این روایت به‌گونه‌ی مشترک با گاردین نشر شده است.

امروز یازدهم ماه جون است. ساعت شش صبح از خواب بیدار شدم. نخست تمام حویلی را آب‌پاشی کردم و بعد با جاروی خانگی آن را جارو زدم. پس از پایان جاروکاری، خواهر شش ساله‌ام را از خواب بیدار کردم تا برای رفتن به مکتب آماده شود. بکس و کتاب‌هایش را آماده کردم و لباسش را پوشاندم.

برخلاف روزهای دیگر، امروز هیچ میلی به خوردن صبحانه نداشتم. خواهرم نیز انگار حوصله‌ی رفتن به مکتب را نداشت. مردم معمولاً می‌گویند؛ آغاز هفته با انگیزه و انرژی شروع می‌شود؛ اما از روزی که افغانستان به دست طالبان سقوط کرد و درس‌هایم ناتمام ماند، دیگر انگیزه‌ای برای زندگی کردن ندارم.

برای من، صبح و شام، روز و شب و تمام روزهای هفته شبیه هم شده است؛ روزهایی یک‌رنگ، سنگین و گرفته.

من فتانه* هستم و ۲۵ سال دارم. در یکی از ولایت‌های شمالی افغانستان زندگی می‌کنم. زمانی که طالبان افغانستان را تصرف کردند، دانش‌جوی صنف سوم دانش‌کده‌ی حقوق و علوم سیاسی بودم و در لیلیه‌ی دولتی زندگی می‌کردم. اما پس از آن، از ادامه‌ی تحصیلاتم محروم شدم.

ناخودآگاه، ذهنم برای لحظه‌ای به روزهایی رفت که دانش‌جو بودم؛ روزهایی که شور و اشتیاق به زندگی داشتم. صبح‌ها با عجله از خواب بیدار می‌شدم و برای رفتن به دانش‌گاه آماده می‌شدم. در همان لحظه، صدای بوق زرنج (ریکشا) مرا از آن خاطرات و خیال‌ها بیرون کشید و دوباره به واقعیت تلخ امروز بازگرداند.

امروز به جای رفتن به دانش‌گاه، مسیرم به مکتب ختم می‌شود. من و خواهرم سوار ریکشا شدیم و به مکتب رفتیم؛ مکتبی خصوصی که نزدیک به دو سال است در آن به‌عنوان معلم کار می‌کنم و ماهانه چهار هزار افغانی معاش دارم. در این مکتب، هر روز با تبعیض روبه‌رو می‌شوم. گرفتن معاش از این‌جا برایم آسان نیست؛ گاهی مانند عبور از میان سیم‌های خاردار است. حتا یک‌بار هم معاشم را بدون اهانت و منت دریافت نکرده‌ام.

با وجود همه‌ی این دشواری‌ها، هنوز هم دوست دارم به تدریس ادامه بدهم؛ زیرا برایم این کار یادآوری می‌کند که زنده‌گی‌ام بیهوده نیست و طالبان نتوانسته‌اند مانع انتقال دانش و تجربه‌ای شوند که در سال‌های گذشته به دست آورده‌ام.

از ساعت هفت صبح به مکتب می‌روم و حدود ساعت ۱۲:۳۰، به خانه برمی‌گردم. به شاگردان صنف‌های چهارم، پنجم و ششم، مضمون انگلیسی تدریس می‌کنم و در مجموع، در یک هفته ۳۰ ساعت درسی دارم.

بیشتر شاگردانم دخترانی بین ۱۲ تا ۱۵ سال هستند. در کنار تدریس، تلاش می‌کنم به آنان انگیزه بدهم و برایشان یادآوری کنم که دختران این سرزمین برای درس خواندن و باسواد شدن، ناچارند با موانع و محدودیت‌های بیشتری روبه‌رو شوند. به آنان می‌گویم که برای رسیدن به موفقیت، گاهی باید چندین برابر پسران تلاش کنند؛ اما همین ایستادگی و پشتکار می‌تواند بزرگ‌ترین نقطه‌ی قوت آنان باشد.

من استاد نگران (مسئول حاضری و نظم) صنف چهارم هستم و هر روز پیش از آغاز درس، حاضری می‌گیرم و ترقی تعلیم صنف خود را تکمیل می‌کنم. یکی از شاگردانم دختری است که سال گذشته پدرش را در اثر بیماری سرطان از دست داده است. خانواده‌اش وضعیت مالی خوبی ندارند و او بیشتر اوقات غمگین و گوشه‌گیر است. در کنار درس‌های مکتب، هر روز یک ساعت از طریق اپلیکشن واتس‌اپ به او زبان انگلیسی آموزش می‌دهم و آرزو دارم فرصت‌های بیشتری برای یادگیری داشته باشد.

گاهی نگرانی آینده‌ی او رهایم نمی‌کند. از یک طرف، او دختری یتیم است و با مشکلات اقتصادی روبه‌رو است؛ از سوی دیگر، فرصت‌های آموزشی برای دختران روزبه‌روز محدودتر می‌شود. با خود فکر می‌کنم اگر او از صنف ششم فارغ شود، چگونه خواهد توانست به آموزش خود ادامه بدهد. گاهی نیز می‌ترسم فقر و فشارهای خانوادگی، او را قربانی رسم «کوک‌همسری» کند؛ سرنوشتی که هنوز زندگی شماری از کودکان را تحت تأثیر قرار می‌دهد.

