رادا اکبر، هنرمند تجسمی، عکاس و فعال فرهنگی شناختهشده، از چهرههای هنری معاصرافغانستان است که هنر را به ابزاری برای روایتگری، آگاهیبخشی و مقاومت زنان افغانستان بدل کرده است. او با آثار و نمایشگاههای جریانسازی مثل «ابر زنان» شناخته میشود؛ مجموعهی مبتکرانه که در آن با تلفیق هنر دستدوزی، خوشنویسی و طراحی لباس، به بازخوانی تاریخ پنهان، دستاوردها و رنجهای زنان برجستهی تاریخ کهن و معاصر افغانستان و جهان میپردازد.
آثار رادا اکبر فراتر از جنبههای زیباییشناختی، روایتی دگرگونکننده از زندگی زن افغان ارائه میدهند؛ روایتی که تصویر کلیشهیی زن قربانی را به چالش کشیده و او را در قامت قهرمان بازتعریف میکند. او که پس از تحولات سیاسی و سقوط کابل ناچار به ترک وطن و ادامهٔ فعالیت در تبعید شده است، همچنان با خلق مجموعههای تازه مانند «قدرت بیپایان»، صدای رسای زنان محرومشده از حقوق اساسیشان است.
در این گفتوگو، رادا اکبر از مسیر شکلگیری نگرش هنری خود، ایدهی اولیه و چالشهای برگزاری نمایشگاه ابر زنان، ماجرای نجات این آثار از کابل تا پاریس، نقش پررنگ خانوادهاش در پرورش نگاه انتقادی او، و پیام پایداریاش برای نسل جوان و دختران افغانستان سخن میگوید.
زنتایمز: رادا جان، سپاسگزارم که وقت گذاشتید تا با هم صحبت کنیم. من از مدتها پیش کارهای شما را دنبال میکردم؛ فکر میکنم نخستین بار از طریق نمایشگاه «ابر زنان» با کار شما آشنا شدم. آن زمان در افغانستان نبودم، اما از طریق شبکههای اجتماعی آن را دنبال میکردم و ویدیویی از آن دیده بودم که برایم بسیار جالب بود؛ هم به این دلیل که کار متفاوت بود، و هم از این جهت که هنر تجسمی در جامعهٔ ما، دستکم در دو دهه گذشته، کمتر مورد توجه قرار گرفته است. وقتی میگوییم «هنرمند»، معمولاً نخستین تصویری که به ذهن میآید آوازخوان است، نه هنرمند تجسمی. سؤال نخست من این است: چرا هنرهای تجسمی توجه شما را جلب کرد و چرا آن را برای کار خود انتخاب کردید؟
رادا اکبر: ما در دنیای معاصر زندگی میکنیم و هنر معاصر – بهویژه هنرهای تجسمی یا فاینآرت – این ویژگی را دارد که دست هنرمند را باز میگذارد؛ هیچ محدودیتی در انتخاب تکنیک یا مواد وجود ندارد. من همیشه فکر کردهام که هرچه محدودیت هنرمند کمتر باشد، خلاقیتش بیشتر رشد میکند؛ در غیر آن، خلاقیت آدم محدود میماند.
راستش انتخاب مُد بهعنوان یکی از ابزار کارم، بیشتر یک اتفاق بود تا تصمیمی از پیش برنامهریزیشده. البته باید بگویم در دنیای غرب بیشتر آن را «تکستایل» مینامند، چون در سالهای اخیر هنرمندان زیادی از نساجی بهعنوان ابزار هنری به شکلهای مختلف در آثارشان استفاده کردهاند.
در سال ۲۰۱۸، از طریق یکی از دوستان شهرزاد، خواهرم باخبر شدم که سفارت آمریکا در کابل قرار است یک رونمایی مد در اسلامآباد پاکستان برگزار کند، با هدف نشاندادن شباهتهای فرهنگی میان افغانستان و پاکستان با وجود اختلافات سیاسی عمیق میان دو کشور. قرار بود طراحان مد از هر دو کشور دعوت شوند تا مجموعهی مشترک طراحی کنند. آن دوست شهرزاد، که میدانست من به مد و دست دوزی علاقهٔ زیادی دارم – در حالی که در افغانستان اصلاً برندهای مشخصی از این دست نداشتیم – گمان کرده بود که من طراح مد هستم. وقتی شهرزاد موضوع را با من در میان گذاشت، گفتم که طراح مد نیستم و علاقهی هم ندارم طراح مد شوم؛ اما همیشه به مُد علاقه داشتم و لباسهای خودم، و اعضای خانواده را طراحی میکردم. آنچه در جامعهٔ ما همیشه برایم الهامبخش بود این بود که زنان، فارغ از سطح دسترسیشان، در انتخاب لباس خود بسیار خلاق بودند؛ هرکس سلیقهٔ خودش را داشت، خودش طرح میداد و میدوخت.
