لیلما*، ۳۳ سال سن دارم و مادر چهار فرزند؛ سه دختر و یک پسر. باشنده‌ی ولایت فاریاب هستم، اما ده سال پیش، جنگ ما را مجبور کرد خانه و زادگاه‌مان را ترک کنیم و به ولایت جوزجان پناه بیاوریم. از همان زمان، زندگی ما از نو آغاز شد؛ زندگی‌ای که بیشتر با نگرانی برای تأمین هزینه‌های خانواده و ساختن آینده‌ی فرزندانم گذشته است.

تا چند سال پیش، همسرم نان‌آور خانواده بود. اما در سال ۲۰۲۱، در پی یک حادثه‌ی ترافیکی، از ناحیه‌ی کمر به‌شدت آسیب دید و دچار معلولیت جسمی شد. پس از آن دیگر نتوانست مانند گذشته کار کند و مسئولیت تأمین هزینه‌های زندگی بر دوش من افتاد.

پیش از آن، هرگز بیرون از خانه کار نکرده بودم. اما برای تأمین مخارج خانواده، ناچار شدم برای نخستین بار وارد بازار کار شوم و مسئولیت زندگی چهار فرزند و همسرم را به عهده بگیرم.

هر روز پیش از طلوع آفتاب از خواب بیدار می‌شوم. نخست وضو می‌گیرم و نماز صبح را می‌خوانم، بعد کارهای خانه را آغاز می‌کنم. برای شوهر و فرزندانم صبحانه آماده می‌کنم و پس از آن، کودکانم را راهی مکتب می‌کنم.

سپس نوبت رسیدگی به گاو و بزها می‌رسد. علوفه‌شان را آماده می‌کنم، مقداری را برای بعدازظهر کنار می‌گذارم تا دخترم به آن‌ها بدهد و حیوانات را زیر سایه‌ی درختان می‌بندم تا از گرمای سوزان تابستان در امان بمانند.

وقتی از کارهای خانه فارغ می‌شوم، به هوتلی می‌روم که در آن به‌عنوان گارسون و نظافت‌چی کار می‌کنم. از ساعت ۶:۳۰ صبح تا هشت شب، با دستمزدی اندک، بی‌وقفه کار می‌کنم تا بتوانم هزینه‌های زندگی خانواده‌ام را تأمین کنم. بعضی شب‌ها کار ما تا ساعت ۹ ادامه پیدا می‌کند؛ زیرا مراسم عروسی در این‌جا بیشتر در طول روز برگزار می‌شود و پس از پایان مهمانی، ما باید هوتل را نیز پاک‌کاری کنیم.

روزهایی که در هوتل محفل عروسی برگزار می‌شود، صبح زود خودم را به محل کار می‌رسانم. نخست میزها و چوکی‌ها را منظم می‌کنم و برای پذیرایی از مهمانان آماده می‌سازم. پس از آمدن مهمانان، غذا را برای آنان سرو می‌کنم. وقتی محفل پایان می‌یابد و مهمانان هوتل را ترک می‌کنند، کار من تمام نمی‌شود. بعد از آن، نوبت پاک‌کاری هوتل است. تمام سالن را با برس، پاس‌پاس و جارو تمیز می‌کنم، سپس میزها و چوکی‌ها را دوباره مرتب می‌چینم تا برای محفل بعدی آماده باشد.

روزهایی که محفل عروسی برگزار نمی‌شود نیز به هوتل می‌روم. در آن روزها رومیزی‌ها، سرچوکی‌ها و دسترخوان‌ها را می‌شویم. هوتل یک ماشین بزرگ کالاشویی دارد که همه را در آن می‌اندازم. پس از شسته شدن، آن‌ها را روی بام هوتل برای خشک شدن پهن می‌کنم و بعد از خشک شدن، دوباره جمع کرده، روی میزها و چوکی‌ها می‌اندازم و تمام سالن را منظم می‌کنم.

