روز اول که جنگ آغاز شد، حوالی ساعت ۱۰ تا ۱۲ روز بود، ما در کارگاه مشغول کار بودیم. من شیفت روز کار می‌کنم که از ساعت هشت تا سه بعد از ظهر اوقات کاری من است. من ساکن بندرعباس استان هرمزگان ایران هستم. وقتی که صدای انفجارها بلند شد لحظه‌یی بود که زنگ‌های تلیفونی از خانه شروع شد؛ همه از طریق فضای مجازی دریافته بودیم که مکتب میناب را زده‌‌‌اند، میناب و بندرعباس شهرهای نزدیک هم بودند و صدای انفجارها نزدیک به گوش می‌رسید و نظم همه چیز در همان ساعات اول برهم ریخته بود. 

 من که از افغانستان آمده بودیم، با صدای انفجار و جنگ آشنایی داشتیم، ، کمتر ترسیده بودیم . در میان ما، دخترانی زیر سن قانونی و مادرانی بودند که سرپرست خانواده هستند، کودکان کار و همه بسیار نگران و مضطرب بودیم.

هر کس به فرزندی یا مادری زنگ می‌زد، دخترها گریه می‌کردند، رنگ از رخسارشان پریده بود و مدام جویای احوال خانواده‌هایشان بودند که پدر، برادر یا خواهرشان در مکتب و محل کار چه می‌کنند.

ساعت ۲ یا ۲:۳۰ بعد از ظهر، زمان ختم شیفت کاری ما بود و قرار بود به خانه برگردیم. شیفت شب که از راه رسید، همه بسیار نگران بودند. زن‌ها اعتراض داشتند که چرا صاحب‌کار اجازه‌ و رخصت نمی‌دهد و می‌گفتند: «کاش امشب را در خانه‌هایمان می‌بودیم، ساعت ۱۰ شب چطور در این شرایط به خانه برگردیم؟» انفجارها هر لحظه بیشتر می‌شد. یکی می‌گفت که به راننده تکسی التماس کرده که با پرداخت پول بیشتری او را به مقصد برساند، فرد دیگری در بازار کار داشته و گیر افتاده بود.

وضعیت میوه‌ و سبزیجات بازار به هم ریخته بود، کسی نمی خرید، فروشنده‌ها حیران و پریشان دیده می‌شدند. راننده‌ها اصلاً برای سوار کردن مردم توقف نمی‌کردند. هر کس تنها به فکر نجات خودش بود و من پیاده مسیر را طی کردم تا به خانه برسم. در این میان، صحبت از صف‌های طولانی نانوایی‌ها بود؛ مردم می‌گفتند نان تهیه کنید که قرار است برق قطع شود.

وقتی به خانه رسیدم، پیش از هر چیز به صاحب‌کارم زنگ زدم و خواستم بدانم که آیا روز بعد به کار خواهیم رفت یا نه. او هم تایید می‌کرد که جنگ شروع شده و گفت که چندین منطقه از جمله بندر عباس را هدف قرار داده‌اند؛ تقریباً هفت یا هشت نقطه را زده بودند. نانوایی‌ها بسته شده بودند. من ابتدا افطار را آماده کردم و سپس به نانوایی رفتم تا نان بیشتر به خانه بیاورم که مبادا فردای آن شب دیگر نان نداشته باشیم.

تا ساعت ۸ شب و حتی پس از افطار، ما گرسنه در صف‌های طولانی نانوایی ایستاده بودیم. از هر خانواده چندین نفر دو، سه یا چهار نفر و حتی زن و شوهرها با هم آمده بودند. من به یک نانوایی رفته بودم و همسرم به نانوایی دیگری. نوبت من حدوداً نفر صد و پنجاهم بود. با اینکه هنوز افطار نکرده بودیم، همان‌جا در صف ماندیم. آن شب، شب بسیار وحشتناکی بود. تا صبح صدای شلیک موشک‌ها و پدافندها می‌آمد، زمین می‌لرزید و دود غلیظی به آسمان بلند می‌شد. آن شب گاهی به بالکن می‌رفتم و با ترس به نقاطی نگاه می‌کردم که از آن دود و آتش بلند می‌شد. آن شب ما هنوز نمی‌دانستیم که حتی رهبر ایران هم کشته شده است و فردای آن شب ترسناک بود که خبر کشته شدن رهبر ایران را در اخبار شنیدیم.

همان شب اول یک کوله‌پشتی آماده کردم؛ درون آن یک دست لباس، لوازم بهداشتی، تا حدودی وسایل کمک‌های اولیه، مقداری پول نقد، اسنادهای مان و یک جان‌پاک کوچک قرار دادم. به همراه مقداری دستمال و کاغذ، دو سه بسته بیسکویت، خوراکی‌های خشک مثل خرما و بوتل‌های آب که از قبل در یخچال آماده کرده بودم، همگی را در کوله‌پشتی گذاشتم و آن را دمِ در قرار دادم. کفش‌هایمان را هم جفت کرده دم در گذاشتیم تا در صورت لزوم فوراً حرکت کنیم.