در همین دوران، اتفاقی افتاد که مسیر زندگیام را تغییر داد: از آپارتمانم دزدی شد. لپتاپ و هارد درایوها را بردند – هارد درایو هایی که تقریباً ده سال کار و پروژه در آنها ذخیره بود، را بردند، اما کامرههای عکاسیام را نبرده بودند. این حادثه برایم بسیار سنگین بود؛ احساس میکردم دنیا به آخر رسیده است. وقتی برای پس گرفتن به پولیس و سیستم قضایی مراجعه کردم، دیدم که هیچ راهی برای پیگیری وجود ندارد؛ و همین بیعدالتی مرا آزار میداد. حدود یک ماه پیش از این اتفاق، به گروه برگزارکنندهٔ نمایش مد گفته بودم که علاقهی به شرکت ندارم. اما در آخرین لحظه، تنها طراح مدی که قرار بود از افغانستان برود، انصراف داد و گفتند دیگر هیچ نمایندهی از افغانستان ندارند. شهرزاد که نگران من بود، دوباره با من تماس گرفت و از من خواست که بروم. گفتم بگذار فکر کنم؛ و در نهایت با خودم گفتم که در زندگیام بارها همهچیز را از دست دادهام و دوباره به دست آوردهام، پس شاید این هم فرصتی دیگری باشد.
با مادرم به اسلامآباد سفر کردیم. کلکسیونی نداشتم؛ برای همین لباسهایی را که برای خودم و خانوادهام دیزاین کرده بودم، با خود بردم. تجربهٔ رونمایی مد برایم بسیار جالب بود، هرچند هیچگاه قصد نداشتم وارد دنیای مُد و فشن شوم؛ بعد از رونمایی، دو یا سه طراح پاکستانی از من خواستند که با آنها همکاری کنم. اما همانجا احساس کردم چیزی در این کار کم است: زیبایی و ظرافت لباس بهتنهایی کافی نیست؛ مد باید معنا داشته باشد. پشت هر لباس باید قصهای باشد، وگرنه اثر بی روح است.

زنتایمز: پس رفتن به این نمایشگاه مد آغاز ایده «ابر زنان» شد؟
اکبر: بله. در همان دوران، مذاکرات صلح آغاز شده بود و ما در خانه دربارهٔ آینده وضعیت زنان بسیار بحث میکردیم. در مسیر بازگشت به کابل، این ایده به ذهنم آمد که به جای خلق یک مجسمه، چرا لباسی برای هر زن طراحی نکنم که شخصیت، دستاورد و مشارکت اجتماعی و تاریخی آن شخصیت زن را در قالب لباس بازگو کند؛ طوری که هم قصهٔ آن زن، هم بخشی از تاریخ در آن بازتاب یابد و هم دست دوزی در قالب یک اثر هنری ثبت شود.
همان شب که به کابل رسیدیم، شهرزاد آمد و به او گفتم که ایدهای دارم، هرچند نمیدانستم چقدر جدی یا شدنی است. شهرزاد، که همیشه یکی از بزرگترین مشوقهای من بوده، از ایده استقبال کرد و گفت همین حالا بهترین زمان اجرای آن است. وقتی پرسید چقدر زمان لازم داریم، آن روزها آخر ماه سپتامبر بود؛ او پیشنهاد کرد نمایشگاه در هشتم مارچ – روز جهانی زن – افتتاح شود. فقط چند ماه فرصت داشتیم.
در همان روزها، به مناسبت «روز دختر» در سفارت آمریکا نمایشگاهی داشتم؛ چند روز بعد از آن نمایشگاه بود که حملهٔ تروریستی نزدیک سفارت آمریکا رخ داد. با وجود فشردگی زمان و شرایط، تصمیم گرفتیم کار را از همان صبح آغاز کنیم. با مشوره شهرزاد قرار شد ۸ اثر برای اولین نمایشگاه آماده کنم.
