نوروز سال ۲۰۲۴ بود. آن روزها تصمیمی که گرفتیم، بیشتر از آن‌که انتخاب باشد، شبیه آخرین راه بود. با اصرار زیاد، خانواده‌ام را راضی کردیم تا برای ادامه‌ی مکتب خواهر کوچکترم، از راه قاچاق راهی پاکستان شویم. اول به قندهار رفتیم، بعد به هلمند رسیدیم و از آن‌جا مسیر مرز پاکستان را در پیش گرفتیم. بعد از یک هفته راه، انتظار و ترس، بالاخره به کویته رسیدیم.

من  دختر ۲۳ ساله‌ی افغانستانی ساکن کویته‌ی پاکستان هستم. دو سال می‌شود که همراه خواهر کوچکترم که حالا ۱۷ سال سن دارد و درست در صنف ششم مکتب بود که نظام جمهوریت در افغانستان سقوط کرد، در این شهر زندگی می‌کنیم.

این دو سال برای ما فقط تغییر مکان نبود؛ مجموعه‌ای از چالش‌های پی‌درپی بود. از فاصله گرفتن و طرد شدن‌های خانوادگی گرفته تا نداشتن یک محیط امن برای زندگی.

پدر و مادرم بعد از سه ماه زندگی در پاکستان، تصمیم گرفتند دوباره به افغانستان برگردند و من و خواهرم اینجا تنها ماندیم. قرارداد خانه‌ی اولی که در آن زندگی می‌کردیم، تمام شد و مجبور شدیم از آنجا کوچ کنیم. برای یک ماه تمام، همه‌جا دنبال خانه گشتیم، اما هیچ‌کس حاضر نبود به دو دختر مجرد و بدون سرپرست خانه بدهد. بعضی جاها هزینه‌ی کرایه‌ها بسیار سنگین بود و بعضی جاها هم شرایط طوری بود که ما نمی‌توانستیم، بپذیریم.

بالاخره بعد از یک ماه جستجو، توانستیم خانه پیدا کنیم. شرط صاحب‌خانه این بود که حتماً باید هم‌خانه‌ای داشته باشیم. ما هم آن شرط را پذیرفتیم تا حداقل سقفی بالای سرمان داشته باشیم.

اما بعد از مدتی، همان حس امنیت اندکی هم که در خانه داشتیم از بین رفت و مجبور شدیم محتاط‌‌‌ تر زندگی کنیم.

برای پرداخت هزینه‌ی کلاس زبان، فیس مکتب خواهرم و مایحتاج اولیه‌ی زندگی، به جستجوی کار بیرون از خانه پرداختم. اما جامعه‌ی کویته تفاوت چندانی با افغانستان امروز ندارد و در بعضی چیزها حتی می‌شود گفت سال‌ها عقب‌تر است. خانواده‌ام شدیداً مخالف کار کردن من در بیرون از خانه بودند و می‌گفتند: «اینجا نمی‌توانی کار کنی.» اما من تسلیم نشدم.

همزمان برای پیدا کردن کار آنلاین، به چند جا رزومه فرستادم و بالاخره با کمک یکی از استادانم، موفق شدم سال گذشته در ورکشاپ آموزشی خبرنگار تحلیلی رسانه‌ی زن‌تایمز شرکت کنم و همان، امید کوچکی را در دلم روشن کرد.

اما این امید هم خیلی دوام نیاورد.

به تاریخ ۲۷ آگست ۲۰۲۵، به دلیل وضعیت صحی اضطراری پدرم مجبور شدم به تنهایی دوباره به افغانستان برگردم. شش ماه آنجا ماندم و از پدرم مراقبت کردم. همزمان، در یکی از اتاق‌های خانه‌مان صنف آموزش نقاشی برای دختران برگزار کرده بودم تا بتوانم هزینه‌ی برگشت دوباره‌ام به پاکستان را فراهم کنم. 

