این روایت به‌گونه‌ی مشترک با گاردین نشر شده است.

مروه امینی* هستم؛ ۲۳ ساله. روزهای من معمولاً میان درس، کار در کلینیک و مسؤولیت‌های خانه می‌گذرد.

صبح‌ها ساعت پنج از خواب بیدار می‌شوم. نخست نماز می‌خوانم و تلاش می‌کنم دوباره نخوابم تا پیش از آغاز درس، کارهای خانه را انجام بدهم. پس از آن، به درس‌هایم می‌رسم. از طریق سایت SLMS دانش‌گاه، آنلاین و با موبایل درس می‌خوانم. این دانش‌گاه از سوی نهادهای در بیرون از کشور، حمایت می‌شود.

صنف‌های درسی معمولاً ساعت هشت صبح آغاز می‌شود و تا حدود ساعت یازده‌ونیم ادامه پیدا می‌کند. در این مدت، تمام تمرکزم روی درس‌هایم است. پس از پایان درس، نان می‌خورم، نماز می‌خوانم و با حجاب و برقع برای رفتن به کلینیک آماده می‌شوم؛ چون بدون پوشیدن برقع، اجازه‌ی ورود به کلینیک را ندارم.

حوالی ساعت یک‌ونیم یا دو از خانه بیرون می‌شوم. بعضی روزها تا ساعت هفت شام در کلینیک می‌مانم و گاهی به‌دلیل زیاد بودن شمار مریضان یا طولانی شدن کار، تا ساعت هشت یا نه شب نیز مصروف هستم.

وقتی کارم تمام می‌شود، پدر یا برادرم به دنبالم می‌آید و با تاکسی یا پیاده به خانه برمی‌گردیم.

به خانه برگشتم، روزم هنوز تمام نشده است. دوباره باید درس بخوانم یا کارهای خانه را انجام بدهم. در خانواده‌ی ما، مانند بسیاری از خانواده‌های افغان، دختران معمولاً در کنار درس و کار بیرون، مسئولیت کارهای خانه را نیز به دوش دارند. به همین دلیل، تمام روزم میان درس، کلینیک و خانه می‌گذرد.

مسیر خانه تا کلینیک همیشه برایم آسان نیست. در راه، از کنار چند مسجد و یک مدرسه‌ی دینی که مربوط به طالبان است، می‌گذرم. گاهی هنگام بیرون شدن جوانان از آن‌جا، نگاه‌های‌شان باعث می‌شود احساس امنیت نکنم. هر بار که از آن مسیر عبور می‌کنم، با خود فکر می‌کنم مبادا سرنوشتم مانند فرخنده شود؛ بدون دلیل متهم شوم و برای آسیب رساندن به من بهانه‌ای ساخته شود.

از نگاه‌های برخی از آنان می‌توان فهمید که با بیرون شدن دختران از خانه مشکل دارند. هر زمانی که افراد طالبان را در شهر یا نزدیک کلینیک می‌بینم، ترسم بیشتر می‌شود. گاهی با سلاح وارد کلینیک می‌شوند و تنها حضورشان فضای کار را سنگین می‌کند.

وقتی به کلینیک می‌رسم، تلاش می‌کنم ترس‌های مسیر را کنار بگذارم و وارد فضای کار شوم. در کلینیک تنها دو دختر کار می‌کنیم و بیشتر کارمندان مرد هستند. بعضی مریضان با احترام برخورد می‌کنند، اما گاهی شماری از آنان وقتی یک دختر برایشان توضیح می‌دهد، به حرف‌هایش توجه نمی‌کنند؛ طوری رفتار می‌کنند که گویا یک دختر توانایی و دانش کافی ندارد.

یک بار مردی که پیش از این معلم بود، به کلینیک آمد. وقتی مرا دید، با مهربانی گفت: «لیاقت شما بیشتر از نرس یا اسیستانت بودن است. می‌دانم اگر شرایط درست می‌بود، شما می‌توانستید داکتران لایق‌تری از بسیاری از داکتران امروز باشید.» حرف‌های او برایم دل‌گرم‌کننده بود؛ چون همیشه با چنین برخوردی روبه‌رو نمی‌شوم.

