییر می‌کرد.

بعضی‌ها وقتی می‌دیدند اندازه‌ها را روی کاغذ می‌نویسم، با تعجب می‌پرسیدند: «مگر سواد هم داری؟» نمی‌دانستند برای یاد گرفتن خواندن و نوشتن چه راه دشواری را پشت سر گذاشته‌ام. من هیچ‌گاه فرصت آموزش رسمی نداشتم. در عوض، به دخترانی که نزد من خیاطی یاد می‌گرفتند، از آنان خواندن، نوشتن و انشاء آموختم. هنوز هم هر صبح قرآن کریم می‌خوانم تا یادگیری در زندگی‌ام متوقف نشود.

تنها کسی که از همان ابتدا به توانایی‌هایم باور داشت، خودم بودم و خدا. خانواده‌ام مرا دوست داشتند، اما گاهی تصور می‌کردند به دلیل معلولیتم از عهده‌ی بسیاری از کارها برنمی‌آیم. من هر بار با دوخت لباس، مرواریدبافی و طرح‌های تازه، این تصور را تغییر می‌دادم.

کم‌کم سفارش‌هایم بیشتر شد و گاهی ماهانه شش تا هفت هزار افغانی درآمد داشتم؛ درآمدی که سهم مهمی در تأمین هزینه‌های خانواده داشت. وقتی پدرم به دلیل کهولت سن نابینا شد، مسئولیت اصلی خانه نیز بر دوش من افتاد. با وجود این‌که پاها و استخوان‌بندی‌ام از کودکی تحت تأثیر پولیو بود، هیچ‌گاه نخواستم خودم را ناتوان بدانم. همیشه خدا را شکر می‌کردم که توان کار کردن را از من نگرفته است.

بارها برای درمان به داکتر مراجعه کردم، اما تنگدستی اجازه نمی‌داد بیشتر از خرید چند مسکن کاری انجام دهم. همان دواها را می‌خوردم تا درد استخوان‌هایم کمتر شود و بتوانم ساعت‌های بیشتری خیاطی کنم.

گاهی طرح یقه‌ها و آستین‌ها را خودم طراحی و برش می‌زدم. وقتی نتیجه‌ی کار را می‌دیدم، خودم هم از آن شگفت‌زده می‌شدم و به هنری که با تلاش به دست آورده بودم، افتخار می‌کردم.

همین هنر باعث شد مردم دیگر مرا فقط با معلولیتم نشناسند. به جای نگاه‌های آمیخته با ترحم، برای سفارش لباس به سراغم می‌آمدند و به توانایی‌هایم اعتماد می‌کردند.

من هیچ‌گاه فرصت رفتن به مکتب را پیدا نکردم؛ اما حسرت یادگیری را هم هیچ‌وقت کنار نگذاشتم. هر روز پس از خوردن صبحانه و آغاز کار خیاطی، تلاش می‌کنم در کنار دوخت‌ودوز، قلم و کتابچه‌ام را نیز بردارم و درس‌های مکتب را کم‌کم پیش ببرم.

بعد از چاشت، زمانی که شاگردانم از ساعت دو تا پنج عصر می‌آیند، هم‌زمان با خیاطی به آنان نیز آموزش می‌دهم. زمانی تعداد شاگردانم بیشتر بود، اما پس از آمدن طالبان و محدودیت‌های بیشتر بر زندگی دختران، شمار آنان کمتر شد.

با این حال، یادگیری را متوقف نکرده‌ام. هنوز از طریق موبایل به دنبال طرح‌های تازه‌ی لباس و مهارت‌های جدید می‌گردم. گاهی اینترنت را فعال می‌کنم و شب‌ها، پس از آن‌که غذا خورده شد و همه به بستر رفتند، در آرامش شب طرح‌های تازه‌ی دوخت را تماشا می‌کنم و چیزهای جدید یاد می‌گیرم.

هر شب با یاد پدر و مادرم و با شکرگزاری به درگاه خدا می‌خوابم؛ شکر می‌کنم که با وجود همه‌ی محدودیت‌ها، توانستم به خودم باور داشته باشم و روی پای خود بایستم.

پنج سال پیش، از پولی که در بیست سال خیاطی پس‌انداز کرده بودم، یک باغچه خریدم. از خواهرم و یازنه‌ام خواستم در آباد کردن آن کمکم کنند تا بتوانیم در کنار هم زندگی آرام‌تری بسازیم. امروز خواهرم کنارم است و در خانه‌ای زندگی می‌کنیم که با رنج، تلاش و عرق دست‌هایمان ساخته شده است. این خانه برای من فقط چند دیوار نیست؛ یادگار سال‌هایی است که با وجود درد، محدودیت و نگاه‌های ناامیدکننده، ثابت کردم یک انسان می‌تواند با توانایی‌های خودش راهی برای ادامه‌ی زندگی پیدا کند.

حورا عمر نام مستعار خبرنگار در افغانستان است.

Leave a comment