اصلاً دوست نداشتم ازدواج کنم؛ چون از همان ابتدا ازدواج من از روی یک معامله بود تا یک انتخاب شخصی. مادرم به خالهام گفته بود که ازدواج من را با پسرش انجام دهد و اگر هم نتوانستم برایش فرزند بیاورم، خودش به پسرخالهام یک زن دیگر خواهد گرفت. مادرم به این باور بود که با ازدواج کردن من، حداقل زبان مردم بسته میشود و دیگر مجبور نخواهم بود طعنهها، توهینها و برچسبهای تحقیرآمیزی مانند «ایزک» یا «دوجنسه» را بشنوم.
در واقع این ازدواج نه برای تشکیل یک زندگی و رسیدن به خوشبختی، بلکه پاسخی بود در مقابل فشارهای اجتماعی و پنهان کردن هویت واقعی من و تفاوتهایی که خودم هیچ نقشی در انتخاب شان نداشتم بود.
نام من سلما* است و ۲۸ ساله هستم. در یکی از ولایات زون شمال زندگی میکنم. ۶ سال میشود که با پسرخالهام ازدواج کردهام، اما ما هنوز صاحب فرزند نشدیم. من همواره به خاطر اینکه نتوانستم به شوهر و خانواده خسرانم یک فرزند بیاورم، طعنه و تحقیرهای شوهرم و خانوادهاش را میشنوم؛ حتی چندین بار به شدت مورد لتوکوب قرار گرفتم.
بلی، من یک زن اینترسکس هستم؛ تنها بخاطر هویت و ویژگیهای جنسیام که خودم هیچ نقشی در انتخابشان نداشتم و بخش طبیعی از وجود من هستند، از سوی خانواده و جامعه پذیرفته نمیشوم و همواره در معرض تبعیض، قضاوت، و تحقیر قرار دارم. بخاطر فرار از فشارهای اجتماع و خانواده، تن به ازدواجی ناخواسته دادم تا سرپوشی باشد روی زندگی که خودم هم از چند و چون آن سردرنمیآوردم.
نگرانیهای مادرم درباره هویت و وضعیت جسمانی من از چهاردهسالگیام آغاز شد. در جامعهای که من در آن بزرگ شدم، انتظار میرفت دختران در این سن یا اندکی پس از آن وارد دوره بلوغ شوند. نشانههایی مانند آغاز عادت ماهانه (پریود) و رشد و برجسته شدن اندامهای جنسی، از جمله تغییراتی بودند که به عنوان نشانههای طبیعی بلوغ دختران شناخته میشدند.
ولی این نشانههای بلوغ در مورد من مطابقت نداشت. من که در زمان تولد دختر معرفی شده بودم، روند رشد جسمانیام با انتظاراتی که جامعه از من به عنوان یک دختر داشت فرق میکرد. همین موضوع باعث شد که مادرم و حتی خودم نگران شویم. مادرم بارها مرا نزد داکتر برد تا تداوی شوم، اما با وجود استعمال دواهای زیادی هیچ تغییری در هویت جنسی من بوجود نیامد. هر کسی که به مادرم یک داکتر خوب آدرس میداد، او مرا نزد همان داکتر میبرد تا بهتر تداوی شوم، پریود شوم یا اندامهای جنسیام رشد کند. من هم با تلاش مادرم همراهی میکردم تا با نورمهای سنتی و اجتماعی همسو شوم، اما باز هم بیفایده بود.
کمکم دوستان و اطرافیان متوجه ظاهر من شدند. آنها همواره از من میپرسیدند که چرا صدایم غور است؟ چرا اندامهایم مردانه است؟ چرا مانند دختران دیگر اندامم رشد ندارد؟ و هزاران سوالات دیگر؛ سوالاتی که حتی خودم هم هیچ پاسخی برای شان نداشتم. من فکر میکردم که معلول هستم یا مشکل مادرزادی دارم که قابل تداوی نیست.
هر زمانی که با دوستان و یا دختران کاکاهایم سر موضوعی دعوا میشد، آنها بدون یک لحظه فکر کردن به من ایزک و یا دوجنسه میگفتند. آنها حتی به اندامهایم دست میانداختند، مسخرهام میکردند و میگفتند که من دختر نیستم. آنها همه اعضای بدنم؛ صورتم، دستها، پاهایم و طرز حرف زدنم را مسخره میکردند. آنقدر شرایط برایم دشوار شده بود که رفتن به مکتب و بازی کردن با دوستان هم برایم خوشایند نبود.
با وجود شرایط سخت، مکتب خود را به پایان رساندم و دو سال دارالمعلمین خواندم. بعد از فراغت از دارالمعلمین، معلم مقرر شدم که معاشم را یک نهاد پرداخت میکرد و در پهلوی آن خیاطی و گلدوزی هم میکردم. در واقع حمایتهای مادرم بود که من این کسب را یاد گرفتم؛ کار میکردم و عوایدی خوبی هم داشتم.