من و شهرزاد با هم بارها بحث و تبادلنظر کردیم و در نهایت تصمیم گرفتیم زنان را از دو بخش انتخاب کنیم: تاریخ کهن و تاریخ معاصر. باور هر دوی ما این بود که زنانی که امروز در این جامعه زندگی میکنند و تلاش میکنند، باید قدردانی شوند؛ چرا که تأثیر بیشتری بر نسل جوان، بهویژه دختران جوان ما، دارند.
برای بخش تاریخی، از میان دیگران این افراد را برگزیدیم: ملکه گوهرشاد بیگم از دورهٔ تیموری (قرن چهاردهم و پانزدهم میلادی)، رابعه بلخی، ملکه ثریا و کبرا نورزایی.
برای بخش معاصر، از جمله این زنان را انتخاب کردیم: شکریه عرفانی، شاعری که با وجود جایگاه برجستهاش در شعر فارسی، بسیار کمشناختهشده مانده است و زندگینامهٔ خودش، بهویژه تجربهاش بهعنوان زنی در جامعهی بسته، در شعرش بازتاب دارد.
نخستین رهبر ارکستر زن کشور، که خودش قصهٔ جالبی از گسست خانوادگی و اجتماعی برای رسیدن به موسیقی داشت؛ شکیلا، که قربانی ازدواج زیر سن و خشونت خانوادگی بود و اکنون در کانادا زندگی میکند – من او را نخستین بار در سال ۲۰۱۴ در یک پرواز ملاقات کردم و از آن پس او را مثل یک خواهر میدیدم؛ و حنیفه یوسفزاده، که یکی از قلههای بلند را فتح کرد.
باور شخصی من این است که هر زنی، در هر جایگاهی که مبارزه کرده، باید کارش قدردانی و ثبت شود؛ چون در یک جامعهٔ مردسالار، حتی زنانی که در طبقهٔ نخبه یا در قدرت بودند نیز هرگز با مردان خانوادهشان برابر نبودند و باید چند برابر بیشتر مبارزه میکردند. از این رو تلاش کردیم زنان را از هر طبقه، هر حرفه و هر دوره – از ورزش تا موسیقی تا سیاست – انتخاب کنیم.
بعد از انتخاب زنان، شروع کردم به طرحزدن اولیه. خواهرم، نورجهان، در بخش نگارش زندگینامهها کمک کرد، چون زمان بسیار کم بود. از طریق مسئول دیزاین سنتر فیروزکوه، مریم عمر ، با استاد علیبابا اورنگ – هنرمند خوشنویسی – آشنا شدم. برای او پروژه را توضیح دادم و او از این ایده بسیار استقبال کرد. از او دانش زیادی دربارهٔ خوشنویسی نستعلیق آموختم؛

از جمله چیزهایی که آموختم این بود گوهرشاد بهعنوان زنی که در قدرت بود، اما نمیتوانست رسماً ملکه شناخته شود، از طریق حمایت از هنر و ادبیات نفوذ خود را گسترش میداد. تمام معماری دورهٔ تیموری در افغانستان، ایران و سمرقند زیر نظر مستقیم او بوده است؛ مسجد گوهرشاد و مدرسهٔ گوهرشاد در هرات، که زمانی بیستویک مناره داشت و امروز تنها چهار مناره از آن باقی مانده، از جملهٔ این آثار است.
جالب اینکه خاندان تیموری، با وجود ریشهٔ ترکمغولی، همواره کوشیدند بهترین عناصر فرهنگهای گوناگون را در خود جمع کنند؛ و بخش بزرگی از خانقاهها و اماکن دینی آن دوره مستقیماً از خزانهٔ شخصی خاندان تیموری، بهویژه شاهدختهای تیموری، تأمین مالی میشد. این اطلاعات را از طریق اسناد دوستانی که در حوزهٔ تصوف پژوهش میکردند آموختم.
