این روایت بهگونهی مشترک با گاردین نشر شده است.
روز من از ساعت چهار صبح آغاز میشود. پس از بیدار شدن، نماز میخوانم و تا روشن شدن هوا قرآن تلاوت میکنم. بعد بشکههای خالی را برمیدارم و برای آوردن آب، راهی کاریز و چشمهی نزدیک خانه میشوم.
وقتی به خانه برمیگردم، همراه پسرم صبحانه میخوریم؛ چای، بوره و نان تندری. ما در یکی از روستاهای دوردست ولایت دایکندی زندگی میکنیم. برخلاف بسیاری از خانوادههای روستا، دسترخوان صبحانهی ما با تخممرغ یا لبنیات آراسته نیست و همین نان و چای، بیشتر روزها غذای صبح ما را تشکیل میدهد.
من صدیقه* هستم؛ ۴۱ سال دارم و هجده سال است که در مکتب دخترانهی روستای خود بهعنوان معلم تدریس میکنم.
خودم نیز در همین روستا درس خواندهام. از نخستین دخترانی بودم که پس از سقوط رژیم پیشین طالبان، تشکیل ادارهی انتقالی به رهبری حامد کرزی و بازگشایی مکتبهای دخترانه، فرصت رفتن به مکتب را پیدا کردند. با وجود آنکه بیش از بیست سال داشتم، آموزش را از صنف اول آغاز کردم؛ فرصتی که سالها از من گرفته شده بود.
تحصیلاتم را تا سطح چهاردهپاس، در دارالمعلمین و رشتهی تعلیم و تربیه ادامه دادم. در سال ۱۳۹۱، پس از سپری کردن امتحان کانکور، در رشتهی کیمیا، دانشکدهی ساینس دانشگاه هرات، کامیاب شدم؛ اما به دلیل نداشتن توانایی مالی و حامی، نتوانستم برای ادامهی تحصیل به هرات بروم و به همین دلیل، به معلمی در مکتب ادامه دادم.
چندی بعد ازدواج کردم و صاحب پسری شدم. پیش از ازدواج، در خانهی برادرانم زندگی میکردم و امیدوار بودم با تشکیل خانواده، بتوانم مستقلتر زندگی کنم. مردی را برای زندگی مشترک انتخاب کردم که به من وعده داده بود از کار و ادامهی تحصیلم حمایت خواهد کرد؛ اما پس از تولد پسرم، همهچیز تغییر کرد.
او نه تنها از ادامهی تحصیلم حمایت نکرد، بلکه تمام مسئولیتهای خانه و هزینههای زندگی را نیز بر دوش من گذاشت. اجازه نداد در یکی از دانشگاههای خصوصی درس بخوانم و حتی با رفتن من به مکتب نیز مخالفت میکرد. با وجود این مخالفتها، هر روز با دلی پر از رنج به وظیفه میرفتم و معاشی را که با سختی به دست میآوردم، به خانه میآوردم.
در سالهای پایانی جمهوریت، شوهرم در یکی از بخشهای امنیتی حکومت وظیفه گرفت؛ اما با سقوط نظام و بازگشت طالبان، افغانستان را ترک کرد. من و پسرم تنها ماندیم و ناچار شدیم از خانهای که با سالها زحمت و معاش معلمی آباد کرده بودم، بیرون شویم. خانوادهی شوهرم اجازه ندادند در آن خانه بمانیم. سرانجام، همراه پسرم در خانهای گِلی، نزدیک مکتبی که در آن تدریس میکنم، ساکن شدیم.
پس از جمع کردن دسترخوان صبحانه، به کارهای خانه میرسم. آب مورد نیاز را از کاریز یا چاه همسایهها میآورم، خمیر آماده میکنم، برای جمعآوری چوب به باغ صاحبخانه میروم و نان را در تنور گِلی میپزم. پس از صرف غذای چاشت، چادرنماز را بر سر میکنم و همراه پسرم راهی مکتب میشویم.
مکتب پسرم حدود یک ساعت با خانه فاصله دارد و او این مسیر را هر روز پیاده طی میکند. مکتبی که من در آن معلمی میکنم نیز حدود ۴۵ دقیقه از خانه دور است. هرکداممان مسیرهای کوهستانی خود را جداگانه و با پای پیاده میپیماییم.
هجده سال است که در همین مکتب دخترانه تدریس میکنم؛ همان مکتبی که روزگاری در آن شاگرد بودم. آن زمان، مکتب ساختمان نداشت و درسها زیر یک خیمه برگزار میشد. معلمان مسلکی اندک بودند و همان شمار محدود دختران و جوانان باسواد، آموزش کودکان را بر عهده داشتند. من در همان روزها همزمان هم شاگرد بودم و هم معلم.
