هر روز با سکوت سحر از خواب بیدار میشوم. در همان لحظههای نخست، گاهی احساس میکنم هنوز سلاحی در دست دارم؛ گویی چیزی از روزهای جنگ، ترس و هیاهوی گذشته در وجودم زنده است. اما سکوت صبح، تنها صدایی است که از آن روزها چیزی نمیداند و همین، اندکی امید در دلم زنده میکند. چند لحظهی دیگر روی بستر میمانم و با نفسهای عمیق تلاش میکنم خستهگی سالهای گذشته را کنار بگذارم.
پرستو* هستم؛ باشندهی اصلی ولایت غور، اما اکنون در هرات زندهگی میکنم. نزدیک به شش سال، در دورهی جمهوریت، بهعنوان پولیس برای خدمت به وطن کار کردم.
امروز، روزم با کارهای خانه آغاز میشود. هر صبح با صدای اذان از خواب بیدار میشوم، پیش از آنکه دیگر اعضای خانواده بیدار شوند، وضو میگیرم، آتش را روشن میکنم و چای آماده میسازم. وقتی ساعت شش میشود، سفرهی صبحانه را آماده میکنم تا شوهرم برای کار و کودکانم برای رفتن به مکتب آماده شوند.
همهچیز باید منظم باشد؛ لباسهایشان را مرتب میکنم، کتابهای کودکانم را بررسی میکنم تا چیزی را فراموش نکرده باشند و تا لحظهی بیرون شدنشان از خانه کنار دروازه میایستم. با بسته شدن دروازه، خانه دوباره در سکوت فرو میرود؛ سکوتی که پس از بازگشت طالبان برایم سنگینتر از همیشه شده است.
بعد از رفتن آنان، سرگرم کارهای خانه میشوم؛ جارو میکنم، ظرفها را میشویم، گرد و خاک وسایل را پاک میکنم و پردهها را میکشم تا کسی نداند در این خانه چه کسانی زندهگی میکنند. این خانه برای من تنها محل زندهگی نیست؛ پناهگاهی است که تلاش میکنم در آن دیده نشوم.
بیشتر روزها را در تنهایی سپری میکنم. گاهی برای اینکه ذهنم کمتر درگیر گذشته شود، پشت چرخ خیاطی مینشینم یا خامکدوزی میکنم. نخ را از سوزن عبور میدهم، پارچه را آرامآرام میدوزم و تلاش میکنم خودم را مصروف نگه دارم. اما در جایی که زندهگی میکنم، مشتری زیاد نیست؛ بیشتر همسایهها گاهی برایم لباس میآورند.
اگر مشتری داشته باشم، در یک هفته دستکم چهار تا پنج جوره لباس میدوزم و حدود یک هزار افغانی درآمد به دست میآورم. خامکدوزی نیز انجام میدهم؛ اگر یک یخن را در مدت دو ماه تکمیل کنم، حدود سه هزار افغانی درآمد دارد، اما این کار دوامدار نیست و گاهی هفتهها بدون سفارش میگذرد.
از ساعت ۹ صبح تا ۱۱ بیشتر وقتم را صرف خیاطی میکنم. انگشتان نحیفم از سوزن و کوک زدن روی پارچهها زخمی شدهاند. گاهی سوزن داخل انگشتم فرو میرود و جای زخمهایش باقی میماند؛ اما درد این زخمها در برابر درد از دست دادن شغلی که با تمام وجود به آن عشق میورزیدم، چیزی نیست.
شاید این کارها برای دیگران ساده به نظر برسد، اما برای من راهی است تا ساعتهای طولانی تنهایی را پشتسر بگذارم. هوا هر روز گرمتر میشود؛ گویی از آسمان آتش میبارد. اما چارهای ندارم، جایی برای رفتن نیست.
پس از بازگشت طالبان، نخستین چیزی که از من گرفتند، یونیفرم پولیس بود. وقتی آن یونیفرم را از دست دادم، احساس کردم بخش بزرگی از هویت و تعلقم را از دست دادهام. برای من، آن لباس تنها یک یونیفرم نبود؛ نشانهی سالهایی بود که برای خدمت به مردم این کشور تلاش کرده بودم.
سالها در هرات زندهگی کردهام و همیشه دوست داشتم برای مردم این شهر خدمت کنم. گرفتن یونیفرمم برای من بیاحترامی بزرگی به هویت من و زنانی بود که سالها در بخشهای مختلف برای جامعه کار کرده بودند.
چند روز پس از تسلط طالبان بر هرات، نخستین کاری که با من و همقطارانم کردند، این بود که ما را به جلسههایی جداگانه در ریاست اطلاعات و فرهنگ هرات فراخواندند. در آنجا از ما خواسته شد یونیفرمهای خود را تحویل بدهیم. تعداد ما زیاد بود و به همین دلیل، جلسهها را جداگانه برگزار کردند. با وجود اینکه نمیخواستم یونیفرمم را تحویل بدهم، مجبور شدم این کار را انجام بدهم.