خوشنویسی که برای این مجموعه انتخاب کردم از خط نستعلیق است؛ اما هدفم از هر نماد، تنها روایت اصلی داستان آن شخصیت زن بود، نه خودِ سمبل. پیش از پروژهٔ ابر زنان، من خودم شناخت مختصری از تاریخ زنان داشتم؛ میتوانم بگویم یکی از نخستین کسانی بودم که از این پروژه بهره برد. چون در گوگل اطلاعات چندانی یافت نمیشد، ناچار بودیم منابع را خودمان جستوجو کنیم تا زندگینامهی فشرده و خلاصه در کنار هر لباس ارائه دهیم – چون کسی که به نمایشگاه میآید، وقت خواندن دو سه صفحه را ندارد.
برای طراحی هر لباس، از بخشی از قصه یا تاریخ همان زن الهام میگرفتم و آن را در قالب نقوش و نمادها به کار میبردم. برای لباس گوهرشاد، از کاشیهای لاجوردی و فیروزهی مقبرهٔ او الهام گرفتم – مقبرهی که در حال تخریب است و تنها بخش بالایی آن کاشیهای اصلی را حفظ کرده؛ به همین ترتیب، در طراحی لباس نظمی رعایت شد که با فاصلهگرفتن از بالا به پایین، کاشیها متراکم میشوند. برای رابعهٔ بلخی، آخرین شعرش را که – بنا به روایت – با خون خود بر دیوار حمام نوشت، استفاده کردیم.
زنتایمز: با چه چالش دیگری برای راه اندازی این نمایشگاه مواجه شدید؟
اکبر: افزون بر زمان محدود که سه ماه بود، یکی از چالشهای دیگر ما بودجه بود. با کمک دوستان نزدیک «فاند ریزینگ» محدودی انجام دادیم؛ شهرزاد نخستین کسی بود که مبلغی کمک کرد. از آنجا که خودم بهعنوان عکاس فریلانس امرار معاش میکردم، هدفم از این پروژه سود مادی نبود؛ کوشش کردم با کمترین امکانات کار را پیش ببرم. طراحی لباسها را خودم انجام دادم، لوگو را با کمک استاد اورنگ و یکی از دوستان طراح گرافیک طراحی کردیم، و بیشترین بخش کار من به نظارت مستقیم بر روند کار با تک تک هنرمندان و زنانی که کار دست دوزی مجموعه را انجام می دادند، ارتباطات و هماهنگی اختصاص یافت.
نمایشگاه در قصر ملکه باغ بابر افتتاح شد که هزینهٔ آن را بنیاد فرهنگی آقاخان پرداخت. پودیوم از هزینه مبلغی که دوستان و خودم جمع آوری کرده بودم ساخته شد، در قسمت نورافکن هم تقریبا ۸ نورافکن برای سال اول و بعد ۸ نورافکن دیگر برای سال دوم خودم خریداری کردم.

زنتایمز: نمایشگاه چه بازتابی داشت؟
اکبر: بازتاب نمایشگاه بسیار مثبت بود؛ فراتر از آنچه انتظار داشتم، چون حدس میزدم که با نقد یا نظر منفی روبهرو شوم. دوستان خارجی که به نمایشگاه آمدند میگفتند چیزی از نمایشگاههای پاریس و نیویورک کم نداشت؛ بیشترین هزینه همیشه روی لباسها مصرف میشد تا خود نمایشگاه، چون این امکانات در افغانستان اصلاً وجود نداشت.
زنتایمز: پیشتر که با هم صحبت میکردیم، از تلاشتان برای ساختن یک موزیم تاریخ زنان یاد کردید. دوست دارم کمی بیشتر دربارهٔ ایدهٔ موزیم صحبت کنیم؛ اینکه این ایده چگونه شکل گرفت؟
اکبر: پس از پایان نمایشگاه نخست، با شهرزاد دربارهٔ فهرست دوم صحبت کردیم. من گفتم که هشت زندگینامه در سال کافی نیست و باید کار بهصورت منسجمتر، در قالب یک نهاد یا انستیتوت آموزشی پیش برود؛ نهادی که هم بخش پژوهشی (با همکاری تاریخشناسان و کارشناسان منطقه) و هم بخش هنری داشته باشد.
هر سال هشت زندگینامهٔ جدید اضافه میکردیم. علاوه بر زنان افغانستان، از سال دوم تصمیم گرفتیم زنانی از سراسر منطقه و جهان را نیز در مجموعه بگنجانیم، برای نشان دادن رنج و مبارزه مشترک زنان در سراسر جهان. در سال دوم، اسما جهانگیر (فعال حقوق بشر پاکستانی که کشته شد) و فروغ فرخزاد اضافه شدند؛ در سال سوم، زنی دیگر از پاکستان، زنی از ایران، و یک فعال محیط زیست از هندوراس که به دست کماندوهای آمریکایی کشته شده بود.
