این روایت به‌گونه‌ی مشترک با گاردین نشر شده است.

فاطمه* هستم. ۳۲ سال دارم و مادر شش فرزند؛ چهار پسر و دو دختر. روز را ساعت چهار صبح آغاز می‌‌کنم؛ زمانی که بیشتر مردم هنوز خواب هستند. خواهرم مرضیه و من از خواب بیدار می‌شویم، تنور را روشن می‌کنیم، نماز می‌خوانیم و پیش از شروع کار، غذای کودکان را آماده می‌سازیم؛ زیرا تا ساعت ۹ صبح فرصتی برای رسیدگی به آنان نداریم.

خواهرم و من، که او نیز مادر هشت فرزند؛ چهار دختر و چهار پسر است، یک نانوایی کوچک خانگی را در گوشه‌ای از غرب کابل اداره می‌کنیم. نانوایی ما در حویلی خانه‌ی کرایه‌ای‌مان قرار دارد. هر روز زنان بسیاری از کوچه‌های دور و نزدیک، خمیرهایی را که شب قبل در خانه آماده کرده‌اند، نزد ما می‌آورند تا برای‌شان نان بپزیم.

این نانوایی در پنج سال گذشته، تنها منبع درآمد ثابت هر دو خانواده‌ی ما بوده است.

هر بار که کنار تنور می‌ایستم، از مادرم یاد می‌کنم؛ زنی دوراندیش که هم مرا تشویق کرد به مکتب بروم و قرآن بیاموزم و هم نان‌پزی، خیاطی و مدیریت خانه را به من یاد داد. امروز بیش از هر زمان دیگری می‌فهمم که همان مهارت‌هایی که از او آموختم، چگونه در این سال‌های دشوار به ادامه‌ی زندگی من و خانواده‌ام کمک کرده است.

درست همان‌گونه که مادرم یادم داده بود، هر صبح خیلی زود تنور را با تکه‌های چوب روشن می‌کنم. اما هزینه‌ی روشن کردن تنور هم مانند بسیاری از چیزهای دیگر، روزبه‌روز بیشتر شده است. چوبی که پیش از این هر سیر آن را ۶۰ افغانی می‌خریدیم، حالا به ۱۱۰ افغانی رسیده است و درآمد ما آن‌قدر نیست که این افزایش قیمت را جبران کند.

به همین دلیل، بخشی از سوخت تنور را با پوست بادام تأمین می‌کنیم که ارزان‌تر است. هر سه روز، حدود پانزده سیر چوب و ده سیر پوست بادام مصرف می‌کنیم. پوست بادام را نیز از چوب‌فروشی می‌خریم. هرچند هزینه‌اش کمتر است، اما بوی تلخ دود آن تا پایان روز با من می‌ماند.

مهارت خیاطی که از مادرم آموخته‌ام، هنوز هم در زندگی‌ام به کار می‌آید. لباس‌های فرزندانم را خودم ترمیم می‌کنم و گاهی برایشان لباس می‌دوزم. لباس کارم را نیز خودم آماده می‌کنم؛ زمستان لباس‌های گرم‌تر و تابستان لباس‌های نازک‌تر می‌پوشم، اما سرآستین‌های نخی آن را همیشه خودم می‌دوزم تا هنگام نان‌پزی هم بهداشت رعایت شود و هم از آتش تنور آسیب نبیند.

برای هر فصل یک سربند جداگانه دارم که آن را نیز خودم دوخته‌ام. رنگ لباس‌های کارم همیشه تیره است تا دوده و خاکستر تنور کمتر روی آن دیده شود.

نماز صبح را همان زمانی می‌خوانم که تنور آرام‌آرام گرم می‌شود. بعد از نماز، زنان یکی‌یکی از راه می‌رسند؛ بعضی از کوچه‌های دور و بعضی از همین اطراف. گاهی با نگرانی می‌گویند که امروز طالبان در فلان کوچه گشت می‌زدند و گاهی هم بی‌آن‌که حرفی بزنند، خمیرهای‌شان را تحویل می‌دهند و منتظر نان می‌مانند.

ما نان‌ها را می‌پزیم و آنان با نان‌های داغ به خانه برمی‌گردند. از پخت هر زغاله شش افغانی می‌گیریم؛ مبلغی که پیش از این پنج افغانی بود. در روزهای خوب، درآمد نانوایی به حدود یک هزار افغانی می‌رسد، اما بیشتر روزها کمتر از آن است. با همین درآمد، دو خانواده‌ی ما روزگار می‌گذرانند؛ خانواده‌ی هشت‌نفری من و خانواده‌ی ده‌نفری خواهرم. هرچند شوهرم و پسر بزرگ مرضیه نیز کار می‌کنند، اما درآمدشان برای تأمین هزینه‌های زندگی کافی نیست.

دختر بزرگم دوازده سال دارد و دختر کوچکم هشت ساله است. هر دو تا صنف ششم درس خواندند، اما حالا بیشتر روزها در خانه هستند. بزرگ‌ترین نگرانی‌ام آینده‌ی آنان است. نه درآمدی دارم که بتوانم برای ادامه‌ی تحصیل به خارج از کشور بفرستم‌ و نه امیدی که شرایط آموزش دختران در داخل افغانستان بهتر شود.

همیشه آرزو داشتم دخترانم درس بخوانند و زندگی آگاهانه‌تر و آسوده‌تری از من داشته باشند. اما گاهی با خود فکر می‌کنم که اگر سرنوشت آنان هم مانند من باشد چه؟ زنی که سال‌ها کنار تنور کار کرده، ابرو و مژه‌هایش در اثر گرمای آتش از بین رفته، چشم‌هایش همیشه می‌سوزد، زانوهایش شب‌ها درد می‌گیرد و سوختگی‌های دستش دیگر برایش عادی شده است. کار کردن را دوست دارم، اما هیچ‌وقت چنین زندگی سختی را برای دخترانم نخواسته‌ام.

پس از بازگشت طالبان در آگست ۲۰۲۱، از غزنی به کابل آمدیم. آن روزها تقریباً هیچ نداشتیم. شوهرم مدتی بیکار بود و پس‌اندازمان تمام شده بود. اگر این نانوایی نبود، نمی‌دانم چگونه از آن روزها عبور می‌کردیم.

کار صبحگاهی ما حدود ساعت ۹ پایان می‌یابد. تنور را خاموش می‌کنم، لباس کارم را درمی‌آورم، دست و صورتم را می‌شویم، صبحانه می‌خورم و کمی استراحت می‌کنم. بعدازظهر دوباره تنور را روشن می‌کنم و تا ساعت هفت شب به کار ادامه می‌دهم.

در تمام این سال‌ها، زنان بسیاری به نانوایی ما آمده‌اند. هنگام انتظار برای پخت نان، از زندگی، مشکلات و نگرانی‌هایشان می‌گویند. هر بار که به قصه‌هایشان گوش می‌دهم، بیشتر باور می‌کنم که زندگی زنان افغانستان هیچ‌گاه آسان نبوده است؛ اما در سال‌های اخیر، محدودیت‌ها و دشواری‌ها بیش از هر زمان دیگری بر زندگی آنان سایه انداخته است.

ترانه محمدی اسم مستعار خبرنگار زن‌تایمز است.

Leave a comment