دشوارترین بخش کارم در مکتب، زمانی است که شاگردانم از صنف ششم فارغ می‌شوند. دیدن چهره‌های غمگین و ناامید آنان در روز فراغت برایم بسیار دشوار است. هر بار که به دخترانی فکر می‌کنم که پس از پایان صنف ششم از ادامه‌ی آموزش بازمانده‌اند و امروز زندگی‌شان را در چه شرایطی سپری می‌کنند، دلم به درد می‌آید. با خود می‌اندیشم چند نفر از آنان هنوز رویای درس خواندن را در دل دارند، چند نفر مجبور به ازدواج اجباری شده‌اند و چند نفر ناچار شده‌اند آرزوهای‌شان را کنار بگذارند.

در همین مکتب، در تعیین میزان معاش نیز میان استادان زن و مرد تفاوت وجود دارد. معاش استادان مرد از حداقل پنج هزار افغانی آغاز می‌شود و با گذشت هر سال افزایش می‌یابد؛ حتا به هشت هزار افغانی در ماه می‌رسد. اما معاش استادان زن از سه‌ونیم هزار افغانی شروع می‌شود و پس از چندین سال تنها تا چهارونیم هزار افغانی افزایش می‌یابد.

این در حالی است که به باور من، بیشترین فشار کاری بر دوش استادان زن است. گاهی احساس می‌کنم برخی مکتب‌های خصوصی از افزایش شمار زنان بیکار استفاده می‌کنند. آنان می‌دانند که به دلیل محدودیت‌های گسترده در دسترسی زنان به فرصت‌های کاری، بسیاری از زنان ناچارند حتا با معاش اندک نیز کار کنند؛ زیرا گزینه‌ی دیگری برای تأمین درآمد ندارند.

معاش من پس از دو سال تدریس به چهار هزار افغانی افزایش یافت. معاش ماه جوزا را در پانزدهم سرطان دریافت کردم. دوهزار افغانی آن را برای برادرم که در یکی از ولایت‌های همسایه محصل است، فرستادم و اکنون تمام معاشم مصرف شده است.

هر از گاهی مأموران امر به معروف طالبان برای نظارت به مکتب می‌آیند و بر رعایت حجاب اجباری تأکید می‌کنند. در گرمای تابستان، ما مجبور هستیم با چپن سیاه، چادر و ماسک سیاه وارد صنف شویم و تدریس کنیم. گاهی حتی نفس کشیدن با این پوشش برایم دشوار و طاقت‌فرسا می‌شود.

ساعت ۲:۳۰ بعد از ظهر، ۱۱ ماه جون است. وقتی به خانه برمی‌گردم، پس از صرف غذای چاشت، نخست پارچه‌های امتحانی شاگردانم را بررسی می‌کنم. بعد به خیاطی می‌نشینم؛ فقط برای این‌که خودم را مصروف نگه دارم. اگر بیکار بمانم، فکرهای آزاردهنده و حسرت ناتمام ماندن دانش‌گاه، دوباره به سراغم می‌آید.

گاهی با خودم فکر می‌کنم منی که روزی می‌خواستم حقوق بخوانم و از حقوق انسان‌ها دفاع کنم، چرا امروز از ادامه‌ی آن مسیر بازمانده‌ام. در دل خود بارها از وضعیت موجود شکایت می‌کنم و آرزو دارم روزی برسد که دختران دوباره بتوانند آزادانه درس بخوانند و کار کنند.

ساعت ۵:۳۰ بعد از ظهر است و برای آماده کردن غذای شب، مادرم به دکان سر کوچه می‌رود تا بامیه بخرد. وقتی برمی‌گردد، چهره‌اش نگران و آشفته است. می‌گوید؛ مردم در کوچه پچ‌پچ می‌کنند که طالبان یکی از مردان همسایه‌مان را با خود برده‌اند.

هیچ‌کس دقیق نمی‌داند دلیل بازداشت او چیست. برخی می‌گویند؛ در دوران جمهوریت پولیس بوده و کسی او را به طالبان گزارش داده است. شماری دیگر باور دارند که به اتهام مصرف مواد مخدر بازداشت شده است. همین بی‌خبری و گمانه‌زنی‌ها، ترس و نگرانی مردم را بیشتر می‌کند.

اکنون ساعت ۹:۰۰ شب شده است. شب‌ها را با سکوت و تاریکی‌اش دوست دارم؛ زمانی برای فکر کردن و خلوت با خودم. پیش از خواب، چند صفحه‌ای از کتاب «ملت عشق» می‌خوانم. با وجودی‌که چندین بار این کتاب را تمام کرده‌ام، هنوز دوست دارم گاهی دوباره چند صفحه از آن را مطالعه کنم.

در مکتب نیز در ساعت‌های بیکاری به کتابخانه می‌روم و کتاب می‌خوانم. در طول روز، روایت‌ها و داستان‌هایی را که در شبکه‌های اجتماعی نشر می‌شوند، دنبال می‌کنم.

یک گروه آنلاین با اولیای شاگردان دارم که در آن، مشکلات، نگرانی‌ها و پیشنهادهای‌شان را با من شریک می‌کنند. از این طریق بهتر می‌توانم نقاط قوت و ضعف شاگردانم را بشناسم و برای بهتر شدن روند یادگیری‌شان برنامه‌ریزی کنم.

با آن‌که امروز تمام تلاشم را برای آموزش و حمایت از شاگردانم به کار می‌گیرم، اما روزگاری آرزوهای بزرگی برای آینده‌ی خود داشتم. بزرگ‌ترین رویایم این بود که وکیل مدافع شوم و از حقوق انسان‌ها دفاع کنم. با بازگشت طالبان، آن رؤیا متوقف شد؛ اما هنوز هم در ذهنم زنده است.

فتانه نام مستعار است. رها ملک، نام مستعار یکی از خبرنگاران زن تایمز مستقر در افغانستان است.

Leave a comment