امروز پانزدهم اگست است. سالگرد پنج سالگی سقوط انسانیت، آرزوها، امیدها و برنامهریزیها برای آینده. تاریخ شومی که هر سال با آمدنش زخمهای این سالهای سخت را تازهتر میکند. پنج سال قبل از امروز، من دختری بودم در آستانهی مستقل شدن. برای خودم امیدها و آرزوها داشتم. دختری از یک خانوادهی فقیر که آرزو داشت با تلاش و پشتکار آیندهی خودش و خانوادهاش را نجات دهد. درس لیسانسم تمام شده بود و آرزو داشتم ماستری را شروع کنم.
به خانوادهام قول داده بودم زندگیشان را تا حد توان سر و سامان بدهم. اما ناگهان ۱۵ اگست، آن روز شوم و نحس، روزی که پایان من بود.
ساعت نه و نیم قبل از ظهر بود. در یکی از مراکز تعلیمی نظامی رفته بودم که ناگهان همه به پچپچ افتادند. زنگ زده شد و همه را در صحن محوطهی ریاست خواستند. همه در صحن حویلی جمع شده و حیران نگاه میکردیم، معاون آن مرکز تعلیمی، با رنگ پریده و گلوی خشک، با صدایی لرزان گفت:«طالبها وارد کابل شدهاند، هرچه زودتر وسایلتان را در جاهای همیشگی بگذارید و به خانههایتان بروید.»
همه به حیرت افتادند و به همدیگر معصومانه نگاه میکردند. برای چند ثانیه چشمانم تیره شد، سرم گیج رفت و ساختمان بزرگی که روبرویم بود دور سرم چرخید. دست دختری که پهلویم ایستاده بود را محکم گرفتم. بعد از چند ثانیه نفس کشیدم. تصور میکردم کسی شوخی مضحکی کرده، در دلم هزار بار آرزو کردم کاش خواب باشم و این فقط یک کابوس باشد، اما نه، حقیقت داشت.
همانهایی که تا یک روز قبل فقط از جنایات و وحشتشان در رسانهها میگفتیم، حالا داخل کابل شده بودند. در شوک بودم که صدای جیغ و فریاد چند دختر نظامی مرا به خود آورد. دختری فریاد میزد:«تو را خدا اینطوری نگویید، شما میدانید ما از ولایت برای آموزش آمدیم، چند ماه است اینجا هستیم، ولایات ما دست طالبهاست، ما چطور برویم خانه؟»
دختر دیگری از فراه که چند روز قبل شوهرش توسط طالبها دستگیر شده بود، فریاد میزد: «مرا زنده نمیگذارند.»
هرکدام هراسان، نالهکنان و ضجهزنان به اینطرف و آنطرف میرفتند. دو سه دختر نظامی دیگر به معاون التماس میکردند که اجازه دهد اینجا با طالب بجنگند.
یکی با گریه میگفت: «اگر قرار است به دست طالب کشته شوم، اجازه دهید حداقل چند مرمی من هم با همین لباس نظامی نثارشان کنم.» اما انگار هیچ کاری از دست کسی برنمیآمد. معاون فقط گفت:«بزرگان ما تفاهم کردهاند، جنگی در کار نیست…»
با پاهای لرزان و رنگ پریده از ساختمان بیرون شدیم. وقتی از ساختمان بیرون میشدیم یکی از نگهبانهای دروازهی خروجی با پوزخند گفت:«بروید، بروید… آخرین روزتان است که بیرون هستید، برمیگردید به جای اصلیتان، خانه.»
این حرفش بیشتر از هرچیز دیگر قلب مرا سوزاند. انگار از آمدن چنین روزی خوشحال بود، نفرت از زنها در چشمش دیده میشد منتظر روز آزادی هستم تا به صورت آن محافظ تف کنم که آن همه سال دانه از جمهوریت می خورد اما تخم به طالبان می داد.

از ریاست با بغض بیرون شدیم. چندین خیلی تلاش کردیم تا موتر لینی، تونس و یا هم بس پیدا کنیم که نمیشد، بالاخره یک تکسی حاضر شد که ما را به مقصد برساند. شش نفر داخل یک موتر نشستیم. ترافیک آنقدر شدید بود که مسیر نیمساعته را در یکونیم ساعت طی کردیم. به پدرم زنگ زدم، اما تماسها برقرار نمیشد. در ده افغانان پیاده شدم. همانجا برای لحظاتی ایستادم. همیشه از طفولیت در مورد روز محشر شنیده بودم، اما آن روز، در حالی که زنده بودم، محشر را با چشم خود میدیدم.