زندهگی پس از بازگشت طالبان، مرا فرسوده کرده است؛ بهویژه مشکلات اقتصادی فشار زیادی بر من وارد کرده و باعث شده است با مشکلات روانی روبهرو شوم. خانهای که اکنون در آن زندهگی میکنیم، حدود ۱۲ کیلومتر از شهر فاصله دارد. این فاصله را آگاهانه انتخاب کردهایم، چون هرچه از شهر دورتر باشیم، کمتر در معرض دید طالبان قرار میگیریم.
اگر شوهرم در جریان روز کاری پیدا کند، معمولاً ناوقت به خانه برمیگردد؛ اما اگر کاری پیدا نکند، زودتر میآید. حوالی ساعت دوازدهی چاشت، صدای دروازه بلند میشود؛ نخست میدانم که شوهرم آمده است و چند دقیقه بعد، با تکتک دوبارهی دروازه میفهمم که کودکانم از مکتب رسیدهاند. با شتاب دروازه را باز میکنم تا زیر گرمای هوا آسیب نبینند.
وقتی نان چاشت آماده میشود، سفره را پهن میکنم. نخست برای شوهر و کودکانم غذا میکشم و خودم آخر از همه کنارشان مینشینم. با همهی دشواریهایی که داریم، همین لحظههای ساده برایم ارزشمند است؛ اینکه دوباره همه دور یک سفره جمع میشویم.
کودکانم از مکتب، درسهایشان و دوستانشان قصه میکنند. هرچند در یکی از مکتبهای ساده درس میخوانند، اما تمام تلاشم این است که آیندهی بهتری برایشان بسازم و آنان را انسانهای باسواد و مفیدی برای جامعه تربیت کنم. در حالی که به حرفهایشان گوش میدهم، تلاش میکنم نگرانیهایم را پنهان کنم تا سنگینی زندهگی ما را احساس نکنند.
با وجود همین وضعیت دشوار، طالبان چندین بار شوهرم را خواستهاند تا از او بپرسند در حکومت پیشین چند طالب را کشته است یا من چند طالب را کشتهام. در روزهای نخست پس از سقوط حکومت، بسیاری از همقطارانم فرار کردند؛ شماری به ایران رفتند و کسانی که رتبههای بالاتری داشتند، توانستند به کشورهای اروپایی و امریکا بروند. اما ما ماندیم؛ با ترسی که هنوز ادامه دارد.
بارها از سوی طالبان، از طریق تماس تلفنی یا پیامهایی که توسط آشنایان و نزدیکان رسانده شده، تهدید به مرگ شدهام. با وجود این خطرها، هنوز نتوانستهایم از افغانستان خارج شویم. شوهرم در حکومت پیشین در یکی از بستهای بلند کار میکرد، اما در روند تخلیه کسی ما را انتقال نداد؛ در حالی که پولیسهای زن از نخستین قربانیان تغییر نظام بودند.
در همان روزهای نخست، طالبان دو تن از همکاران زنم را که نمیخواهم نامهایشان را ذکر کنم، بازداشت کردند. تا امروز هیچ اطلاعی از سرنوشت آنان ندارم؛ نمیدانم کجا هستند و آیا زندهاند یا نه.
من و شوهرم تنها به خاطر امنیت کودکانمان، در همان روزهای نخست از طالبان درخواست عفو کردیم و تعهد دادیم؛ اما با آن هم چندین بار اخطاریه دریافت کردیم. از آن زمان تا امروز، زندهگی ما در سایهی ترس و پنهانکاری ادامه دارد.
بعد از غذا، دوباره سرگرم جمع کردن سفره میشوم. ظرفها را میشویم؛ هرچند بخشهایی از دستانم که در اثر کار با سوزن زخمی شدهاند، هنگام شستن ظرفها میسوزند، اما باز هم تلاش میکنم خانه و آشپزخانهام را پاک و مرتب نگه دارم. باقیماندهی غذا را برای شب کنار میگذارم و وسایل آشپزخانه را دوباره منظم میکنم.
گاهی همانجا چند لحظه میایستم و به گذشته فکر میکنم؛ به روزهایی که پس از پایان وظیفه به خانه برمیگشتم و خستهگیام از کار بیرون بود، نه از ترس، پنهانکاری و نگرانی از آینده.

زندهگی برای من و خانوادهام بسیار دشوار شده است. من و شوهرم با هم عهد کردهایم که کارهای ضروری خود را انجام دهیم و همیشه آمادهی رفتن باشیم؛ چون هر لحظه ممکن است طالبان سراغ ما بیایند و ما را بازداشت کنند.
در ماههای نخست بازگشت طالبان، بکسهای سفرمان را بسته بودیم. تصمیم داشتیم بهگونهی قاچاقی به ایران برویم، اما نتوانستیم از مرز عبور کنیم. پولیس مرزی ایران ما را بازداشت کرد و دوباره به افغانستان برگرداند. با وجود آن، همان بکسها هنوز بسته ماندهاند؛ نشانی از انتظاری که نمیدانیم پایانش چه خواهد بود.
