طبق معمول، خانه را به قصد مرکز آموزشی زبان، جایی که انگلیسی تدریس میکنم، ترک کردم. کوچه فرعی را تا انتها پیمودم. پیش از اینکه وارد کوچه اصلی شوم، مثل همیشه و از روی عادت، کوچه را از هر دو طرف بالا و پایین چک کردم تا مبادا موتر یا موتورسایکل پولیس در حال عبور باشد. بهجز چند نفر پیاده که در رفتوآمد بودند، مورد مشکوکی به چشمم نخورد. وارد کوچه اصلی شدم و آن را تا نیمه با قدمهای تند پیمودم. تقریباً پنج حویلی مانده بود که به سرک اصلی برسم که برای لحظهای احساس کردم صدای موتورسایکل بسیار نزدیک شده است.
پیش از آنکه سرم را به عقب بچرخانم، موتورسایکل مقابلم توقف کرد. همین که چشمم به تفنگ قلاب شده به گردنش افتاد، پیش چشمم را سیاهی گرفت. شوکه شده بودم؛ دست و پایم میلرزید. ترسی را که سالها در کوچهپسکوچههای تنگ در ذهنم تجسم کرده بودم، اکنون درست مقابل چشمانم میدیدم. دو افسر پولیس بودند که فردی را میان خود نشانده بودند. در آن لحظه خودم را گم کرده بودم و ذهنم تقلا میکرد بفهمد در چه وضعیتی قرار گرفتهام که ناگهان دستی از پشت سر، بازویم را محکم گرفت و با صدایی بلند گفت: «بالا شو.»
رویم را به عقب چرخاندم و دیدم موتورسایکل دیگری نیز رسیده است. پولیس صورتش را با دستمال سیاه بسته بود، طوری که تنها چشمانش دیده میشد. خواستم چیزی بگویم، اما نخست صورتش را به من نزدیک کرد و با چشمانی که از مژههایش خشونت میبارید، تحقیرآمیز نگاهم کرد. این بار با صدای بلند و خشم گفت: «زود شو، بالا شو.» دستم را کشید و مرا میان خودشان روی موتورسایکل نشاند. هر دو موتورسایکل به حرکت درآمدند.
برای منی که تجربه دستگیری و زندانی شدن توسط طالبان را دارم، این اتفاق یادآور همان خاطره و همان حس بدی بود که هنگام دستگیری توسط مأموران استخبارات طالبان تجربه کرده بودم. هرچند طالبان هنگام دستگیری افراد بیشتری را به محل اعزام کرده بود و با موتر رنجر و نیروهای مسلح بیشتری آمده بودند، اما شیوه برخورد پولیس پاکستان تفاوت چندانی با حکومت طالبان نداشت. هر دو گروه یونیفورم سیاهرنگ به تن داشتند که بخشهایی از آن با خطوط سفید تزیین شده بود. مأموران مسلح هر دو گروه صورتهایشان را با دستمال سیاه پوشانده بودند و از بهکارگیری خشونت، توهین و تحقیر هیچ ابایی نداشتند. ویژگی مشترک دیگرشان، بینیازی از سخن گفتن بود. انگار به جای زبان، این چشمان نافذشان بود که در میان خشم، ترس و تحقیر با آدم سخن میگفت. هیچیک از این دو گروه خود را موظف نمیدانست توضیحی درباره آنچه انجام میداد، ارائه کند.
از میان کوچههای تنگ و خلوت عبور کردیم و به سرک عمومی رسیدیم. دو موتورسایکل بودیم که در هر کدام، دو پولیس، مهاجری را میان خود نشانده بودند. نزدیک حوزه، از پولیس که پشت سرم نشسته بود خواهش کردم رهایم کند. خواستم برایش توضیح دهم که در افغانستان با خطر مرگ روبهرو هستم. در ابتدا چیزی نگفت، اما وقتی سرک خلوت شد و سرعت موتورسایکل اندکی کاهش یافت، گفت: «این ملک از پنجابیها است و ما و شما را در اینجا نمیگذارند زندگی کنیم.»