در برابر همه‌ی این کارها، روزانه تنها ۲۰۰ افغانی دستمزد می‌گیرم. برای همین مبلغ ناچیز، هر روز ۱۳ تا ۱۴ ساعت کار می‌کنم تا بتوانم خوراک و نیازهای اولیه‌ی خانواده‌ی شش نفره‌ام را فراهم کنم. این درآمد هرگز پاسخ‌گوی همه‌ی نیازهای ما نیست، اما چاره‌ای جز ادامه‌ی کار ندارم؛ زیرا تمام امید فرزندانم به دستان خسته‌ی من است. گاهی نیز غذای باقی‌مانده‌ی هوتل را با خود به خانه می‌آورم تا دست‌کم شکم فرزندانم سیر شود.

با شوهر و چهار فرزندم در خانه‌ای بسیار کوچک زندگی می‌کنیم؛ خانه‌ای که تنها یک اتاق دارد. برای این‌که بتوانم دست‌کم یک اتاق دیگر برای خانواده‌ام بسازم، در اوقات بیکاری خشت خام تهیه می‌کنم.

هر زمان در هوتل محفل عروسی نباشد و مدیریت نیز مرا برای شستن رومیزی‌ها و دسترخوان‌ها نخواهد، به خانه‌های مردم می‌روم. اتاق‌ها، حویلی، حمام و تشناب‌های‌شان را پاک می‌کنم، لباس‌ها را می‌شویم و در برابر این همه کار، دستمزد اندکی می‌گیرم.

اگر نه در هوتل کاری باشد و نه در خانه‌های مردم، تمام وقتم را صرف ساختن خشت خام می‌کنم تا شاید روزی بتوانم برای فرزندانم یک اتاق دیگر بسازم. این کار را از برادرم یاد گرفته‌ام. زمانی که او خشت‌سازی می‌کرد، در آماده کردن گِل کمکش می‌‌کردم و همان‌جا یاد گرفتم که خشت خام چگونه تهیه می‌شود.

نخست خاک را با آب مخلوط می‌کنم و گِل آماده می‌سازم. بعد ساعت‌ها با پاهایم گِل را ورز می‌دهم تا به اندازه‌ی کافی نرم و یک‌دست شود. سپس آن را داخل قالب‌های خشت‌سازی می‌ریزم و خشت‌های خام را زیر آفتاب می‌گذارم تا خشک شوند.

همه‌ی این کارها را به تنهایی انجام می‌دهم. گاهی پیش می‌آید که از یک طرف در هوتل محفل عروسی برگزار باشد و از طرف دیگر، گِل برای خشت‌زنی آماده شده باشد. در چنین روزهایی، گِل را داخل پلاستیک می‌پیچم تا خشک نشود، خودم به هوتل می‌روم و وقتی شب به خانه برمی‌گردم، دوباره تا دیر وقت مشغول خشت‌زنی می‌شوم.

همسایه‌ها همیشه می‌گویند؛ اگر این‌گونه به خودم فشار بیاورم، از پا خواهم افتاد. اما راه دیگری پیش رو ندارم. همسرم به دلیل معلولیت دیگر توان کار کردن ندارد و تمام مسئولیت تأمین زندگی خانواده بر دوش من افتاده است. فرزندانم هنوز کوچک‌اند و دلم نمی‌شود آنان را به کار بفرستم. همیشه با خود می‌گویم: من که فرصت درس خواندن نداشتم و امروز صفاکار شده‌ام، دست‌کم بگذار فرزندانم درس بخوانند و آینده‌ی بهتری داشته باشند.

در این هوتل، هشت زن در بخش صفاکاری کار می‌کنیم. سرنوشت بیشتر ما به هم شبیه است. به جزء من، همه‌ی همکارانم بیوه هستند و هر کدام، به تنهایی مسئول تأمین هزینه‌های خانواده‌ی خودند. با وجود همه‌ی این دشواری‌ها، هر روز برای به دست آوردن لقمه‌ای نان حلال کار می‌کنیم و تنها امیدمان این است که فرزندان‌مان زندگی آسان‌تر و آینده‌ی بهتری از ما داشته باشند.

لیلمـا نام مستعار است. «سیمین دانشجو» نام قلمی یکی از خبرنگاران زن‌تایمز است.

Leave a comment