یکی از خوش‌بختی‌های صاحب این یاداشت آشنایی زودهنگام با موسیقی دهه شصت و هفتاد قرن بیستم افغانستان بود. آن آشنایی مرا به امکان ترقی و ایجاد تحول در ظرف افغانستان امیدوار ساخت، امیدواری که هرگز از دست نداده‌ام. همین‌که منبر ملا و خواندن نصاب صبیان و صرف میر و زنجانی و مراح، تلاوت قرآن و روخوانی خواجه حافظ در مکتب‌خانه را رها کرده به مکتب صنفی روی آوردم، با محیطی رو به رو شدم که طبله، هارمونیه، نای و کارگاه نقاشی و کلسیون‌های کاست آوازخوانان کلاسیک و پاپ افغانستان مثل کتاب و کتابچه و قلم در دسترس بودند. در پس‌زمینه بخشی از زندگی روزمره ما صدای احمد ظاهر و استاد سراهنگ و استاد مهوش و ناشناس و ساربان و همتایان جاری بود. معلمان و مربیان ما فرهنگ شهر بحران‌زده کابل را با خود به کمپ‌ها و حاشیه‌های شهرهای پاکستان برده بودند. مدتی وقت گرفت تا گوش‌هایم که با تلاوت قرآن و دمبوره و تک‌خوانی‌های محلی بی‌ساز عادت کرده بود، با غوغای موسیقی حرفه‌ای و ارکستری خو بگیرد. ترانه‌های احمد ظاهر ولی بسیار زود به گوش‌هایم چسبیدند. ذهنی که با قرآن و حافظ و دمبوره و دیدوی هزارگی و کمی با ترانه‌های روستایی پشتو آشنا بود، گویا برای پذیرش آواز احمد ظاهر شخم‌زده و آماده بود. با استاد سراهنگ به سختی خو گرفت، صدای ناشناس و مهوش و ساربان و دیگران گاهی می‌چسبید و گاهی نه. رابطه گوش‌هایم با آنان پست و بلندی داشت. برخی را محکم به آغوش می‌گرفت، برخی را از سر کنجکاوی زیرو رو می‌کرد، عده‌ای را پس از لمس و تماسی رها می‌نمود.

چرا احمدظاهر برای گوش‌های خوگرفته با ترنم‌های سنتی من و هزاران تن بچه دهاتی دیگر مثل گوش‌های آنانی که در شهر بزرگ شده بودند، آشنا و خودی بوده است؟ در آن زمان به این چیزها فکر نمی‌کردم، موسیقی حرفه‌ام نبود، دغدغه اصلی‌ام هم نبود، و مثل هوا و برای نیاز غریزی جان می‌شنیدم. اما از تفاوت احمد ظاهر با همتایان‌اش آگاه بودم. حالا که به گذشته می‌بینم برای آن چسبندگی ویژه احمدظاهر دلیلی می‌بینم که خوب است به سال‌روز تولد و وفات آن هنرمند بزرگ با شما در میان بگذارم.

احمد ظاهر اسطوره بود. زندگی کوتاه‌اش در اوج آشنایی افغانستان با جهان مدرن سپری شد. او وقتی شاگرد لیسه بود، افغانستان در عرصه سیاست، اقتصاد، فرهنگ، موسیقی، ادبیات و اداره دوره طولانی درد مواجهه و تلفیق را سپری کرده و به دستاوردهایی رسیده بود. کشور در بیشتر دوران عمر او قانون اساسی مشروطه، آزادی تشکل، ادبیات و شعر در حال جوشش، موسیقی کلاسیک و مدرن پخته، شیوه جدید شهرسازی و اداره و اقتصاد بورژوایی داشت. طبقه متوسط و سواد و فابریکه و ماشین گل‌های سرسبد جامعه شده و در همه‌جا (شهر و روستا) ذهن مردم را مشغول کرده بودند. جمعی برای توقف آن جریان و دیگران برای پیوستن و همراهی با آن برنامه می‌چیدند.

جامعه به سه مسیر اصلی دچار انشقاق جدی و فعال شده بود: الف) مسیر حفاظت از سنت، ب) مسیر عبور انقلابی از سنت، ج) مسیر تلفیق سنت و ترقی. احمد ظاهر در مسیر سومی (تلفیق سنت و ترقی) شگفته بود، و چه شگفتنی!

احمد ظاهر در سال ۱۹۴۶ به‌دنیا آمده و در سال ۱۹۷۹ چشم از جهان فرو بسته است. او سی‌وسه سال عمر کرده و در سه دهه از زیباترین بخش تاریخ افغانستان معاصر زیسته بود. گویا احمد ظاهر نماد درخشش و شگفتگی بوده است. در ماه می سال ۱۹۴۶ حکومت استبدادی ۱۷ ساله هاشم‌خان پایان یافت و خانواده نادرخان زیر فشار مبارزات مشروطه‌خواهان، تحولات بین‌المللی و واقعیت‌های داخلی افغانستان تن به گشایش نسبی فضای سیاسی و اصلاحات اقتصادی دادند و شاه محمود خان برادر دیگر آن خانواده صدر اعظم شده بود تا دوره جدید را مدیریت کند. یک ماه بعد، در ماه جون ۱۹۴۶ احمد ظاهر به دنیا آمده بود. پس از آن و تا زمان مرگ احمدظاهر میدان به‌دست مشروطه‌خواهان و تحول‌طلبان بود. گوی سیاست و فرهنگ و اقتصاد به سمت تغییر می‌لولید. شاه و کابینه، دولت و اپوزیسیون از تغییر و ترقی صحبت می‌کردند. مخالفان تغییر به حاشیه رانده شده بودند و رقابت اصلی بین حامیان تحول بود. عده‌ای می‌گفتند به تدریج و گام‌به‌گام، دیگران دعوا داشتند که همین حالا و انقلابی باید تغییر انجام گیرد.

