برای دریافت تکت برای سفر به ولایت کابل به‌ همراه خواهرم به نماینده‌گی یکی از بس‌های مسافربری رفتم.  اما کارمندان این شرکت برایم گفتند که شما محرم مرد به همراه ندارید لذا ما نمی‌توانیم برای شما تکت بدهیم. گفتم که تنها نیستم، بلکه به همراه مادر و خواهرم سفر می‌کنیم. گفتند که برای ما مکتوب آمده است و ما متاسفانه نمی‌توانیم برایتان تکت بدهیم. گفتم:« من یک دختر معلول هستم و بخاطر تداوی و بعضی امورات ضروری مجبور به سفر به کابل هستم و فعلا کسی از مردان  فامیل خود را ندارم که با من در این سفر همراهی کند.» گفتند:«اجازه نداریم و اگر می‌خواهی که تکت بدهیم، ریاست امر بالمعروف برو و از آنها برای ما مکتوب بیاور.»

خلاصه معذرت خواستند و تکت  ندادند.

با ناامیدی از نزد آنها برگشتم و دل به دریا زده و نزد شرکت مسافربری دیگری رفتم و با عجز و درماندگی اول مشکلات خود را برایشان گفتم و بعد درخواست تکت سفر نمودم. خوشبختانه آنها آماده شدند که برایم تکت بدهند. تکت را گرفته به ترمینل آمدیم و طرف کابل حرکت کردیم. در مسیر راه در کمربند امنیتی یکی از ولایات، موتر را توقف دادند و عسکری برای بازرسی مسافرین داخل موتر آمد و هر یک را زیر نظر گذرانده و عبور می کرد. وقتی نظرش به ما افتاد. سوال کرد که محرم شما کجاست؟ گفتم که من با خواهر و مادرم سفر می‌کنم، تنها نیستم. اضافه کردم که من یک دختر معلول هستم و کسی دیگر ندارم که با من در این سفر همراهی کند. عسکر بالایم چیغ و فریاد زد که چرا دروغ می‌گویی؟ گفتم که ویلچر مرا ببینید و وضعیت جسمانی و پاهایم را ملاحظه کنید. خودتان خواهید دانست. بعدش طرف راننده رفت و با سیلی بر رویش زد که چرا این زنان را بدون محرم سوار کرده‌ای؟ راننده گفت که من مسئول مسافرین و تکت دادن به آنها نیستم. 

عسکر گفت که موتر را متوقف کن و اینها را پیاده کن. بعد از بحث، گفتگو و غالمغال در آخر برای راننده اخطاریه داد و گفت که این بار اقدامی نمی‌کنم، اما اگر نوبت بعد زنی را بدون محرم شرعی سوار موتر کرده بودی، به جنایی معرفی می کنم.

مراجعه به وزارت امور داخله

من و خواهرم می‌خواستیم به ادامه‌ی تحصیل به یکی از بورسیه‌های خارجی درخواست بدهیم و یکی از شرایط بورسیه داشتن فرم عدم مسولیت جنایی از سوی وزارت داخله افغانستان گفته شده بود. هدف مهم سفر ما گرفتن همین فرم بود. یک روز بعد از رسیدن به کابل برای گرفتن فرم عدم مسئولیت جنایی به وزارت امور داخله مراجعه نمودیم. اگر چه چپن سیاه پوشیده بودم و ماسک زده بودم و خواهرم نیز همراه‌ام بود و حجاب او نیز کامل بود، در دروازه ی ورودی وزارت گاردهای محافظ ایستاد بودند و یکی از آنها ما را متوقف کرد و گفت که محرم شما کجاست؟ بدون محرم چرا مراجعه نمودید؟ کمی احساس ترس و دلهره نمودم، با خود گفتم نشود که ما را اجازه ورود ندهد و زحمت آمدن ما از ولایت بی‌فایده شود. با صدای لرزان برایش گفتم که ما از ولایت دور آمده‌ایم، من یک دختر معلول هستم، شما خود مرا می‌بینید، از مجبوری بدون محرم آمده‌ایم.