نمایشگاه سال دوم در قصر چهلستون و سال سوم در قصر دارالامان برگزار شد؛ اما فضای سیاسی بهتدریج تغییر کرد. برای سال سوم که سال ۲۰۲۱ بود، مسئول امنیتی به من گفت که نمیتوانیم نمایشگاه را به شکل عمومی برگزار کنیم، چون امنیت تضمینشده نیست؛ بنابراین آن را بهصورت خصوصی و با دعوتنامه برگزار کردیم. در همان سال، اجرایی به یاد قربانیان حملات تروریستی – از جمله جوانان و کودکانی که در حملات انتحاری کشته شده بودند – اجرا کردم؛ چون هیچکس صدای این وضعیت وحشتناک را نمیشنید.
پس از نمایشگاه سال سوم، همچنان کار ادامه داشت. آخرین جلسهٔ برنامهریزی با اعضای تیم موزیمی تاریخ زنان دو هفته پیش از سقوط کابل برگزار شد. موزیم در آن زمان آثاری نداشت.
زنتایمز: میخواهم بدانم که وقتی همه در حال فرار بودند، شما چگونه این آثار را جابهجا کردید؟ چه اتفاقی برای آنها افتاد؟
اکبر:از نمایشگاه سوم به بعد، نگرانی بزرگی میان من، شهرزاد و دوستان دیگر وجود داشت دربارهٔ اینکه در صورت جنگ داخلی یا سقوط، با آثار چه باید کرد؛ چون در افغانستان جایی برای نگهداری امن آنها نداشتیم. برای دوستان منطقهی در هند تماس گرفتم، اما آنها هم در وضعیت پایداری نبودند که بتوانند مسئولیت نگهداری را بپذیرند.
یک روز با یکی از دوستان فرانسوی صحبت کردم؛ او گفت که در حال سفر است و پیشنهاد داد که چند اثر را – اگر در یک بیگ جا شوند – همراه خودش ببرد. گفت این بهترین راهحل نیست، اما تنها راهحل موجود است. پس از مشورت با شهرزاد، همین تصمیم را عملی کردیم: چند بیگ کوچک آماده کردیم و به دوستان خارجی که در آن روزها از افغانستان خارج میشدند سپردیم – یکی به پاریس، یکی به استانبول، یکی به سوئیس، یکی به ایتالیا؛ هرکس تنها یک بیک کوچک با خود برد.
بخشی مهمی از آثار از جمله یک اثر بزرگ که برای فرخنده خلق شده بود در افغانستان ماندند. یکی از لباسها نیز در جریان این جابهجایی گم شد. یک اثر بزرگ برنزی که استاد علی بابا اورنگ کار خوشنویسی آنرا و تیمی در فیروزکوه کار حکاکی آن را انجام داده بودند در کابل ماند. در نهایت پانزده اثر از این طریق نجات یافت. جمعآوری دوبارهٔ همهٔ آنها – که در نهایت در پاریس گرد آمدند – نزدیک به دو سال طول کشید و تا اواخر سال ۲۰۲۲ تکمیل شد.

زنتایمز: دربارهٔ تأثیر پدرتان و خانوادهتان بر کار شما، با هم صحبت کردیم که برایم بسیار جالب بود. معمولاً در افغانستان، خانه نخستین جایی است که زن ستم را تجربه میکند و میآموزد که صدایش نباید بلند باشد. اما خانوادهٔ شما، بهویژه پدرتان، در محافل ادبی و فرهنگی افغانستان شناختهشده هستند. تأثیر خانواده بر شکلگیری شما بهعنوان هنرمندی با نگاه انتقادی به وضعیت افغانستان چه بوده است؟
اکبر: طبیعتاً خانواده، دستکم تا زمانی که به استقلال فردی برسیم، نقش مستقیمی در تصمیمهای بزرگ زندگی ما دارد. من فکر میکنم یکی از خوششانسترین زنان بودم که همیشه از سوی خانواده حمایت شدم – حتی امروز، در دوران تبعید، بیشترین حمایت را از خانواده و شهرزاد دریافت میکنم. زمانهایی بود که از خستگی میگفتم شاید مجبورم این کار را رها کنم؛ اما شهرزاد همیشه مرا از این تصمیم بازمیداشت.