در تمام آن مدت، خواهر کوچکم در پاکستان تنها بود. در همان روزها، مکاتب فارسی‌زبان از طرف دولت پاکستان بسته شد، تنش‌ها میان افغانستان و پاکستان شدت گرفت و مرزهای زمینی و هوایی بسته شدند. پدر و مادرم اصرار داشتند حالا که مکتب‌ها بسته شده، خواهرم هم به افغانستان برگردد. اما ما با اصرار زیاد از آن‌ها خواستیم کمی صبر کنند؛ شاید مکتب‌ها دوباره باز شوند.

من و خواهرم با همان نقطه‌ی روشنی که بعد از دو سال محرومیت، دوباره برایش پیدا شده بود، خداحافظی کردیم.

مسافرخانه‌ای در کندهار که من به دلیل نداشتن محرم سه‌ونیم روز در آنجا منتظر بودم.

با وجود تمام این چالش‌ها، تصمیم گرفتم دوباره به پاکستان برگردم. به تاریخ ۹ دسامبر ۲۰۲۵ همراه پدرم به قندهار رفتیم. سه روز در یک مسافرخانه منتظر ماندیم تا شاید خانواده‌ای پیدا شود که حداقل یک زن یا دختر همراه‌شان باشد و من بتوانم با آن‌ها به پاکستان بروم. اما در آن روزها، به خاطر شدت درگیری‌های مرزی، تقریباً هیچ‌کس از راه قاچاق به پاکستان نمی‌آمد.

بعد از سه روز انتظار و تماس‌های پی‌درپی قاچاق‌بران، بالاخره از پدرم در قندهار خداحافظی کردم. او برگشت کابل و من سوار موتری شدم که همه‌ی مردانش با لُنگی، ریش‌های دراز و تفنگ‌هایی که به کمر داشتند، با لهجه‌ی غلیظ قندهاری پشتو حرف می‌زدند.

ما راهی سپین بولدک شدیم.

یک شب را در چهاردیواری تنگ و تاریکی نزدیک مرز گذراندیم. قرار بود ساعت ۱۲ شب ما را از مرز رد کنند، اما ساعت ۹ صبح خبر رسید که شب قبل ۱۲ نفر را گرفته‌اند و یکی‌شان بر اثر اصابت گلوله زخمی شده است. مرز تا اطلاع ثانوی بسته شد.

همین شد که با یک تصمیم ناگهانی و از روی ناچاری، همراه یک قاچاق‌بر ناشناس و یک خانواده‌ی دیگر، از قندهار به هلمند رفتیم و مسیر قاچاق را پیش گرفتیم.

قاچاق‌بر دستور داد بُرقع/چادری بپوشم. ما را در دشتی پر از خانه‌های ویران و خرابه‌های گِلی گرداند تا بالاخره نزدیک یکی از همان خرابه‌ها موتر را ایستاد کرد و رفت برایم چادری به قیمت پنج هزار کلدار خرید تا هویت یک دختر هزاره‌ی تنها، پنهان بماند.

از پشت سوراخ‌های ریز بُرقع چیزی دیده نمی‌شد. حس خفه‌گی شدیدی داشتم و هر لحظه دستم را روی گلویم می‌گذاشتم تا مطمئن شوم هنوز نفس می‌کشم.

اینجا در دشت‌های هلمند بودیم و قاچاق‌بر پیاده شد و رفت برایم یک چادری به قیمت پنج‌هزار کلدار آورد

قاچاق‌بر با اطمینان می‌گفت ظرف دو روز ما را می‌رساند، اما روز دوم رسید و ما هنوز در شن‌زارها گم بودیم. در پایان همان روز دوم، در مسیر راه پریود شدم. آن لحظه برایم تبدیل به عذابی بی‌پایان شد.

به دختر خانواده‌ای که همراه ما بود و به زبان پشتو صحبت می‌کرد، اما تا حدی فارسی را نیز متوجه می‌شد، گفتم لطفاً از پدرت بخواه به قاچاق‌بر بگوید که جایی موتر را ایستاد کند؛ تا بتوانم نوار بهداشتی‌ام را تبدیل کنم. اما او که در خانواده‌ای محافظه‌کار بزرگ شده بود، حرفم را جدی نگرفت و گفت این کار را نمی‌کند.

با هر تکانی که موتر در آن جاده‌های ناهموار می‌خورد، خون‌ریزی‌ام شدیدتر می‌شد و من از درد به خودم می‌پیچیدم.

