این روایت بهگونهی مشترک با گاردین نشر شده است.
لیمه* هستم و ۲۴ سال سن دارم. پیش از اعمال محرومیتهای آموزشی بر دختران از سوی طالبان، در یکی از دانشگاههای خصوصی ولایت ننگرهار، در رشتهی کمپیوتر ساینس درس میخواندم. تازه سمستر اول را آغاز کرده بودم. حدود بیست درصد امتحانات را سپری کرده بودم و تنها امتحانات نهایی باقی مانده بود که در دسامبر ۲۰۲۲، طالبان تا امر ثانی دروازههای دانشگاهها را به روی دختران بستند.
شب اعلام این تصمیم را هرگز فراموش نمیکنم؛ آن شب در اتاقم، در منزل بالا، روی پروژهی مضمون «تکنالوژی معلوماتی و ارتباطات (ICT)» کار میکردم. حدود ساعت نه شب بود که کارم تمام شد و برای لحظهای موبایلم را نگاه کردم. همانجا خبر بسته شدن دانشگاهها را دیدم. برای چند لحظه در شوک فرو رفتم. باورم نمیشد. احساس میکردم همان اتفاقی که مدتها از آن میترسیدم، سرانجام رخ داده است. بیاختیار گریه کردم.
وقتی پایین رفتم، مادر و خواهرانم با دیدنم سکوت کردند. معلوم بود میخواستند خبر را از من پنهان کنند، اما من پیش از آن همهچیز را فهمیده بودم. به چشمان سرخ و اشکآلودم نگاه میکردند و تلاش داشتند آرامم کنند.
چند روز، همهی اعضای خانواده و اقوام به من دلداری میدادند. میگفتند؛ این تصمیم دوام نمیآورد و دانشگاهها بهزودی دوباره باز خواهند شد. آن روزها من هم تلاش میکردم این امید را باور کنم، اما هر روزی که میگذشت، این امید کمرنگتر میشد.
زندگیام به جایی رسیده که دیگر هیچ روزی برایم عادی نیست. ذهنم آنقدر درگیر نگرانی و فکر است که حتا هنگام آشپزی هم بیاختیار اشک از چشمانم سرازیر میشود. شبها، خواب آرام ندارم؛ بیشتر شب را کنار خواهر بیمارم میگذرانم و با هر صدای او یا زنگ هشدار موبایل از خواب میپرم.
روز من خیلی پیش از طلوع آفتاب آغاز میشود. ساعت دو صبح برای نماز تهجد از خواب بیدار میشوم. نماز میخوانم، ذکر میگویم و روی جاینماز گریه میکنم. هر شب از خدا میخواهم که وضعیت ما تغییر کند و دوباره روزهای بهتری را ببینیم.
گاهی نیمهشب به حویلی میروم و به آسمان، ماه و ستارهها خیره میشوم. همان سکوت شب، تنها چیزی است که برای لحظهای آرامم میکند. در دل به خودم امید میدهم که شاید روزی همهچیز تغییر کند.
درسهای ناتمام، آیندهی نامعلوم، مشکلات خانواده و بیماری خواهرم، همه با هم بر شانههایم سنگینی میکنند. با این حال، فرصت غرق شدن در غم خودم را ندارم. باید برای پدر، مادرم و خواهرم صبحانه آماده کنم، چای دم کنم و پیش از آغاز روز، دسترخوان را آماده سازم.
بعد از صبحانه، نوبت کارهای خانه میرسد. آستینهایم را بالا میزنم و مشغول کارهای خانه میشوم. جارو کردن حویلی و اتاقها، شستن ظرفها و پاک کردن گوشهوکنار خانه، بخش ثابت هر روز من است. میان این همه کار، دیگر فرصتی برای فکر کردن به خودم ندارم. احساس میکنم آرزوها، خواستهها و حتا نیازهای شخصیام زیر بار مسئولیتهای زندگی گم شدهاند.
گاهی در طول روز، برای چند لحظه روبهروی آینه میایستم. به صورتم نگاه میکنم و بهسختی خودم را میشناسم. رنگ صورتم زرد و بیروح شده و حلقههای سیاه زیر چشمانم، خستگی چند سال گذشته را نشان میدهد. گاهی با خودم فکر میکنم دختری که در آینه میبینم، همان دختری نیست که چند سال پیش بود.
روزی بود که با شوق از خودم مراقبت میکردم. موهایم را مرتب میکردم، لبسرین روشن مورد علاقهام را میزدم، به موسیقی دلخواهم گوش میدادم و گاهی در اتاقم با شادی میرقصیدم. آن روزها به آینده امیدوار بودم و برای زندگی برنامه داشتم. اما امروز، وقتی خودم را در آینه میبینم، احساس میکنم آن دختر، جایش را به کسی داده که بار سالها نگرانی و ناامیدی را بر دوش میکشد.
امروز صبح، بعد از مسواک زدن، خواستم موهایم را شانه کنم. وقتی برس را نگاه کردم، آنقدر مو روی آن جمع شده بود که برای لحظهای با خودم فکر کردم انگار هر تار مو، زیر بار این همه نگرانی، یکییکی از بین میرود.