شب اول خودم را این‌گونه مشغول کردم، اما مدام به این فکر بودم که اگر ناچار به رفتن شویم، کجا باید برویم؟ ما که نمی‌توانیم دوباره به افغانستان برگردیم؛ که وقتی به ایران آمدیم، در اداره پاسپورت و گذرنامه اعلام کردیم که همسرم نظامی بوده و جانش در خطر است. اقامتی که در اینجا به ما می‌دهند یک اقامت موقت سه ماهه است. با خود می‌گفتم اگر از اینجا برویم، کجا را داریم؟ من دیگر کجا را بلدم؟ در روستاهای افغانستان هم که کسی را نداریم.

فردای آن روز شهر کاملاً خلوت شده بود. وقتی بیرون آمدم، هیچ‌کس در سرک‌ها نبود؛ گویی شهر مرده بود. پس از پخش خبر درگذشت رهبر ایران، سکوت سنگینی خیابان‌ها را فراگرفت. تمام همسایه‌های آپارتمان ما که شب اول صدایشان می‌آمد، خانه‌هایشان را خالی کرده و به روستاها یا شهرهای اطراف فرار کرده بودند. هیچ‌کس نمانده بود، جز ما افغانستانی‌ها که پناه و جایی برای رفتن نداشتیم.

ساعت‌های ۱۲ همان روز بود که انترنت کامل قطع شد؛ و تا سه ماه ادامه پیدا کرد. درست قبل از این اتفاق، می‌خواستم با مادرم تماس بگیرم. او برایم صوت مانده بود، اما من درگیر کار شدم و با خودم گفتم بعداً مفصل با هم صحبت می‌کنیم… اما دیگر فرصت نشد.

بعد از قطع شدن اینترنت، تا چهار پنج روز حتی نمی‌شد یک تماس خطیِ ساده برقرار کرد. بعد از آن هم در حد یک دقیقه آن هم فقط از طرف افغانستان پدرم می‌توانست زنگ بزند تا در حد ۵۵ ثانیه فقط صدایش را بشنوم و بگویم که خوب هستم، و بعد تماس قطع می‌شد.قطع انترنت باعث شد که من نتوانم درس‌های آنلاین‌ام در دانشگاه را ادامه بدهم. حالا مجبور هستم که یک سمستر را دوباره بخوانم. 

یک روز گذشت، سپس دو روز، سه روز، چهار روز، و سرانجام پنج و شش روز نیز گذشت… شب‌ها همه‌جا آرام می‌شد، اما من آرام و قرار نداشتم. روزها مدام فکر می‌کردم که در افغانستان چه اتفاقی افتاده و چه بلایی سرِ خانواده‌ام آمده است؟ نگران و پریشان بودم، کم‌کم به این وضعیت عادت کردم. تماس‌های ما ابتدا به هفته‌ی یک‌بار و در نهایت به ماهی یک‌بار کشید؛ فقط در همین حد که زنگ بزنیم و بگوییم زنده و خوب هستیم. آن‌ها می‌گفتند ما خوبیم، از ما می‌پرسیدند و ما هم می‌گفتیم خوب هستیم و تشویش نداشته باشید. با تمام این سختی‌ها، بالاخره به این شرایط هم عادت کردیم.

در همان ماه، قرارداد اجاره‌خانه ما به پایان رسید. با خودم فکر می‌کردم چون جنگ شده و همه دارند از شهر فرار می‌کنند، احتمالاً کرایه خانه‌ها پایین آمده است؛ اما برعکس، کرایه خانه ما دو برابر شد!

من و همسرم هردو بیکار شده بودیم چون صاحب‌کارهای ما به اطراف و قریه‌ها پناه برده بودند و کارگاه‌ها بسته بود، اقارب نزدیک ما اینجا بودند و همسرم قبلا با آن‌ها کار می‌کرد، آنها یک مقدار پول کمکی پرداخت کردند که توانستیم  با استفاده از آن و یک مقدار پس انداز نسبی که داشتیم، کرایه خانه را بپردازیم.

من فکر می‌کردم قیمت‌ها کاهش خواهد یافت، اما قرارداد پیش‌پرداخت خانه‌ها روز به روز گران‌تر شد. خانه‌هایی که با ۱۰۰ الی ۳۰۰ میلیون تومان معادل ۱۵۳ هزار افغانی الی ۴۶۰ هزار افغانی معامله می‌شدند، ناگهان قیمت‌شان به میلیارد یعنی بیش از یک ملیون افغانی رسید! این واقعاً فشار روحی بسیار سنگینی بود که باید تحمل می‌کردیم. کرایه خانه ما دقیقاً دو برابر شد و از ۸ میلیون به ۱۶ میلیون تومان معادل ۲۴ هزار افغانی رسید.

