این روایت بهگونهی مشترک با گاردین نشر شده است.
هر صبح وقتی دروازه خانه را پشت سرم میبندم، بخشی از وجودم همانجا کنار دختر ۱۳ سالهام میماند؛ دختری که دو سال است از مکتب بازمانده است.فکر دخترم با من میآید؛ دختری که باید در مکتب میبود، اما اکنون در خانه مانده است.
نازنین* هستم؛ ۴۲ سال دارم. چهار فرزند دارم؛ دو دختر و دو پسر. ۲۱ سال است که بهعنوان اتوتکنیشن در بخش فیزیوتراپی یکی از شفاخانههای ولایت فاریاب کار میکنم. وظیفهام ساخت وسایل کمکی ارتوپیدی، قالب و پای مصنوعی پلاستیکی برای زنان و کودکانی است که با ناتوانی جسمی یا معلولیت زندهگی میکنند.
پس از فراغت از صنف دوازدهم در سال ۲۰۰۵، در دورهی کارآموزی تکنیشن برای معلولین شرکت کردم. چهار سال همزمان آموزش عملی دیدم و کار کردم تا اینکه این حرفه را آموختم و توانستم صاحب این شغل شوم.
هر روز صبح نخست نماز میخوانم. پس از آن، دو پسرم را از خواب بیدار میکنم؛ آنان ساعت شش صبح به مکتب و آموزشگاه میروند. برای صبحانه هرچه در توان داشته باشم آماده میکنم؛ در شرایط امروز افغانستان، معمولاً چای و نان است و هرچه در خانه موجود باشد.
بعد از آن، شوهرم را برای رفتن به وظیفه آماده میکنم؛ لباس، بوت یا چپلیاش را آماده میسازم. دختر کوچکترم که در صنف دوم مکتب درس میخواند، با همان ریکشایی که خودم به محل کار میروم، در مسیر راه به مکتب میرسانم.
اما دختر بزرگم از مکتب مانده است. او ۱۳ سال دارد و پس از صنف ششم دیگر نتوانست به مکتب برود. از صنف اول تا ششم همیشه اولنمره بود و همین موضوع برایم بسیار دردناک است. وقتی میبینم دختری که چنین شوق و توانایی برای درس خواندن داشت، اکنون در خانه مانده است، بسیار جگرخون میشوم.
دخترم بیشتر وقتها تنها در خانه میماند و بسیاری از کارهای خانه را انجام میدهد. برای پدرش و خواهر و برادرانش نان آماده میکند. وقتی من به کار میروم و برادرانش به مکتب و کورس میروند، او تنها در خانه میماند. بیشتر وقتش با کارهای خانه میگذرد. همیشه ناراحت هستم که نمیتوانم برایش کاری کنم تا دوباره درس بخواند و به مکتب برگردد.
در جریان روز چندین بار به او زنگ میزنم و از حالش میپرسم. پس از محدودیتهای تازهی طالبان دربارهی استفاده از موبایل هوشمند، نگرانیام بیشتر شده است. هیچکس نگرانی یک مادر را درک نمیکند. وقتی دروازه را پشت سرم میبندم، احساس میکنم بخشی از وجودم آن طرف دروازه میماند و تنها جسمم برای کار بیرون میرود.
ساعت هشت صبح به محل کار میرسم. با همکارانم سلام و علیک میکنم و چپن سفیدم را میپوشم؛ چپنی که خالهی صفاکار روز قبل شسته و اتو کرده است. سپس بررسی میکنم که امروز چند سفارش برای ساخت قالب یا پای مصنوعی داریم. اندازهها را میگیرم و بعد در بخش تخنیک، همراه با همکارانم کار ساخت قالبها و وسایل کمکی ارتوپیدی را آغاز میکنم.
کار روزانهام ساخت چندین قالب یا پای مصنوعی برای زنانی و کودکانی است که برای بهتر راه رفتن و دوباره بهدست آوردن توانایی حرکت به این بخش مراجعه میکنند.
از ساعت ۱۲ تا ۱ بعد از ظهر، وقت نان چاشت است. در این وقفه غذایی را که آماده شده میخورم، نماز میخوانم و دوباره برای بررسی وضعیت مریضان به بخش برمیگردم؛ مریضانی که با امید بهتر شدن وضعیت جسمیشان به اینجا میآیند.
هفته سه جلسه نیز درسهای دینی از سوی امر به معروف برگزار میشود. یک زن جوان برای تدریس مسایل دینی میآید. بیشتر این جلسات دربارهی وضو، نماز، حجاب و جدا بودن زنان و مردان است؛ موضوعاتی که به باور من، ما بهعنوان مسلمان و کسانی که در همین جامعه بزرگ شدهایم، با آن آشنا هستیم.
گاهی در جریان کار خسته میشوم و فکر من به طرف دخترم میرود. با خودم میپرسم که در خانه چه میکند؟ چقدر میتواند خودش را با کارهای خانه مصروف نگه دارد؟ چقدر زبان میخواند و چقدر تلویزیون میبیند؟ همیشه این نگرانی با من است که مبادا از تنهایی خسته شود، به تنگ بیاید یا به خودش آسیب برساند.