اما تلاشهایم، مستقل شدن و پول درآوردنم، هیچکدام نتوانست تفاوتی که دیگران در من میدیدند را پنهان کند؛ من شبیه آن چیزی نبودم که جامعه از یک زن یا یک مرد انتظار داشت. تمرکز اطرافیانم فقط روی ویژگیهای جسمیام بود و همه در حیرت بودند که بالاخره من کی هستم؛ زن هستم یا مرد؟
هر کسی که مرا یا مادرم را میدید، دیر یا زود درباره ازدواج من سؤال میکرد. اطرافیانم پیوسته میخواستند بدانند چرا هنوز ازدواج نکردهام و چه دلیلی وجود دارد که کسی حاضر نیست با من ازدواج کند. مادرم تحت فشار این همه قضاوتها که قرار گرفت، بالاخره تصمیم گرفت که ازدواج من را با پسرخاله انجام دهد.
در واقع، مادرم باور داشت که اگر ازدواج کنم، وضعیت من درمان خواهد شد. صادقانه بگویم، من نیز در آن زمان همین تصور را داشتم. نه من و نه خانوادهام آگاهی و اطلاعات کافی درباره وضعیت اینترسکس نداشتیم و نمیدانستیم که من بیمار نیستم تا با دوا و داکتر یا ازدواج بهبود پیدا کنم. تصور میکردم که این تفاوتهای جسمانی که دارم یک بیماری یا نقص است، نه بخش طبیعی از وجودم.
با این حال، تحت تاثیر فشارهای شدید جامعه و خانواده و با این باور اشتباه که ازدواج میتواند راه حل مشکلات من باشد، با پسرخالهام ازدواج کردم؛ ازدواجی که نه تنها وضعیت من را بهتر نکرد، بلکه فشارهای روحی، خشونتهای جسمی، و آسیبهای بیشتری را به بار آورد. آن زمان پسرخالهام دو سال از من کوچکتر بود و در یک قریه خیلی دوردست زندگی میکرد و هیچ کار و عایدی نداشت. وضعیت اقتصادی خانوادهاش هم خیلی خوب نبود. من اگر اینترسکس نبودم، مادرم هیچوقت حاضر نمیشد ازدواج من را با او انجام دهد.
بعد از ازدواج، خشونتهای فیزیکی نیز به آزارهای روحی، توهینها و برچسبهای تحقیرآمیزی که سالها با آن مواجه بودم اضافه شد. وقتی شوهرم خبر شد که من اینترسکس هستم و نتوانستم نیازهایش را برآورده کنم، به طور مداوم مرا مورد لتوکوب و آزار و اذیت جنسی قرار میداد. حتی خشویم که خالهام هم است مرا لتوکوب میکند و بعضی از روزها فضا طوری سنگین است که جرات نمیکنم کنارشان بنشینم و غذا بخورم؛ حس میکنم آنها مرا غیرمستقیم مجبور میکنند که گرسنه بخوابم. دو سال پیش، در اوج فشارهای روحی و شرایط دشوار زندگی، دست به خودکشی زدم و مرگ موش خوردم، اما این تلاش ناموفق بود و زنده ماندم.
اکنون نیز در شرایط ناگوار روانی و فزیکی زندگی میکنم. از یک طرف با آمدن طالبان شغل معلمی خود را از دست دادم، چون آن موسسه دیگر معلمین را حمایت نمیکرد و از سویی هم دورهی متوسطه و لیسه که متوقف شد، مکتب هم به کار ما نیاز نداشت و با همان معلمین رسمی ادامه داد و ما بیکار شدیم. از سوی دیگر، پروژههای خیاطی که قبلاً از جانب دفترهای خارجی حمایت میشد، توسط طالبان ممنوع شدهاند که در نتیجه تقریباً راههای کسب درآمد برای من از بین رفته است.
حتی در فضای خانه نیز از سوی شوهرم و خانوادهاش با خشونت، شکنجه و لتوکوب مواجه هستم. چندین بار تصمیم گرفتم که به طالبان مراجعه کنم و از شوهرم شکایت کنم، اما هر بار از این کار منصرف شدم؛ زیرا نگران بودم که مراجعه به طالبان وضعیت مرا وخیمتر سازد. اگر آنان از اینترسکس بودنم آگاه شوند، ممکن است با تبعیض، آزار و خطرات بیشتری روبرو شوم و شرایط زندگیام دشوارتر از پیش گردد.
*رها ملِک اسم مستعار یکی از خبرنگارهای زنتایمز است که روایت سلما را به رشته تحریر درآورده است.
*انترسکس، بیناجنسی یا میانجنسی به کسانی اطلاع میشود که با ویژهگیهای از جمله کروموزمها، هورمونها، اندامهای باروری و یا جنسی داخلی و خارجی به دنیا آمدهاند که به طور همزمان ویژهگیهای منتسب به هردو جنس زنانه و مردانه را دارند.