آرزو داشتم در این کشور بیشتر خدمت کنم؛ برای مردم و زنان این سرزمین کاری انجام بدهم، اما شرایط اجازه نداد ادامه بدهم. هنوز هم تقریباً هر شب خواب میبینم که یونیفرم پولیس بر تن دارم و برای اجرای وظیفه بیرون میروم. وقتی از خواب بیدار میشوم، چند لحظه طول میکشد تا به یاد بیاورم که دیگر آن روزها گذشته است.
شوهرم گاهی پس از چاشت، دوباره برای پیدا کردن کار بیرون میشود. اگر کاری پیدا کند، روزانه حدود ۳۵۰ افغانی مزد میگیرد؛ پولی که تنها هزینهی ضروری یک روز ما را تأمین میکند. با تلاش زیاد، نخست کرایهی خانه را که ۳۵۰۰ افغانی است فراهم میکنیم و بعد از آن، پول مصرف خانه را جدا میسازیم.
اگر کارهای خانه کمتر باشد، دوباره پشت چرخ خیاطی مینشینم. گاهی لباسی را ترمیم میکنم، گاهی برای کودکانم چیزی میدوزم و گاهی خامکدوزی میکنم. صدای چرخ خیاطی برایم آرامش میدهد؛ شاید چون تنها صدایی است که در این روزهای خاموش، به من احساس مصروف بودن میدهد.
حقیقت این است که وظیفهی سربازی برای من تنها یک شغل نبود؛ افتخار و امید بود. این کار مرا از نگاه مالی مستقل ساخته بود و من میتوانستم دستی برای خانوادهام باشم تا زندهگی بهتری داشته باشیم. اما امروز گاهی روزهایی میرسد که حتی پول کافی برای آماده کردن نان چاشت یا شام ندارم. برایم بسیار دردناک است وقتی کودکانم گرسنه از مکتب به خانه میآیند و چیزی ندارم که پیش رویشان بگذارم.
روزها را با فکر و نگرانیهای گذشته سپری میکنم. بیشتر وقتم را صرف خیاطی و خامکدوزی میکنم. وقتی آفتاب کمکم رو به غروب میرود، دوباره به آشپزخانه میروم تا برای شب چیزی آماده کنم. اگر چیزی در خانه باشد، غذایی ساده میپزم و اگر نباشد، همان نان ساده و گاهی نان و چای، سفرهی شب ما را تشکیل میدهد.
در جریان این روزمرهگی، چندین بار به دروازهی خانه نگاه میکنم؛ عادتی که از روزهای نخست آمدن طالبان با من مانده است. هنوز هم با هر صدای موتر یا هر تکتک دروازه، دلم فرو میریزد.
شبها پس از صرف نان، کودکانم را برای خواب آماده میکنم. جای خوابشان را پهن میکنم؛ اگر هوا سرد باشد، برای هرکدامشان کمپل میدهم و اگر هوا گرم باشد، پردهها را کنار میزنم و پنجرهها را باز میکنم. شب تنها زمانی است که به دلیل تاریکی، کمتر احساس نگرانی میکنیم و میتوانیم از هوای بیرون لذت ببریم.
لباسهایشان را کنار بستر میگذارم، موهایشان را نوازش میکنم و منتظر میمانم تا خوابشان ببرد. وقتی همه خوابیدند، یک بار دیگر خانه را بررسی میکنم، دروازه را قفل میکنم و بعد خودم خسته روی جایم مینشینم.
از بس تجربههای تلخ و پر از ترس داشتهام، با مشکلات روانی زیادی روبهرو شدهام. اما کسی نیست که از وضعیت ما بپرسد؛ نهادی نیست که درد زنانی را بشنود که در داخل افغانستان با این همه رنج زندهگی میکنند. گاهی آنقدر تشویش میکنم که دچار فراموشی میشوم و احساس میکنم ذهنم دیگر توان تحمل این همه فکر را ندارد.
توان مالی رفتن به داکتر را ندارم. تنها یکبار مراجعه کردم؛ نسخهای که برایم نوشته شد حدود ۱۵۰۰ افغانی هزینه داشت. به دلیل نداشتن پول، فقط بخشی از دواها را گرفتم و دیگر نتوانستم دوباره به داکتر مراجعه کنم.
پیش از آنکه چشمانم بسته شود، ناخودآگاه به روزهایی فکر میکنم که شبها یونیفرم پولیس خود را برای شیفت فردا آماده میکردم. امروز دیگر از آن یونیفرم خبری نیست، اما ترس، انتظار و خاطرات آن روزها هر شب همراه من به خواب میروند.
پس از بازگشت طالبان، من تنها شغل و جایگاه اجتماعی خود را از دست ندادم؛ بخشی از هویت، آرزوها و آیندهام نیز از من گرفته شد. زنانی که هنوز نفس میکشند، سالهاست در سایهی ترس، سکوت و انتظار زندهگی میکنند؛ انتظاری که نمیدانند پایانش آزادی است یا سرنوشتی دیگر.