زیر همان خیمه، گرما و سرمای سخت را تحمل میکردیم؛ اما شوق درس خواندن، همه دشواریها را آسانتر میساخت. امروز مکتب ساختمان، صنفهای درسی، میز و چوکی و حتی چاه آب دارد؛ اما دختران روستای ما دیگر اجازه ندارند پس از صنف ششم به درسشان ادامه بدهند.
اکنون معلم اصول صنفی هستم و به شاگردان صنف اول درس میدهم؛ هر روز به کودکانی آموزش میدهم که از همین حالا میدانم بسیاری از دخترانشان، چند سال بعد، ناچار خواهند شد درس را نیمهکاره رها کنند.
یونیفورم مکتب ما اکنون به چادرهای بزرگ و سیاه، که به آن «چادرنماز» میگویند، تغییر کرده است. کارمندان ریاست معارف که هر از گاهی برای نظارت و تفتیش به مکتب میآیند، بر رعایت حجاب تأکید میکنند و میگویند همه دختران، از صنف اول تا ششم، باید چادرنماز بپوشند.
دختران صنف اول، با وجود سن کم، هر روز از راههای دور به مکتب میآیند. آنان در کنار دشواری مسیر، گرما و سرما، ناچارند این چادرهای بزرگ را نیز با خود حمل کنند.
دخترانی که نخستین سال مکتبشان را آغاز کردهاند، پر از شور، انرژی و آرزو هستند. بودن در کنار آنان برایم امیدبخش است و مرا به یاد کودکی خودم میاندازد؛ کودکیای که چندان فرصتی برای کودکی کردن نداشتم، اما سرشار از امید و آرزو بودم.
سالهای نوجوانیام همزمان با دورهی نخست حاکمیت طالبان گذشت؛ زمانی که هیچ دختری اجازه رفتن به مکتب را نداشت و بزرگترین آرزوی ما این بود که بتوانیم چند سطر از قرآن کریم یا دیوان حافظ را بخوانیم.
امروز دختران، در کنار درسهای مکتب، به ورزش نیز علاقه دارند. در تقسیم اوقات درسی، مضمون ورزش داریم؛ اما نه امکانات ورزشی وجود دارد و نه مربی ویژه. بیشتر وقتها ورزش آنان به دویدن محدود میشود و گاهی هم میان صنفها مسابقه برگزار میکنیم.
بسیاری از دختران آرزو دارند ورزشهای رزمی را یاد بگیرند؛ اما نه زمینهی آن فراهم است و نه اجازهاش را دارند. در روستای ما و اطراف آن هیچ باشگاه ورزشی ویژهی زنان وجود نداشته و اکنون نیز چنین فعالیتهایی بهطور کامل ممنوع است. با این همه، ساعت ورزش هنوز یکی از شادترین بخشهای روز برای شاگردانم است و روز کاری من نیز با خندههای دختران کوچک پایان مییابد.
پس از آخرین زنگ مکتب، راهی خانه میشوم. گاهی زودتر از پسرم میرسم و تا بازگشت او منتظر میمانم. بعد از آن، غذای شب را آماده میکنم و روزم با رسیدگی به کارهای خانه و وظایف درسی پسرم به پایان میرسد. شب، هر دو به بستر خواب میرویم. اما همیشه خواب به آسانی به سراغم نمیآید. گاهی پیش از خواب، فکر و نگرانی آرامشم را میگیرد؛ اینکه اگر دوباره معاشم به موقع پرداخت نشود، هزینههای زندگی را چگونه تأمین کنم؟ یا اگر فرمان دیگری صادر شود و دیگر اجازه نداشته باشم در مکتب تدریس کنم، آیندهی من و تنها پسرم چه خواهد شد؟
زندگی برای مادری مجرد که تنها منبع درآمدش معاش معلمی است، آسان نیست. گاهی با خود فکر میکنم اگر میتوانستم به دانشگاه بروم و در رشتهای که دوست داشتم ادامهی تحصیل بدهم، شاید امروز در جایگاه بهتری بودم و همهی دغدغهام دریافت معاش ناچیز معلمی نبود.
اکنون ماهانه هشت هزار افغانی معاش میگیرم. زمانی که شمار شاگردان بیشتر بود، با همین معاش و بدون هیچ امتیاز اضافی، تماموقت درس میدادم؛ با این حال خوشحال بودم که هیچ صنفی بدون معلم نمیماند و هیچ دختری از آموزش محروم نمیشد.
«ناهید ناجی» نام مستعار یکی از خبرنگاران زنتایمز است که در افغانستان فعالیت میکند.