دوکاندارها دوکانهایشان را میبستند و میرفتند. مردم فرار میکردند. هرکس فقط به فکر خودش بود. بعضی مردها با نگاهشان به من میفهماندند که دیگر زندگیتان تمام شد. از ده افغانان تا آرشیف ملی پیاده رفتم. موتر نبود. در مسیر یک کاستر پیدا شد سوار شدم. داخل آن، زنی به زن دیگری میگفت: «همهی این وضعیت از دست شماست.» آنجا فهمیدم که قبل از آمدن طالب، فکر و مفکوره شان وارد کابل شده بود.
در منطقهی پنجصد فامیلی رسیدم. باید موتر عوض میکردم، اما پیدا نشد. نیم ساعت تا خانه پیاده رفتم اما آن نیم ساعت، برای من یک سال گذشت. خانه رسیدم. وسایلی را که باید آتش زده میشد، آتش زدیم. بقیه را در گوشه حویلی دفن کردیم.
یک هفته تمام، جز آب چیزی از گلویم پایین نمیرفت. شب و روز بیدار بودم، فقط خبرها را دنبال میکردم. وقتی در فیسبوک دیدم چند زن خبرنگار به صحنه آمده، یا دختری بایسکل سواری کرده و بعد یک تعداد زنان مقابل وزارت امور زنان اعتراض کردن ، کمی روحیه گرفتم. اما مدتی بعد طالبها شروع کردند به وضع محدودیت علیه زن.
مکتب به اطلاع ثانوی بسته شد، دانشگاه و کار معطل شد. من و پدرم تنها نانآوران خانوادهی ۹ نفری ما بودیم که هر دوی ما را از کار جواب داده بودند. محدودیتها علیه زنان هر روز بیشتر میشد. به رنگ لباس، کفش، لوازم آرایشی و عطر رسید، تا منع موسیقی، آواز و نشر تصاویر در تلویزیون.
آنجا بود که فهمیدیم طالب تنها تغییر نکرده، بلکه جاهلتر و عقبگراتر هم شده بود. دختران بهصورت خودجوش وارد کارزار اعتراضی شدند. دو ویدیو از تظاهرات خیابانی دخترها دیدم. راستش، همان لحظه روحیهام کمی بهتر شد، یک حس عجیبی بود، انگار هنوز همهچیز تمام نشده باشد.
من هم به جمعشان پیوستم. اولین اعتراضی که اشتراک کردم، با جمعی از خبرنگاران نزدیک میدان هوایی کابل بود. بعد از آن به اعتراضات جنبشهای اعتراضی زنانه پیوستم. در ابتدا همه یکجا بودیم، اما بعدتر تشکلها شکل گرفت. چندین جنبش ایجاد شد و گروهها بهصورت جداگانه، اما با هدف مشترک، شروع به فعالیت کردند.
ما از طریق گروپهای واتساپ همدیگر را پیدا کردیم و به هم وصل شدیم. جمعی از بانوان، جنبش زنان عدالتخواه افغانستان را بنیان گذاشتیم و فعالیتهای اعتراضیمان را از همانجا ادامه دادیم. در این مسیر، بعضیها جدا شدند، بعضیها جنبشهای مستقل ساختند، بعضیها دست از اعتراض کشیدند و بعضیها به گروههای دیگر پیوستند. اما هنوز هم تعدادی از ما پنج سال شد در همین جنبش ایستادهایم و ادامه میدهیم.
شش ماه در جادههای کابل اعتراض کردم. اما وقتی طالبان دختران تیم ما را زندانی ساختند و مرا هم تهدید میکردند، مجبور شدم مدتی در خانهی دوستان و اقارب پنهان شوم. بعد از آن، دیگر ماندن ممکن نبود. با خانواده، از مسیر قاچاق، راهی کشور همسایه ایران شدیم. مسیر طاقتفرسای دشتهای نیمروز، بلوچستان پاکستان تا بلوچستان ایران را با مشقت فراوان، در هشت شبانهروز، پیاده و سواره طی کردیم.تا بالاخره به ایران رسیدیم.
سه سال در ایران بودم، با کار شاقه، مزد کم، زندگی سخت. تا اینکه ایران هم به مهاجرین برگهی خروج صادر کرد و دوباره مسیر قاچاق پاکستان و یک مهاجرت دیگر و تا امروز هنوز در بدبختی تمام به سر میبرم.
تمام بدبختیهای این پنج سال، تمام بلاهایی که بر سرم آمد، زجرهایی که کشیدم، شببیداریها، استرسها، اضطرابها، اشکها و ترسها، همه را از طالبان تروریست میدانم و در قدم بعدی، از سیاسیون بیخرد و فرومایهی جمهوریت و تا زنده هستم هیچکدام را نخواهم بخشید.
پنج سال فقط یک عدد نیست عمر ماست که دیگر به هیچ قیمتی بر نمی گردد.