پدرم، با وجود آگاهی از دشواری راه هنر، همیشه میگفت که هنر ارزشش را دارد؛ میگفت که حتی در جوامع غربی نیز معمولاً چند نسل طول میکشد تا مردم ارزش یک اثر هنری را درک کنند، و نباید انتظار داشت که جامعه فوراً قدردان هنرمند باشد. او همیشه تأکید میکرد که باید هم منطقی بود و هم به کار خود باور داشت؛ میگفت شاید ثمرهٔ کاری که امروز انجام میدهیم، تنها پنجاه یا صد سال بعد دیده شود. پدرم همیشه کتابهای هنری برایم میخرید و دربارهٔ تاریخ هنر غرب، سبکها، و نقش زنان در دورهٔ رنسانس با من گفتوگو میکرد. همین فضای امنِ گفتوگو در خانه بود که به من اعتمادبهنفس داد تا هنر را بهعنوان ابزار فعالیت اجتماعی به کار ببرم.
این حمایت بدون هزینه نبود. پدرم در برابر انتقادهای اطرافیان دربارهٔ آزادی دخترانش ایستادگی میکرد و میگفت این نوع فشارها بخشی از هزینهٔ ساختن آیندهٔ برابر برای زنان و دختران است. او همیشه میگفت مبارزه بدون قربانی ممکن نیست.
زنتایمز: پس از خروج از افغانستان و رسیدن به فرانسه، چطور دوباره روی پا ایستادید؟ چه کارهایی در حال حاضر انجام میدهید؟
اکبر: پس از سقوط کابل، هیچ برنامهٔ از پیش تعیینشدهی برای خروج نداشتیم؛ بدترین سناریویی که پیشبینی میکردیم جنگ داخلی بود. اتفاقات چنان سریع رخ داد که احساس میکردم ذهنم قادر به پردازش نیست – چیزی شبیه به آنچه در روانشناسی «کرختی» یا انجماد ذهنی مینامند.
پس از دو هفته اقامت در هتلی در فرانسه، روند رسمی مهاجرت آغاز شد. از طریق ارتباط مستقیم با یک نهاد که به هنرمندان و دانشمندان بورسیه میدادند، با برنامهی آشنا شدم که برای دانشمندان و هنرمندان در معرض خطر طراحی شده بود. از طریق همین برنامه، بورسیه یک ساله هنری در یک رزیدنسی بین المللی Cité Internationale Des Arts – جایی که نزدیک به سیصد و پنجاه هنرمند از سراسر جهان در آن مستقر هستند – نصیبم شد.
سال نخست بسیار دشوار بود. من مدتها در خشم و انتظار به سر میبردم – انتظار اینکه شاید طالبان سرنگون شوند و بتوانیم بازگردیم. این خشم و انتظار، خلاقیتم را کاملاً مسدود کرده بود. در نهایت پذیرفتم که باید مسئولیت وضعیت روانی خودم را به دست بگیرم؛ باید میپذیرفتم که زندگی سابق دیگر بازنمیگردد و باید زندگی تازهی – حتی با تکنیکها و ابزارهای متفاوت – بسازم.
یکی از دشواریهای دیگر این بود که در افغانستان، منابع، تیم و ساختار حمایتی «ابر زنان» کاملاً شکلگرفته بود؛ اما در تبعید، همهٔ اینها از دست رفته بود. پذیرفتم که تنها کاری که از دستم برمیآید، ادامهٔ کار در حد آگاهیرسانی است. از همینجا مجموعهٔ تازهی به نام «قدرت بیپایان» را آغاز کردم؛ در این مجموعه، بهجای پرداختن به یک شخصیت مشخص، هر اثر نمایندهٔ میلیونها زن است. برای این مجموعه، از نمادها و سمبولهای مینیاتور تیموری قرن ۱۵ و ۱۶ و شیوه مکتب هنری کمال الدین بهزاد استفاده کردم و آنها را با نمادهای معاصر، مانند دستکشهای بوکس، سیم خاردار، و اشعار معاصر شاعران زن ترکیب کردم تا دربارهٔ وضعیت امروز زنان افغانستان سخن بگویم.