هنوز هم دست و پایم میلرزید و نمیتوانستم کلمات را درست ادا کنم که به حوزه پولیس رسیدیم.
نخست ما را تلاشی کردند و تلفنهایمان را گرفتند. سپس ما را روی چوکی درازی که در گوشه سالون قرار داشت نشاندند. به مردی که کنارم نشسته بود نگاه کردم؛ او هم دست و پایش میلرزید و رنگ از چهرهاش پریده بود. پرسیدم: «تو را از کجا گرفتند؟» او که کلمات بهسختی از دهانش بیرون میآمد، توضیح داد که از داخل کوچه بازداشت شده است.
دو افسر پولیس که هر دو با زبان فارسی آشنایی نداشتند، کمی آنطرفتر پشت میز نشسته بودند. یکی از آنان پرسید که آیا میتوانیم به زبان اردو صحبت کنیم. من با کلمات بریدهبریده توضیح دادم که استاد هستم و پاسپورتم در خانه مانده است. نفر دیگر هم گفت که کارت شناسایی دارد و آن را به پولیسها نشان داده، اما آنان به اسنادش توجه نکرده و او را نیز به اینجا آوردهاند.
پس از مدتی، مرد دیگری به دو پولیس اضافه شد که لباس نظامی بر تن نداشت. او زبان فارسی میدانست. کنار ما نشست و از ما خواست حقیقت را بگوییم، زیرا میخواهد به ما کمک کند. او که لبخند میزد و چهرهای خودمانی به خود گرفته بود، پرسید آیا واقعاً اسناد داریم یا دروغ گفتهایم. من حقیقت را گفتم که ویزایم منقضی شده است و نفر دیگر نیز گفتههای قبلیاش را تکرار کرد. او پس از مکثی کوتاه پیشنهاد داد که اگر یک لک کلدار پاکستانی به او بدهیم، میتواند ما را آزاد کند.
پس از اصرار فراوان، تلفنهایمان را پس دادند. تلفن من سیمکارت نداشت، بنابراین موبایل نفر دیگر را گرفتم و با آن به دوستم زنگ زدم و ماجرا را کوتاه برایش توضیح دادم. دوباره موبایلها را از ما گرفتند و ما را داخل اتاقی کوچک و خالی انداختند که چند کمپل کهنه در گوشههای آن روی هم پهن شده بود.
در مسیر آمدن به اتاق، متوجه شدم همان پولیسهایی که ما را دستگیر کرده بودند، دو نفر دیگر را نیز آوردهاند. همانجا فهمیدم که پولیسها درست مانند رانندگان، مهاجرکشی میکنند.
چند دقیقه بیشتر نگذشته بود که چهار نفر داخل اتاق شدیم. یکی از دو نفری که تازه آورده بودند، پسر پانزدهسالهای بود که از ترس رنگش سفید شده بود. ابتدا حرف نمیزد. چند دقیقه بعد، لبهایش را با زبانش تر کرد و با صدای گرفته گفت که او را از مقابل نانوایی گرفتهاند. نفر چهارم که بغض گلویش را گرفته بود و اندوه از سر و رویش میبارید، رو به ما گفت: «این چهارمین بار است که مرا دستگیر میکنند.» او میدانست که همانقدر مجبور و آواره است که ما؛ اما انسانها ذاتاً میکوشند با جلب همدردی دیگران، تحمل درد را برای خود آسانتر کنند.
کمتر از یک ساعت در اتاق منتظر ماندیم. هیاهویی در سالون شنیده شد؛ انگار افراد تازهای را از بیرون آورده بودند. مادر و عمه جوانترین عضو اتاق ما به حوزه رسیده بودند. هر دو که بسیار پریشان و سراسیمه به نظر میرسیدند، دم در اتاق آورده شدند و پسر را به آنان نشان دادند. مادر، همین که پسرش را دید، رنگ به چهرهاش بازگشت، لبخندی زد و به دنبال پولیسها رفت.
