حوالی ساعت ۲ ظهر روز جمعه بود که از طریق مسجدها و تماسهای دوستان و اقارب از اطلاعیه طالبان مبنی بر اجباری شدن حجاب مورد نظر این گروه و بازداشت زنان خبر شدم. همان عصر، با تأکید خانواده، من که هیچوقت چادر نماز نپوشیده بودم، باید به بازار میرفتم و چادر نماز میخریدم. اما اینکه بدون چادر برای خرید چادر بروم و چه بلایی بر سرم خواهد آمد، فقط خدا میدانست. ترس، لرزه بر دل و دست و پایم انداخته بود. همراه مادرم راهی یکی از بازارهای هرات شدیم؛ بازاری که هر جمعه از حضور زنان و دختران شلوغتر از هر زمان دیگری بود. زنان برای تفریح، خوردن غذاهای بازاری، بردن کودکان به شهربازی و خرید لباسهای زنانه به آنجا میآمدند. اما این بار دیدن آن بازار خالی از حضور زنان و دختران جوان، لرزه دلم را دو چندان کرد.
هر لحظه نگاه مردان مرا میآزرد. انگار مجرمی بودم که وارد بازار شده است. صدای مردانی به گوشم میرسید که نگاهم میکردند و گمانم که گوشهایم به اشتباه میشنید که مردی گفت: «چشمخیرهها جایشان زندان است، باش که ببرندشان.»
با هر حرفی که میشنیدم، انگار مانند کودکی پشت مادرم پنهان میشدم. در آن وضعیت، من و مادرم چهار طرف را نگاه میکردیم و دکانها را یکییکی میگشتیم. آنقدر دنبال دکان چادر فروشی بودیم که انگار ماهی دور افتاده از دریا در جستوجوی قطرهای آب باشد.
ناگهان چشمم به گاریای افتاد که صدها چادر برای فروش آورده بود. با عجله همراه مادرم به سمت آن رفتیم. مردان و زنانی زیادی در حال خرید بودند که ناگهان در فاصله چند قدمی ما موتر امر به معروف ایستاد. مادرم که چادر داشت، مرا زیر چرخی که زیورآلات زنانه میفروخت پنهان کرد و گفت: «خم شو، زود باش.» پشت پردههای رنگی که هر لحظه با باد تکان میخوردند پنهان شدم. در ذهنم فقط یک فکر میچرخید؛ آمدهاند تا همه زنان و دختران، بهویژه کسانی را که چادرنماز ندارند، بازداشت کنند.
در دلم پیدرپی لاالهالاالله و آیتالکرسی میخواندم و خدا را صدا میزدم. دور چرخ را نگاه کردم و دیدم پاهای مادرم پیدا نیست. آن لحظه دنیا برایم تمام شد. با خود میگفتم عزت، آبرو، زندگی، رویاها و همه اهدافم تا همینجا بود. همه چیز تمام شده است. شاید پس از بازداشت آزاد شوم، اما دیگر زندگی نخواهم کرد. دیگر توان نداشتم و کمکم از حال میرفتم که صدای مادرم را شنیدم. آهسته از میان چرخها صدایم میزد و میگفت: «بیرون شو، بیرون شو.» سریع پرده چرخ را کنار زدم و سرم را بیرون آوردم. هنوز به مادرم نگاه نکرده بودم که چادر سیاهی با گلهای ریز و درشت روی سرم انداخته شد.
آن لحظه انگار فرشتهای از آسمان بر سرم چادر انداخته باشد. خوشحال شدم؛ نه برای حجاب اجباری، بلکه برای نجات از زندان گروهی که در آن حتی از تجاوز به مردان و پسران جوان نیز دریغ نمیکنند. بلند شدم. دیدم مادرم نفسنفس میزند و مدام میگوید: «درست بپوش، حرکت کن، برویم.» گفتم: «طالبان کجا شدند؟»
گفت: «حرکت کن. وارد رستورانت شدند و دختران مانتو دار را میبرند. سریع به چرخ چادر رسیدم و برایت خریدم.»
با عجله بازار را ترک میکردیم که ناگهان صدایی آمد: «ایستاده شو.» مادرم رو به من کرد و گفت: «طالب میآید.» هرچه اصرار کردم فرار کنیم، گفت: «صبر کن. اگر فرار کنیم شاید فیر کنند.» طالب به ما رسید. چپن سفید به تن داشت و تنها یکی از آنها سلاح حمل میکرد. پرسید: «کجا میروید؟ این دختر چهکارهات میشود؟» مادرم گفت: «دخترم است. به خانه میرویم.»
پرسید: «چرا اینقدر عجله دارید؟ خانهتان کجاست؟» مادرم آدرس خانه را اشتباه گفت و دلیل عجله ما را کار زیاد و آماده کردن غذای شب عنوان کرد. به خانه رسیدم. پشت پنجره، در حالی که حتی از ترس در خانه هم جرات نداشتیم چادر نماز را از سر برداریم، به کوچه نگاه میکردیم که مبادا دنبال ما آمده باشند و به خانه ما بیایند و مرا که دختر جوانی هستم با خود ببرند.
از زمان روی کار آمدن طالبان و وضع محدودیتها، برای کمک به وضعیت اقتصادی خود و خانواده، بهصورت فریلنس با برخی رسانههای ویژه زنان که از خارج کشور مدیریت میشوند همکاری دارم. صبح روز بعد به مادرم گفتم باید از خانه بیرون بروم؛ حتی اگر بازداشت شوم. باید ببینم وضعیت از چه قرار است و بر زنان و دختران سرزمینم چه میگذرد.