بخشی از این مجموعه روی سطحی مشابه قالین اجرا شده برای برجسته سازی نقش زنان در پیشینه تاریخی این صنعت و همچنان بازگو کردن قصه؛ زنانی که از کار در سایر حرفهها – از جمله روزنامهنگاری و حقوق – محروم شدند و ناچار به قالینبافی روی آوردند. با استفاده از این ابزار و نمادههای معاصر، روایت اجباری پشت این صنعت را به تصویر کشیدم.
به دلیل کمبود منابع و مکان مناسب برای کار در تبعید، آثار مختلفی با ابزار گوناگون خلق کردم – از کاغذ تا فوم تا گچ – بعد از تجربههای گوناگون با ابزار متفاوت توانستم بدون تیم بزرگ، مجموعه ابر زنان را ادامه دهم. یک کاغذ دست ساز مخصوص یکی از این ابزاری است که توانستهام با آن چندین اثر در قالب لباس خلق کنم؛ این آثار همچنان به تاریخ زنان، وضعیت امروز زنان در افغانستان می پردازد.

زنتایمز: دربارهٔ نمایشگاهی که از سپتامبر تا فبروری در بلژیک خواهید داشت، بگویید چه آثاری به نمایش گذاشته میشوند؟
اکبر: در این نمایشگاه، کل مجموعهٔ ابر زنان که توانستند از افغانستان خارج شوند به همراه آثاری که از زمان رسیدنم به فرانسه تولید و خلق کردهام به نمایش گذاشته میشود. و همچنان آثاری که در حال حاضر روی آنها مصروف کار هستم.
نکتهی که در این کشورها متوجه شدهام، حضور نسبتاً تازهٔ زنان در جایگاههای رهبری موزیمها و نهادهای هنری است؛ برخلاف صنعت گالری که همچنان عمدتاً در اختیار مردان است. اکثر نمایشگاههایی که من پس از ۲۰۲۱ در فرانسه، و دیگر کشورهای اروپایی و هند برگزار کردهام، بیشتر توسط زنان کیوریت شدهاند. بعضی از این کیوریتورها معمولاً بهطور مستقل نیز دربارهٔ تاریخ و وضعیت امروز افغانستان مطالعه میکنند و به جزئیات سرنوشت زنانی که در مجموعه معرفی شدهاند علاقه نشان میدهند.
جالب اینکه در تاریخ هنر اروپا، تا مدتها زنان اجازهٔ هنرمند شدن نداشتند و تنها میتوانستند مدل نقاشان باشند؛ تنها در دهههای اخیراست که آثار زنان هنرمند سدههای نوزدهم و بیستم شناخته و به نمایش گذاشته میشوند. این نشان میدهد که نهادینهشدنِ بهرسمیتشناختن مبارزهٔ زنان، هرچند دیر، اما ممکن است – و برای نسلهای بعدی اهمیت زیادی دارد.
زنتایمز: کار شما فراتر از زیباییشناسی صرف، پیامی روشن دارد: برداشت جهانی از زن افغان، قربانیبودن است، در حالی که شما این روایت را به روایت قهرمانی تبدیل کردهاید. میخواهم بدانم پیامی که «ابرزنان» قصد انتقال آن را دارد چیست؟
اکبر: هدف اصلی «ابر زنان» از همان ابتدا، بهچالشکشیدن روایتی بود که زن افغان را صرفاً قربانی نشان میدهد. اگر زنی خود را قربانی بداند، هرگز نمیتواند در جامعهی سرکوبگر دوام بیاورد؛ زن افغان باید قهرمان باشد تا بتواند در چنین جامعهی مکتب برود، کار کند و برای خودش انتخاب کند – حتی انتخاب لباس، برای من نوعی مبارزه نفس گیر بوده و است.
در دوران حضور نیروهای بینالمللی در افغانستان، جامعهٔ جهانی روایتی از زن افغان بهعنوان قربانی را ترجیح میداد؛ روایتی که توجیهکنندهٔ حضور بیستسالهٔ آنها بود. اما پیام اصلی «ابر زنان» این بود که زن افغان قهرمان است، نه قربانی.