چشمم به عطرهای قدیمیام که کنار آینه مانده بودند افتاد. یکی را برداشتم و به خودم زدم. بوی آن، برای چند لحظه مرا به سالهای قبل برد؛ سالهایی که هنوز دانشجو بودم و برای آیندهام برنامه داشتم. همان چند لحظه، احساس کردم دوباره خود گذشتهام شدهام.
بعد یادم آمد که باید دواهای ریزش مویم را به موقع بخورم. حالا در ۲۴ سالگی، برای حفظ موها و پوستم ناچارم دوا مصرف کنم. گاهی با خودم فکر میکنم اگر همین رسیدگی اندک را هم کنار بگذارم، فشار این چند سال زودتر از سنم مرا پیر خواهد کرد.
اما زندگی منتظر حال و احوال من نمیماند. چه بخواهم و چه نخواهم، باید برای چاشت آرد را خمیر کنم و در گرمای سوزان، نان بپزم. گاهی هنگام آشپزی، آنقدر ذهنم درگیر است که بیاختیار اشک از چشمانم سرازیر میشود.
در میان کارها، صدای خواهرم بلند میشود. او به بیماری عصبی مبتلاست و خانوادهی شوهرش به دلیل وضعیتش نتوانستند از او نگهداری کنند. سه سال و نیم است که خواهرم دوباره با ما زندگی میکند و مراقبت از او بر عهدهی من است. دواهایش را به موقع میدهم، برای معاینه به شفاخانه میبرم و از او مراقبت میکنم؛ درست مثل یک نرس. خواهرم اکنون ۳۰ سال دارد و مادر یک پسر است.
وقتی دانشگاهها بسته شد و ناامید در خانه ماندم، پدرم که آن زمان در کابل کار میکرد و همیشه بزرگترین حامی تحصیلم بود، با من تماس گرفت و گفت که نگران نباشم؛ هر راهی را برای ادامهی درسهایم پیدا خواهد کرد.
پس از آن تصمیم گرفت برای ادامهی تحصیلم، همراه خانواده افغانستان را ترک کنیم و به پاکستان یا ترکیه برویم. اما برادر کوچکم که ۱۸ سال داشت، به دلیل فلج بودن توان سفر نداشت و در نهایت از رفتن منصرف شدیم. چند ماه بعد، در اوایل سال ۲۰۲۳، برادرم از دنیا رفت. پس از آن، وضعیت اقتصادی خانواده بدتر شد و بیماری خواهرم نیز شدت گرفت. او همراه پسرش به خانهی ما آمد و از آن زمان، مراقبت از او نیز بخشی از مسئولیتهای روزانهی من شده است.
خواهرانم همه ازدواج کردهاند و تنها دختر مجرد خانواده من هستم. به همین دلیل، بیشتر مسئولیتهای خانه و رسیدگی به اعضای خانواده بر دوش من است.

حالا گاهی بهصورت آنلاین درس میخوانم، زبان انگلیسی تمرین میکنم، کتاب میخوانم و در طول روز به پادکستهای انگیزشی گوش میدهم. اما بیشتر اوقات، خستگی جسمی و فشار روانی اجازه نمیدهد همین برنامهها را هم ادامه بدهم.
با این همه، هیچ چیز به اندازهی بسته بودن دانشگاهها آزارم نمیدهد. اگر دانشگاه باز بود، شاید مسیر زندگیام کاملاً متفاوت میشد. هر روز با یکی از همصنفیهایم صحبت میکنم. هر دو از آرزوهای نیمهتماممان، از دروازههای بستهی دانشگاه و آیندهای که از ما گرفته شد، حرف میزنیم و گاهی بیاختیار گریه میکنیم.
تنها دلخوشی روزانهام بازی کردن با پسر کوچک خواهرم است. تلاش میکنم برای چند ساعت هم که شده، احساس کند کودکیاش مانند بسیاری از کودکان دیگر سپری میشود و با تنهایی بزرگ نشود.
عصرها، پیالهای چای به دست، در چمن حویلی قدم میزنم. اگر حال خواهرم بهتر باشد، او را بیرون میبرم؛ گاهی به رستورانت، گاهی به مارکیت و گاهی هم کنار رودخانه، شاید هوای آزاد و تغییر فضا اندکی آرامش به او بدهد.
امروز دیگر امید چندانی به ادامهی تحصیلم ندارم، اما هنوز نتوانستهام از رؤیای دانشگاه دل بکنم. هر روزی که میگذرد، بیشتر احساس میکنم فاصلهی میان من و آیندهای که برای خودم تصور کرده بودم، طولانیتر شده است. روزهای من دیگر عادی نیستند؛ هر روز، نگرانی تازهای از راه میرسد و روشنایی آینده، دورتر از همیشه به نظر میرسد.
هوسی اسماعیل خان اسم مستعار خبرنگار زنتایمز است.