در کنار همه این‌ها، چیزی که بیشتر از همه رنجم می‌داد، بیکاری، بی خبری از خانواده در افغانستان و قطع ارتباط کامل با دنیا بود. ما کاملاً در انزوا و تنهایی به سر می بردیم؛ هیچ چیزی از دنیای بیرون از ایران نمی‌دانستیم، خبر نداشتیم چه می‌گذرد و چه اتفاقاتی در حال رخ دادن است. ما مانده بودیم و آن همه بی‌عدالتی که چاره‌ای جز تحمل آن نداشتیم.

یک ماه از جنگ گذشته بود که صاحب کار ما زنگ زد و ما را دوباره به کار خواست، با وجود اینکه صاحب کار خودش حضور نداشت و یک الی دو ماه دستمزد ما را پرداخت نکرده بود، به کار برگشتم. جنگ جریان داشت و کارها تقریباً خوابیده بود. کار زیاد پیدا نمی‌شد؛ فقط تا چاشت می‌رفتیم و دوباره برمی‌گشتیم. بعضی روزها وضعیت مثل سابق عادی بود، اما بعضی روزها اصلاً کاری وجود نداشت؛ فقط می‌رفتیم و پس برمی‌گشتیم.  

قیمت‌ها نیز به شدت افزایش یافته بود. چیزی را که پیش از آن با ۱۰۰ یا ۱۵۰ تومان می‌شد خرید، حالا حداقل ۵۰۰ الی ۷۰۰ تومان قیمت داشت. این وضعیت برای خانواده‌هایی که چندین عضو داشتند، به‌ویژه سرپرستانی که مسئول تأمین مخارج چهار، ده یا دوازده نفر بودند، بسیار دشوار شده بود. با افزایش سرسام‌آور قیمت‌ها، تأمین ابتدایی‌ترین نیازهای زندگی برای بسیاری از مردم به یک چالش جدی تبدیل شده بود.  

در جریان جنگ، اعتبار ویزاهای ما نیز به پایان رسیده بود و باید آن‌ها را تمدید می‌کردیم. اما اداره‌های گذرنامه و سایر نهادهای دولتی بسته بودند و هیچ خدمات حضوری ارائه نمی‌شد. زمانی که مراجعه می‌کردیم، به ما می‌گفتند که ویزاها به‌صورت آنلاین تمدید می‌شوند.

با این حال، هیچ مدرکی در پاسپورت درج نمی‌شد که نشان دهد ویزا تمدید شده یا تا چه مدت اعتبار دارد. به همین دلیل، هر زمان که پولیس افراد را بررسی می‌کرد، بسیاری از مهاجران را به دلیل پایان اعتبار ظاهری ویزا بازداشت می‌کرد. برخی را به اردوگاه‌ها منتقل می‌کردند و برخی دیگر تنها در بدل پرداخت مبالغ هنگفت رشوه، آزاد می‌شدند.

یکی از مشکلاتی که در جریان جنگ بیش از همه بر ما و خانواده‌هایی که نیاز به تمدید ویزا داشتند فشار وارد می‌کرد، برخورد پولیس با مهاجرین بود. مسئولان ادارات از طریق تماس تیلفونی به ما اطمینان می‌دادند که ویزاها تمدید شده‌اند، اما هیچ سندی در اختیار ما قرار نمی‌گرفت.

با وجود این، زمانی که مردم در شهر رفت‌وآمد می‌کردند، پولیس آنان را متوقف می‌کرد و به دلیل مشکلات مربوط به ویزا بازداشت می‌نمود. بسیاری از افراد به اردوگاه‌ها منتقل می‌شدند. از میان بستگان و نزدیکان ما نیز چندین نفر با چنین وضعیتی روبه‌رو شدند. این یکی از دشواری‌ها و فشارهای زیادی بود که در آن دوران تحمل کردیم. در این جنگ بیشترین صدمه را افغان‌های مهاجر متحمل شدند، همه به یک باره بیکار شده بودیم، اکثر شغل‌های که افغان‌ها مصروف بودند همه بسته و تعلیق شده بود، در سه ماه در وضعیتی بودیم که نمی‌دانستیم چگونه کرایه خانه بپردازیم، چگونه برق را فعال نگه داریم و چگونه گرسنه نمانیم. 

شبی که انترنت وصل شد، فردایش عید قربان بود. مردم به قدری از انترنت خوشحال بودند که به یکدیگر انترنت را تبریک می‌گفتند تا عید. یک حس خیلی عالی بود که گویا همه دنیا برایم بخشیده شده بود. سه ماه بعد می‌توانستم خانواده‌ام را تصویری ببینم و بدانم که آنها سلامت هستند. 

پرشنگ خبرنگار افغان ساکن ایران است. 

Leave a comment