آخر همان شب، در میان شن‌زار توقف کردیم. در تاریکی مطلق شب، جایی که حتی دست و پایم را نمی‌دیدم، پشت همان دخترک پناه گرفتم و زیر بُرقع، میان خاک و شن، نوار بهداشتی‌ام را تبدیل کردم.

وقتی دوباره به موتر برگشتم، لکه‌های ریزی روی دامنم افتاده بود و از شرم می‌سوختم. اما خدا را شکر کردم که خون به بُرقع نرسیده بود.

در پایان روز سوم، وارد خاک پاکستان شدیم، اما مسیر هنوز تمام نشده بود.

در راه با گروهی از دُزدان بلوچ پاکستانی روبه‌رو شدیم. برای مدتی در باتلاق گیر مانده بودیم و حتی از حال رفتم. بعد از رشوه دادن به آن‌ها، رها شدیم، اما هر دو ساعت دوباره با گروه دیگری از مردان مسلح روبه‌رو می‌شدیم و مجبور بودیم توقف کنیم.

تمام آن لحظه‌های نفس‌گیر و ترسناک باعث می‌شد از این‌که دختر به دنیا آمده‌ام پشیمان شوم؛ چون هر لحظه ممکن بود هر اتفاقی بیفتد.

در پایان روز چهارم، قاچاق‌بر از طریق پدر همان خانواده که فارسی صحبت می‌کرد، به من گفت فردا مسیرمان از مقابل پوسته‌ی گروه تروریستی داعش می‌گذرد و من باید کاملاً احتیاط کنم و خودم را لال نشان بدهم.

همان حرف کافی بود تا خودم را در دو قدمی مرگ حس کنم.

شب را پشت کوهی سپری کردیم و فردا قبل از طلوع آفتاب حرکت کردیم. هرچه بیشتر به آن هیولا خانه نزدیک می‌شدیم، نفسم بندتر می‌آمد. بدنم منجمد شده بود.

بعد از حدود دو ساعت راه رفتن، از پشت سوراخ‌های ریز بُرقع چشمم به بیرق‌شان افتاد که روی بلندی کوه نصب شده بود و همان لحظه دیگر کنترل خودم را از دست دادم.

رسیده بودیم.

یکی از همان مردان مسلح سرش را داخل موتر آورد و شروع به بررسی کرد. من حتی نمی‌توانستم نفس بکشم.

قاچاق‌بر را از موتر پایین کردند و با خودشان به داخل پوسته بردند. حدود نیم‌ساعت بعد برگشت؛ با صورتی سیلی‌خورده و پیراهنی که جای لگدهای خاکی رویش مانده بود، اما خودش می‌خندید. موتر را روشن کرد و با سرعتی چند برابر از آنجا دور شد.

در پایان روز پنجم گفت فردا به پاکستان می‌رسیم، اما روز ششم هم در شن‌زارها گم بودیم.

در آخر همان روز، به سه‌راهی مرز ایران، افغانستان و پاکستان رسیدیم. موبایلم از ابتدای این مسیر شش‌روزه خاموش شده بود و هیچ راهی نداشتم به خانواده‌ی نگرانم خبر بدهم که زنده‌ام.

ساعت ۱۱ شب، در چهاردیواری‌ نزدیک کویته شب را صبح کردیم و فردای آن روز دوباره راه افتادیم. در مسیر، مدام از این موتر به آن موتر منتقل می‌شدیم.

در یکی از موترها، همه‌جا پر از مردانی بود که روی هم افتاده بودند و از شدت گرما و تنگی جا شکایت می‌کردند. اما من بعد از آن شش روز وحشتناک، فقط خوشحال بودم که هنوز زنده‌ام.

بالاخره در پایان روز هفتم به کویته رسیدم.

مادرِ صاحب‌خانه دروازه‌ی حویلی را باز کرد و من توانستم بُرقع را از صورتم کنار بزنم و دوباره نفس بکشم. 

لاله رحیمی اسم مستعار روزنامه‌نگار و نقاش ساکن پاکستان است. 

Leave a comment