گاهی دوباره زنی را به یاد میآورم که از کنج خانه تا دم دروازه نمیتوانست راه برود. تلاش کردم برایش وسیلهای بسازم تا دوباره روی پای خود بایستد. وقتی شوق و امید او برای راه رفتن را به یاد میآورم، احساس میکنم بودنم در این کار ارزشمند است.
با خودم فکر میکنم چه تعداد زن و کودک دیگر هستند که به کمک من نیاز دارند؛ کسانی که آرزو دارند دوباره راه بروند و کارهای روزمرهی خود را مستقل انجام بدهند. منی که از صبح تا عصر ایستاده کار میکنم، بیشتر از هر زمان دیگری ارزش داشتن پا و توانایی حرکت را درک میکنم.
وقتی کودکی با وسیلهی کمکیای که ساختهام دوباره توان راه رفتن پیدا میکند، یا مادری خوشحال میشود که فرزندش میتواند مستقلتر حرکت کند، برایم لحظهی ارزشمندی است. همان وقت به خودم میگویم که دخترم نیز به مادری نیاز دارد که شجاعت، تلاش و خدمت به دیگران را به او بیاموزد.
در سال ۲۰۱۷، زنی جوان که مادر هفت کودک بود و شوهرش دهقان بود، برایش پای مصنوعی ساخته شد. او در یکی از ولسوالیهای دوردست فاریاب زندهگی میکرد. پیش از آن، به دلیل ناتوانی در راه رفتن، بسیاری از کارهایش را خزیده انجام میداد و نمیتوانست در کارهای زمینداری سهم بگیرد.
پس از دریافت پای مصنوعی، توانست دوباره روی زمینهای ناهموار کار کند. وقتی پای مصنوعی را برایش وصل کردیم و کمک کردیم دوباره راه برود، به من گفت: «اینجا که سمنت است، میشود گشت؛ اما آنجا که خامه است، چطور میشود؟»
وقتی برای گرفتن پول معلولیتش به شهر آمده بود، به دیدن ما آمد تا پای مصنوعیاش را ترمیم کنیم. با خوشحالی گفت: «بازار رفتم، بازار را از نزدیک دیدم. اینجه سر زمین کار میکنم، فکر نمیکنم هیچ وقت پای نداشتم.»
پس از روی کار آمدن طالبان، مدتی بیکار و بیسرنوشت ماندم. اما بعد دوباره از ما خواستند که به کار برگردیم؛ چون ما برای زنان و کودکانی کار میکردیم که با معلولیت زندهگی دارند و به این خدمات نیازمند هستند.
با آنهم، هر روز با نگرانیهای تازه روبهرو هستم؛ از محدودیتهای کاری و نوع پوشش گرفته تا ممنوعیت استفاده از موبایل و ترس از اینکه دوباره زنان خانهنشین شوند. بیشترین نگرانیام برای دخترم است؛ میترسم تنهایی او در خانه برایش مشکلی ایجاد کند یا کسی به او آسیب برساند.
تمام روز کاریام از ساعت هشت صبح تا چهار بعد از ظهر با گچ، قالب، پلاستیک مصنوعی، قیچی، پیچ، رابر، چسب و دیگر وسایل کاری میگذرد. ساعت چهار دستانم را میشویم، با دستپاک خشک میکنم، چپن سفیدم را از تن بیرون میکنم و آن را روی کدبند لباس آویزان میکنم.
وقتی به خانه میرسم، خستگی روز را با چایی که دخترم آماده کرده است، برطرف میکنم. من تنها یک اتوتکنیشن نیستم؛ مادر و همسر نیز هستم. در خانه لباس میشویم، پاککاری میکنم، غذا آماده میکنم و نان میپزم.
شام که شوهرم از وظیفه برمیگردد، وقتی نگرانی مرا دربارهی دخترمان میبیند، دلداریام میدهد و میگوید: «نگرانی داری؟ تشویش میکنی؟ خب، روزی است که سر همهی دخترها آمده.»
پدرش نیز گاهی هر دو دخترم را برای بیرون رفتن میبرد و برایشان آیسکریم یا چیزی دیگر میخرد. میگوید: «حداقل چهرهشان باز شود.»
شبها با کمک دخترم دسترخوان را هموار میکنم. کنار هم غذا میخوریم و از روزمرهگی بچهها و وضعیت دخترم میپرسم. پس از آن، دسترخوان را جمع میکنم، ظرفها را میشویم و لباس فردای خودم و کودکانم را آماده و اتو میکنم. سپس وضو میگیرم و نماز میخوانم. در دعاهایم از خدا میخواهم که وضعیت کشور تغییر کند؛ دختران دوباره بتوانند به مکتب و دانشگاه بروند. از خودم میپرسم تا چه زمانی باید در خانه بمانند؟ بهعنوان یک مادر، در برابر این وضعیت احساس میکنم کار زیادی از دستم ساخته نیست.