بعضی روزها کار در کلینیک از نگاه روانی برایم سنگین می‌شود. در کنار افراد امر به معروف، قوماندان‌ها و نیروهای طالبان نیز به کلینیک می‌آیند. یک‌بار یکی از قوماندان‌های طالبان برای کشیدن دندانش به کلینیک آمد. او از داکتر درباره‌ی پیچ‌کاری بی‌حسی پرسید. عسکری که همراهش بود، به داکتر گفت: «داکتر صاحب، قوماندان را پیچ‌کاری نکنید. قوماندان ما خون‌های زیادی ریخته است، حالا بگذارید کمی هم خون دندانش بریزد.»

وقتی این حرف را شنیدم، با خود فکر کردم که این مرد شاید در گذشته باعث کشته‌شدن چه تعداد انسان بی‌گناه شده باشد، چه خانواده‌هایی را بی‌سرپرست کرده باشد و به چقدر زنان و کودکان آسیب رسانده باشد. دیدن او برایم هم ترسناک بود و هم اندوه‌بار. هر لحظه نگران بودم که شاید عصبانی شود یا برای ما مشکلی ایجاد کند.

بار دیگر، مرد پشتون دیگری همراه با پایوازش به کلینیک آمد. از داکتر پرسید: «این دختر درس دندان خوانده است؟» داکتر جواب داد: «بلی، به‌صورت آنلاین درس می‌خواند.» او به طرفم نگاه کرد، پوزخندی زد و گفت: «وقتی آنلاین درس می‌خواند، مریض را هم آنلاین ببیند.» این حرف برایم بسیار سنگین بود. می‌خواستم جواب بدهم، اما سکوت کردم. داکتر در پاسخ او گفت: «از برکت قوم‌های شما نتوانسته درس‌هایش را ادامه بدهد.»

افراد امر به معروف، ماهی یک بار یا هر دو ماه یک‌بار برای بررسی به کلینیک می‌آیند و درباره‌ی محرم از ما پرس‌وجو می‌کنند. می‌پرسند: «محرم این دختر کی است و چرا تنها کار می‌کند؟» من بیشتر وقت‌ها بدون محرم به کلینیک می‌روم. داکتر کلینیک، پدرم را می‌شناخت و مرا به‌عنوان نرس یا اسیستانت پذیرفت، اما با آن هم هر بار درباره‌ی محرم سوال می‌شود.

هر بار که این سوالات مطرح می‌شود، نگران می‌شوم که شاید روزی کلینیک را ببندند یا برای ما مشکل ایجاد کنند. به همین دلیل، وقتی آنان می‌آیند، پنهان می‌شوم و خودم را نشان نمی‌دهم.

در کلینیک تنها یک داکتر زن داریم که او هم تمام‌وقت کار نمی‌کند. بیشتر داکتران مرد هستند. بارها دیده‌ام که بعضی داکتران مرد، درد و مشکلات زنان را جدی نمی‌گیرند.

در محیط کار نیز میان دختران و پسران تفاوت وجود دارد. برخی کارها بیشتر به دختران سپرده می‌شود. دختران وقت بیشتری در کلینیک می‌مانند و بیشتر کارهای داخل را انجام می‌دهند؛ در حالی که پسران معمولاً فرصت بیشتری برای غذا خوردن، نماز یا استراحت دارند. از ما خواسته می‌شود وسایل را آماده کنیم، مواد مورد نیاز را بیاوریم و بیشتر کارهای عملی را انجام بدهیم.

نمی‌خواهم تمام عمر فقط کسی باشم که وسایل می‌آورد و کارهای دیگران را انجام می‌دهد. می‌خواهم خودم بالای مریضان کار کنم، مسؤولیت داشته باشم و آنچه را که آموخته‌ام، در عمل به کار ببرم.

من از کودکی چنین آینده‌ای را برای خود تصور نمی‌کردم. از زمانی که ۱۷ سال داشتم و آمادگی کانکور را آغاز کردم، آرزوهای بزرگی در سر داشتم. با خود می‌گفتم که در کانکور اول‌نمره‌ی ولایت خود می‌شوم. یک‌بار استاد از ما پرسید هدف‌تان چیست. گفتم: «می‌خواهم اول‌نمره‌ی کانکور شوم.»

در آن زمان، رویایم این بود که داکتر شوم؛ جراح یا متخصص جراحی قلب و مغز. پس از فراغت از مکتب، در امتحان کانکور اشتراک کردم، اما پس از اعلام نتایج، نظام تغییر کرد و دیگر نتوانستم تحصیل خود را در رشته‌ای که می‌خواستم ادامه بدهم.