دولت‌داری و سیاست دچار تنش‌های پی‌درپی بود و زلزله‌های بسیاری را تحمل می‌کرد. فرهنگ و اقتصاد و خانواده هم بسیار متحرک بودند، اما مثل دولت و سیاست دچار گسست و بحران پی‌درپی نمی‌شدند. در آن سی‌سال، حرکت دوامدار رو به صعود فرهنگ و اقتصاد و خانواده، حداقل در کابل و اقمار شهری‌اش، جریان داشت. کاریزها در کنار نهرهای عصری، جاده‌های خاکی در کنار سرک‌های قیرریزی‌شده، کارگاه‌های مانوفاکتور یا صنایع دستی درکنار فابریکه‌های صنعتی، ادبیات و هنر سنتی و کلاسیک کنار ادبیات و هنر مدرن کارآیی داشتند و ترکیب آن‌ها به جامعه‌ای که از رخوت قرن‌ها در جازدگی بیرون می‌شد، نیرو می‌بخشید.

احمدظاهر زیباترین محصول این ترکیب نیروبخش در هنر بود. او دستی در سنت و دست دیگر در ترقی‌خواهی داشت. در هندوستان برای آموختن موسیقی رفته بود، اما از موسیقی پاپ غربی نیز می‌آموخت. غزل‌های حافظ و سعدی و مولوی می‌خواند اما از بیدل نمی‌خواند، از معاصرانی چون فروغ فرخزاد خلیل‌الله خلیلی و ابوالقاسم لاهوتی و سیمین بهبهانی می‌خواند اما از نیما و شاملو و واصف باختری نمی‌خواند. گل‌های وسط کلاسیک و مدرن را می‌چید. به غزل‌های رسمی و ذوق اشرافی هم خود را محدود نمی‌ساخت، و ترانه‌های محلی و فولکلور را نیز گلچین می‌کرد. کمپوزهایش هم گلچین مردمی، کلاسیک و مدرن بود. کمپوزهای راک و پاپ‌خوانان غربی و هندی و نیز کمپوزهای بومی هنرمندان افغانستان چون نینواز فقید را می‌خواند. سازهایش نیز نه کاملاً غربی، نه صرفاً شرقی، نه تماماً بومی و نه همه هندی بلکه ترکیبی از آن‌ها بود. گیتار و ترمپت و سکسفون، اکاردیون و پیانو، طبله و هرمونیه، رباب و تنبور و تعدادی از سازهای دیگر شرقی و غربی ترکیب جادویی خلق کرده بودند که از اپارتمان‌های بیتل‌های کابلی و ویلاهای وزیران و تاجران تا کلبه‌های کارگران و دکانداران و دهقان‌زاده‌ها شنونده داشت. از کسی که با غزل‌های کلاسیک هندی خو می‌داشت تا آن‌که جاز و راک غربی می‌شنید تا آن‌که گوش‌هایش با تلاوت قرآن و ترنم‌های روستایی عادت کرده بود، همه از شنیدن صدای احمدظاهر به‌هیجان می‌آمدند و لذت می‌بردند.

احمد ظاهر در این کار تنها نبود، ولی سرآمد بود. او همان‌طوری که یک ماه پس از پایان استبداد هاشم‌خانی چشم به جهان گشوده بود، و کودکی و جوانی‌اش را با تلاش‌های مشروطیت و گشایش تدریجی فضای سیاسی، اقتصادی و فرهنگی سپری نموده بود، در ماه جون ۱۹۷۹، چند ماه پیش از تهاجم عساکر شوروی به افغانستان چشم از جهان فرو بست. استبداد کوتاه ترکی و حفیظ‌الله امین را چشید، اما آتش تهاجم شوروی و راکت و بم و انتحار جهادی و طالبی را ندید. او با آواز گیرایش ترانه‌هایی را می‌خواند که شادی و غم عمیق همراه با تلخی‌ها و شیرینی‌های فلسفی را به قابل‌فهم‌ترین وجه ممکن به گوش خاص و عام می‌چکاند؛ و با چهره خندانش زیبایی و شادابی کم‌نظیر را در خاطره‌ها باقی می‌گذاشت؛ و عمر کوتاه و مرگ تراژیک‌اش اندوه جانکاه را بر سراسر میراث هنری‌اش پاشیده است. احمد ظاهر نماد زندگی بود، زیبا و شکننده. مهم‌تر از آن، او نمونه جذابی برای مطالعه تلفیق سنت و ترقی در افغانستان است. حالا که ۴۷ سال از خاموشی چراغ زندگی احمد ظاهر سپری شده، و در این نزدیک به پنج دهه ما انوع افراطیت مذهبی و غیرمذهبی را، جنگ تمام عیار با سنت و جهاد خون‌بار علیه ترقی و تغییر را تجربه کرده‌ایم، و در پایان به باتلاق طالبانیزم فرو رفته‌ایم، آموختن از آن سه دهه و نمونه‌های موفق تلفیق ترقی و سنت، ضرورت است.

Leave a comment