با حجاب کامل و پس از اصرار فراوان از خانه بیرون شدم. نخست به بازار منطقه ۶۴ متره هرات رفتم. هیچ زنی در بازار نبود. انگار شهر دوباره به روزهای قرنطینه کرونا برگشته بود، اما این بار دردناکتر؛ زیرا بهجای کرونا، هیولایی به نام طالبان مردم را از جامعه حذف کرده بود. موترهای لینی که همیشه زنان در آن از اتفاقهای روز بحث میکنند، در حال عبور بود که ناگهان دست دادم و سوار شدم. زنان همه با چادر نماز و ماسک بودند. همه به طالبان دشنام میدادند و حتی میگفتند زندهبهگور شدهایم.
تا جاده لیلامی که مقصد من بود، همه زنان از شرایطی حرف میزدند که زندگی را برایشان به ستوه آورده بود. بازار خالی از حضور زنان بود. هر لحظه تلاش داشتم از وضعیت ویدیو بگیرم، اما حضور نیروهای امر به معروف در هر چند قدمی سبب شد موبایلم را پنهان کنم و بازار را ترک کنم. در هر گوشه مردم از بازداشت زنان حرف میزدند. به یکی از سهچرخهها نشستم و به سمت خانه در حرکت بودم که در یکی از چهارراهیها نیروهای امر به معروف سهچرخه را متوقف کردند. یکی از آنها مستقیم دروازه سهچرخه را باز کرد و گفت: «کجا میروی؟»
آدرس منزلم را گفتم. سپس گفت: «پایین شو.» گفتم: «چرا؟ من که حجاب دارم.» گفت: «شما کافرها، فاحشهها و بدپاشنهها فکر میکنید با چادر اصلاح میشوید؟ محرمت کجاست؟ با این مرد جوان داخل یک سهچرخه نشستهای. شیطان شما را وسوسه میکند. شوهر نداری؟ پدر نداری؟ برادر نداری؟ یک طفل با خودت بیرون بیاور، یا یک زن دیگر را همراه خود بیاور.»
من که از بس روزهای سختی را پشت سر گذاشته بودم و فشارم افت کرده بود، اشک از چشمانم میریخت و دیگر کنترلی بر خود نداشتم. پایین شدم و با صدای بلند گفتم:«شیطان از شما بهتر است. شما مردم را از دین بیزار کردهاید. من را به قبری میگذارند و تو را هم به قبری. به خدا قسم اگر یکی به سمت من بیاید، همینجا با هر وسیلهای که شود خودکشی میکنم.»
همه مردم به من نگاه میکردند و طالبان پیدرپی هشدار میدادند که کسی فیلم نگیرد. یکی از طالبان گفت: «حرکت کن، تو را به ریاست میبریم.» گفتم: «من با پای پیاده به خانه میروم. هیچکس حق ندارد بدون جرم مرا بازداشت کند.» پس از این حرف حرکت کردم. انگار نگاهها و خشم مردم، بیگناهی مرا به طالبان ثابت کرده بود و آن طالب آرام شد. در آفتاب سوزان، پیاده از چندین جاده گذشتم و در یکی از مسیرهای دورتر دوباره یک سهچرخه گرفتم و به خانه رسیدم.
این بار بدون بغض وارد خانه شدم، اما جسمم به دلیل گرما، گرسنگی، ترس و نگرانی دیگر توانی نداشت. هر ساعت که میگذشت، بیشتر از حال میرفتم. روز را هر طور بود سپری کردم تا فردا چاشت که دیگر هیچ توانی برایم نمانده بود و مادرم و برادرم مرا به نزدیکترین مرکز درمانی رساندند. داکتران دلیل وضعیت مرا پریشانی و گرمازدگی عنوان کردند و به دلیل پایین بودن بیش از حد فشار خونم،داکترها گفتند چند ساعتی باید بستری شوم.
برادرم مادرم را به خانه فرستاد و خودش بالای سرم ماند و با داکتران صحبت میکرد. ساعت ۱۲ شب بود که از بوی تند دوا در شفاخانه به برادرم اصرار کردم تا به خانه برگردیم. با موترسایکل به سمت خانه در حرکت بودیم که در یکی از چهارراهیها برادرم از سوی طالبان مورد تلاشی قرار گرفت. سند موترسایکل را خواستند و سپس او را به گوشهای بردند و مشخصات و نسبت مرا از او پرسیدند. بعد نزد من آمدند و گفتند: «این چهکارهات میشود؟» گفتم: «برادرم است.» پس از چند سؤال دیگر درباره نام پدر و پدربزرگهایم، اجازه دادند برویم و به خانه رسیدیم.
پس از اعتراضات جبرییل در هرات، شهر بهطور کامل رنگ دیگری گرفت. زنان در هیچ جادهای دیده نمیشدند. وضعیت شهر هر روز بدتر میشد و اکنون تقریباً همه زنان و دختران با ماسک و چادرنماز از خانه بیرون میشوند. وضعیت صحی من هنوز خوب نشده و هر روز برایم زندان است در داخل خانه حبس هستیم و هیچ دروازهایی برای نجات داریم همه بسته است. نه تنها من که تمام دختران در هرات وضعیت خوبی ندارند و شهر رنگ دیگری به خود گرفته انگار تمام زنها در این شهر جسم شان است ولی روح شان دفن شده است.
* آوا نیکیار اسم مستعار خبرنگاری است که در افغانستان زندگی میکند.