سه سال پیش، دختران هنوز می‌توانستند در برخی رشته‌ها درس بخوانند. من در رشته‌ی قابلگی شامل شدم و چهار سمستر درس خواندم. تنها امتحان نهایی باقی مانده بود که انستیتوت‌ها به روی دختران بسته شد. امتحان نهایی از ما گرفته نشد و نتوانستم فارغ شوم. تنها یک تصدیق دریافت کردم، اما دیپلوم به دست نیاوردم؛ به همین دلیل نتوانستم کار ثابت پیدا کنم.

پس از آن، درس‌های آنلاین را آغاز کردم. یکی از نهادهای خارجی از دانش‌گاهی که در آن درس می‌خوانم حمایت می‌کند. وقتی رشته‌ی قابلگی متوقف شد، مجبور شدم از میان گزینه‌های موجود، رشته‌ی دیگری را انتخاب کنم. روان‌شناسی و پروتز دندان از جمله انتخاب‌ها بود. فکر کردم پروتز دندان برایم مناسب‌تر است و آن را انتخاب کردم.

پروتز دندان را آغاز کردم، چون احساس می‌کردم دختران افغان در شرایط امروز باید هر راهی را که پیش روی‌شان باز می‌شود، دنبال کنند. همیشه انتخاب در دست ما نیست؛ گاهی تنها یک راه کوچک باقی می‌ماند و ما مجبور می‌شویم همان راه را ادامه بدهیم.

هم‌زمان با آغاز این رشته، دنبال کار هم گشتم. می‌خواستم تجربه به دست بیاورم و درآمدی برای خود داشته باشم. برای هر دختری این یک آرزو است که روی پای خودش بایستد؛ فرقی نمی‌کند درآمدش کم باشد یا زیاد.

در بخش قابلگی نیز دنبال کار گشتم، اما چون مدرک رسمی نداشتم، نتوانستم کار ثابت پیدا کنم. بعضی کلینیک‌ها و شفاخانه‌ها برای کارآموزی از شاگردان ماهانه سه هزار افغانی می‌خواستند؛ در حالی که خودم درآمدی نداشتم و هزینه‌ی رفت‌وآمد نیز جدا بود. به همین دلیل نتوانستم در آن بخش، آن‌گونه که می‌خواستم پیشرفت کنم.

در بخش پروتز وضعیت کمی بهتر بود. چون توان پرداخت هزینه‌ی کارآموزی در کلینیک‌ها و شفاخانه‌های دولتی را نداشتم، به یک کلینیک شخصی رفتم. داکتر کلینیک پدرم را می‌شناخت و مرا به‌عنوان نرس یا اسیستانت پذیرفت. اما هنوز احساس می‌کنم جایگاهی که امروز دارم، پایین‌تر از چیزی است که سال‌ها برای خودم تصور کرده بودم.

گاهی بسیار خسته می‌شوم. گاهی ماه‌ها ناامید می‌مانم و با خود فکر می‌کنم دیگر چیزی برایم باقی نمانده است. می‌پرسم: منی که آرزو داشتم داکتر و جراح شوم، چرا امروز باید تنها به‌عنوان یک دستیار کار کنم؟ اما بعد دوباره اندکی امید پیدا می‌کنم. هنوز می‌خواهم رشد کنم، توانایی‌هایم را نشان بدهم و روزی به جایگاهی برسم که شایسته‌ی آن هستم.

شاید امروز شرایط مناسب نباشد، اما هیچ‌کس از فردا خبر ندارد. همین امید است که باعث می‌شود ادامه بدهم.

بعضی دختران ناامید شده‌اند و به دنبال پناهی در زنده‌گی می‌گردند. فکر می‌کنند اگر ازدواج کنند، می‌توانند آن پناه را در وجود شوهر پیدا کنند. اما من می‌خواهم خودم پناه خودم باشم. می‌خواهم روی پای خودم بایستم و برای رسیدن به آرزوهایم تلاش کنم.

می‌گویند پشت هر شب تاریک، روشنایی‌ای وجود دارد. من هم با همین امید زنده‌گی می‌کنم. هر روز صبح درس می‌خوانم، سپس به کلینیک می‌روم، با ترس‌ها و فشارهای خود روبه‌رو می‌شوم و شب خسته به خانه برمی‌گردم. با وجود همه‌ی این دشواری‌ها، هنوز باور دارم روزی شرایط تغییر خواهد کرد و من می‌توانم به بخشی از آرزوهایی که سال‌ها در ذهن داشته‌ام، برسم.

آتوسا آذر اسم مستعار خبرنگار زن‌تایمز است.

Leave a comment