پای معامله انسان در میان بود. آیا مادر حاضر بود برای آزادی پسرش به پولیس پول بدهد؟ اما آنچه برای من دردناکتر بود، این بود که پولیس میخواست با سوءاستفاده از حس مادری، بهای معامله را به سود خود افزایش دهد.
در همین هیاهو، همکار سابق من نیز رسید. پس از آنکه مرا از پشت دروازه دید، مستقیم به سوی افسر کلانتر رفت. ده دقیقه بعد، من و آن پسر خردسال دم دروازه حوزه دوباره یکدیگر را دیدیم. آزاد شده بودیم و در راه بازگشت به خانه بودیم، اما با هر موتورسایکلی که از کنارمان عبور میکرد، ترس دو ساعت قبل دوباره در وجودم زنده میشد. هر لحظه ممکن بود آن اتفاق دوباره تکرار شود.
در راه بازگشت، از همکارم پرسیدم چگونه توانسته بود با پولیس به توافق برسد. آهی کشید و گفت: «همین که وارد حوزه شدم، همان مرد فارسیزبان مقابلم سبز شد. با لحنی آمرانه گفت اگر میخواهی کسی را از اینجا بیرون ببری، باید یک لک کلدار بپردازی؛ وگرنه همه این افراد دیپورت خواهند شد.»
همانجا بود که ماهیت واقعی آن مرد را شناختم. فهمیدم او ابتدا در نقش یک ناجی ظاهر میشود؛ با چهرهای دلسوز، خود را همزبان و همدرد مهاجران معرفی میکند تا اعتمادشان را جلب کند و آنچه را میخواهد از زیر زبانشان بیرون بکشد. اما همین که مطمئن شد آنان اسناد ندارند، چهرهاش عوض میشود و از خانوادههای درماندهشان پول هنگفت مطالبه میکند.
با خود میاندیشیدم چگونه ممکن است حتی همزبانی، که زمانی میتوانست به حل مشکلات منجر شود، اکنون خود به ابزاری برای استثمار و سوءاستفاده از مهاجران بیپناه تبدیل شده باشد.
خوشبختانه همکارم با کار و بار آنجا آشنایی داشت. او بیاعتنا به حرفهای آن مرد، مستقیماً با افسر بالاتر وارد معامله شد و توانست با پرداخت بیست هزار کلدار، رضایت او را برای آزادی من جلب کند.
این وضعیت، که بخشی از زندگی روزمره ما در پاکستان است، متأسفانه پس از اعلام تازهترین ضربالاجل حکومت پاکستان تشدید شده است. حکومت پاکستان در اول جون امسال اعلامیهای صادر کرد که بر اساس آن، پس از دهم جولای، روند اخراج مهاجران در سراسر کشور شدت میگیرد. پولیس پاکستان در شهر کویته نیز پس از صدور این اعلامیه، دستگیری و اخراج مهاجران را افزایش داد و با رسیدن موعد تعیینشده، سرعت این روند چندین برابر شد.
برای نمونه، در همین کوچهای که ما زندگی میکنیم، این روزها دستکم ده بار در روز موتر یا موتورسایکل پولیس گشت میزند و از مردم کارت شناسایی میخواهد. وضعیت به اندازهای وخیم شده که برای ساکنان شهرک ما، صدای هر وسیله نقلیه به معنای حضور پولیس است.
برای من که چند بار تجربه بازداشت را پشت سر گذاشتهام، صدای موتر یا موتورسایکل با چنان ترس و دلهرهای همراه است که گاهی بدنم ناخودآگاه به آن واکنش نشان میدهد. بعضی روزها حتی با دیدن وسایل نقلیه عادی یا افرادی که با صورت پوشیده موتورسایکل میرانند، شوکه میشوم، سرم گیج میرود و حالم بههم میخورد.
قیوم صبور اسم مستعار خبرنگار ساکن کویته است.