 یکی به دیگری نگاه کردند و به ویلچر کهنه من نگریستند و چندین سوال از من کردند و خوشبختانه راضی شدند که داخل بروم. بعدا ما را به بخش تلاشی اناثیه رهنمایی کردند. در آنجا یک خانم بود که ما را با دقت تلاشی کرد و پس از گذشتن از آنجا وارد محوطه وزارت شدیم. چند متر پیش نرفته بودیم که به ناگاه دو مرد دیگر جلوی ما را ظاهر شدند. یکی از آنها با صدای خشن و زبان پشتو گفت:«کجا می‌روید؟ محرم تان کجاست؟ چه کسی به شما اجازه داد بدون محرم داخل شوید؟»

 احساس خستگی و ناامیدی کردم و بغض گلویم را گرفته بود. خواستم چیزی بگویم که متوجه شدم. لحن صدایم ضعیف و لرزان است. سکوت کردم و حیرت زده به سویش می نگریستم که با صدای بلندتر از قبل گفت:« کسی است که به این‌ها ترجمانی کند، فکر می کنم زبان مرا نمی‌فهمند.» شخصی  دومی که نزدیکش ایستاده بود گفت: «همشیره محرم تان کجاست؟» کمی به خود آمدم. به خودم جرات داده و آب دهانم را قورت دادم و گفتم:«برادر ما محرم نداریم. برادرانم در خارج هستند. یک پدر پیر دارم که در خانه پیش خواهرهای خورد سالم ماند. ما از ولایت دور آمده‌ایم. از مجبوریت بدون محرم مرد آمدیم.» چند لحظه ما را ورانداز کردند و بالاخره از پیش ما رفتند.

وزارت امور داخله بخش‌های اداری فراوان دارد و ما به مشکل و پرسان زیاد توانستیم بخش مربوطه را پیدا کنیم.  یک تن از بخش معلومات ما را به اتاقی که خانم‌ها در آنجا بود رهنمایی کرد، در آنجا اسنادهای خویش را نشان دادم و گفتم می‌خواهیم فرم بگیریم. به یک خانم که پشت میز نشسته بود، اشاره کردند، بسوی او رفتم و اسناد را برایش نشان دادم. اسناد را گرفته و مطالعه نمود و بعد برایم گفت که محرم مرد تو کجاست؟ من برایش توضیح دادم اما هر چه می گفتم هیچ نمی‌شنید. فقط می‌گفت که برای ما هدایت شده به کسی که محرم شرعی نداشته باشد، فرم توزیع کرده نمی‌توانیم. 

گفتم که ما از ولایت دوردست آمده‌ایم. پدر پیری داریم که توان آمدن ندارد و اگر هم بتواند بیاید، توان مصارف رفت و برگشت چندین نفر را نداریم. لطف کنید و با ما همکاری کنید. اما هیچ گوش شنوایی نبود و می گفت که این مشکل شماست، به ما مربوط نمی شود.

 گفتم که این فرم بخاطر ثبت نام در بورسیه است و فعلا قصد سفر نداریم و هنوز مشخص نیست که قبول می‌شویم یا خیر؟ گفت هر چه باشد برای ما همین قسم هدایت شده است. 

هر اندازه اصرار و زاری می کردم، بدخلقی‌اش بیشتر می شد و رفتارش زشت‌تر! در حالی که با قلبی شکسته و ناامیدی از شعبه بیرون می‌شدیم از پشت سر برایمان گفت:« اگر بار دیگر مراجعه می‌کنید، بدون محرم شرعی نیایید. بدون محرم حتی یک ورق خالی هم نمی‌دهیم.»

نمی‌دانم چطور از محوطه وزارت بیرون شده‌ام. مسیر و مدت زمان آن اصلا در ذهنم نیست. اما در مسیر راه همه کسانی که از روبروی من می گذشتند به شکل دیگری بمن نگاه می‌کردند. نمی‌دانم به ویلچر من می‌نگریستند و یا به اشک‌هایی که از چشمانم سرازیر بود و گونه‌هایم را خیس کرده بود. بدنم می‌لرزید. می‌خواستم هر چه سریعتر از آن محل دور شوم. اما نمی‌توانستم به خواهرم بگویم که زودتر بیاید. چون اگر چیزی می گفتم یا صورت‌ام را می‌چرخاندم حتما متوجه من می‌شد که گریه می‌کنم. می خواستم مثل حلزون در خودم بپیچم و همه چیز را در درونم ذوب کنم. نمی‌دانم خواهرم هم گریه می‌کرد یا خیر. اما تا کیلومترها که پیاده آمدیم نه من حرفی زدم و نه خواهرم!

سمیین دانشجو اسم مستعار خبرنگار زن‌تایمز است.

Leave a comment