در فرانسه نیز، بسیاری از بازدیدکنندگان از اینکه افغانستان زنانی چون قهرمان کوهنوردی داشته شگفتزده میشدند. در جریان یکی از نمایشگاهها، برنامهی آموزشی برای دانشآموزان مکتب برگزار شد که در آن از هر کدام خواسته شد پس از خواندن زندگینامهٔ زنان مجموعه، برای یکی از آنها یک «لَندی» (شعر عامیانهٔ پشتو) بسرایند. یکی از دانشآموزان پانزدهسالهٔ پسر، پس از شنیدن قصهٔ شکیلا، گفت که از مرد بودن خود شرمنده است. کودکی چهار ساله، پس از شنیدن اینکه دختران افغانستان اجازهٔ مکتبرفتن ندارند، به مادرش گفته بود میخواهد «سوپرمن» شود تا آنها را نجات دهد.
من به این باور رسیدهام که با درنظر داشت وضعیت امروزی اگر کار هنری من دربارهٔ مسئلهٔ زن یا وضعیت زن نباشد، من به شخصه مسئولیت اجتماعی و هنری خویش را ادا نکردهام؛ چون به باور من، امروز اگر میتوانم هنرمند باشم، به این دلیل است که پیش از من زنانی بودند که پنهانی نقاشی میکردند و هر نوع خشونت جسمی و روانی را تحمل کردند تا جای خود را در دنیای هنر – که تا مدتها در انحصار مردان بود – باز کنند.
به هنرمندانی که میگویند «کار من سیاسی نیست»، من حق انتخاب میدهم؛ اما فکر میکنم آنها در واقع نمیخواهند مسئولیت خود را در قبال جامعهی که در آن سرکوب و ستم جریان دارد بپذیرند. من با افتخار خودم را فمینیست مینامم؛ به باور من، بین فمینیستبودن و بیطرفبودن راه میانهی وجود ندارد – بیطرفی در برابر ستم، در عمل، حمایت از طرف مقابل است.
پدرم همیشه میگفت که نباید توقع داشته باشیم همه، کار ما را درک یا تأیید کنند. یکی از خاطراتی که با مادرم داریم، تماشای مستندی دربارهٔ داستان همسر انیشتین بود – زنی بسیار باهوش که ایدههایش را از او دزدیدند و به نام عشق، حق او را از او گرفتند. این داستان مرا به این پرسش رساند: اگر تاریخ فیلسوفان، عارفان، شاعران و دانشمندان برتر جهان به زنان تعلق میداشت، جهان امروز چه شکلی میداشت؟
زنتایمز: پیام شما برای نسل جوان، بهویژه دخترانی که امروز در افغانستان بزرگ میشوند اما بسیاری از ساختارهایی که پیش از این وجود داشت دیگر در دسترسشان نیست، چیست؟
اکبر: من دیگر واژهٔ «مبارزه» را برای توصیف وضعیت خودم به کار نمیبرم، چون امروز در یکی از آزادترین کشورهای جهان زندگی میکنم و از حمایت و آزادی برخوردارم با وجودی که کار من در افغانستان متوجه خطر و تهدید جدی بود. بنابراین فکر میکنم امروز نقش من و هنرم بیشتر جنبه آگاهی رسانی و ثبت یک دوره مشخص تاریخی دارد. راستش احساس شرمندگی میکنم که بخواهم به آن زنان و دخترانی که در سرزمین زنستیز و نابرابری مثل افغانستان در تلاش زنده نگه داشتن امید و آرزو هستند، پیام بدهم.
اگر بخواهم یک چیز از تجربه شخصی خودم به اشتراک بگذارم، این است که هیچ وقت از تخیل و خیال پردازی دست نکشید. چون قدرت تخیل خیلی نیرومند است. رویای ما تنها چیزی است که هیچ کس به آن دسترسی ندارد و نمی تواند نابود و یا از آن سو استفاده کند. همین تخیل است که به ما قدرت می دهد تا به آینده جهت بدهیم. و باور دارم که این یگانه چیزی است که هیچکس نمیتواند از دخترانِ افغانستان بگیرد. امیدوارم روزی این تخیل و رویا به واقعیتِ آزادی برای همهٔ آنها بدل شود.
زنتایمز: سپاسگزارم رادا جان؛ فکر میکنم وقت زیادی از شما گرفتم، اما این گفتوگو بسیار آموزنده بود.


