نام من مهریا* است ۱۶ ساله هستم و در یکی از ولایات زون شمال زندگی میکنم. از بدو تولد یکی از پاهایم معلول است و هنگام راه رفتن این معلولیتم بیشتر نمایان میشود. مادرم میگوید معلولیت من مادرزادی است و با تداوی هم درمان نمیشود. سه برادر و یک خواهر دارم. یک برادرم هم با مشکل سوراخ قلب تولده شده است، اما ده سال پیش پدرم به کمک بردارهایش او را به هندوستان برای درمان برد و خوشبختانه بهبود یافت. شش سال پیش یک خواهرم هم با مشکل سوراخ قلب تولد شده بود و فقط بعد از چند ماه فوت کرد.
وقتی طالبان به قدرت رسیدند، من صنف شش مکتب بودم و توانستم فقط از صنف شش فارغ شوم و دیگر اجازه نداشتم که به درسهایم ادامه دهم. نگرانی من و مادرم بعد از بسته شدن مکتبها بیشتر شد. وقتی مکتب میرفتم اصلا به اینکه من معلول هستم و آینده من چی خواهد شد، فکر نمیکردم و مادرم هم زیاد نگران من نمیبود. از ساعت هشت صبح تا دوازده روز مکتب میبودم و از ساعت دو بعد از چاشت با خواهرم مدرسه میرفتم و تا ساعت چهار عصر در مدرسه میبودیم. وقتی هم که خانه میآمدم با مادرم در کارهای خانه کمک میکردم و از طرف شب درسهای مکتب و مدرسه را مرور میکردم و هیچ فرصتی برای نگرانی درباره معلولیت خود نداشتم. چون برای خود هدف داشتم و به آن تلاش میکردم. فکر میکردم که با درس خواندن میتوانم نقص ظاهری خود را جبران نمایم.
بعد از بسته شدن مکتبها و در جریان این چهارونیم سال گذشته، من به خاطر معلولیتم و به خاطر زیاد شدن سنام به مایه نگرانی خانوادهام تبدیل شدم. پدر و مادرم، مادر کلان، عمه و خالههایم همهشان بخاطر من خجالت میکشند و نگران این هستند که چه کسی قرار است با من ازدواج کند. چون به گفتهی آنها با این مشکلی که من دارم کسی حاضر نخواهد شد با من ازدواج کند.
همیشه فکر میکردم که معلولیتم بسیار جدی نیست؛ میتوانم راه بروم، کار و بازی کنم. اما خانوادهام خیلی نگران هستند که مردم چی میگوید، آنها حتی دوست ندارند مرا با خود در محافل ببرند. در محفل عروسی کاکایم میخواستم برقصم خالهام مانع من شد و گفت که با این پایت میخواهی برقصی و توجه همه را به خود جلب کنی؟
یک سال پیش، وقتی که پانزده ساله شدم، یک روز پدرم به مادرم گفت:«تو میدانی و این دو دخترت، من هیچ کاری به زندگی و آیندهشان ندارم، خوب کلان میشوند یا بد، سرنوشت شان چی میشود، مسئولیتش فقط با توست، برای من بچههایم(پسرهایم) بس است.»
این حرفهای پدرم باعث شد که نگرانی مادرم زیادتر شود، من حتی بعضی وقتها احساس میکنم که مثل یک بار اضافی و سنگین روی شانههای مادرم هستم، گاهی اوقات حس میکنم حتی مادرم هم میان من و دیگر خواهر و برادرهایم فرق قائل میشود.
پدر من کار مشخصی ندارد، همینطور عاید ثابت هم ندارد، گاهی از طریق کمک برادرهایش پولدار میشود که آن را هم هرطور که خودش دوست داشته باشد، خرج میکند. نه با من و نه با هیچکدام از خواهر و برادرهایم مثل پدرهای دیگر مهربانی میکند. وقتی دیگران درباره محبت پدرشان صحبت میکنند، من هم آرزو میکنم که ای کاش محبت پدری را تجربه کرده بودم.
اصلا نمیدانم محبت پدری چگونه است، از پدرم زیاد میترسم، حتی نمیتوانم با او روی یک دسترخوان نشسته نان بخورم. گاهی فکر میکنم مادرم مرا دوست دارد؛ ولی نگرانیاش از بابت آینده و ازدواج من باعث میشود که از من بدش بیاید. مادرم می ترسد بخاطر کج بودن پایم شاید هیچکس با من ازدواج نکند و تا آخر عمر مجرد و روی دوش او بمانم.
چندین سال پیش، زمانی که حدود شش سال داشتم، با یک موتر کرولا تصادف کردم؛ اما خوشبختانه آسیب جدی ندیدم. با این حال، آنچه بیشتر از حادثه در ذهنم باقی مانده، سخنی است که مادرم سالها بعد به من گفت. او یک روز با ناراحتی گفت: «کاش در همان حادثه مرده بودی و این همه رنج و نگرانی برای خودت و من به وجود نمیآمد.»
مادرم این سخن را پس از آن گفت که خالهام به او توصیه کرده بود هرچه زودتر مرا شوهر دهد، زیرا به باور او هر چه بزرگتر میشدم، معلولیتم بیشتر به چشم میآمد. این حرفها باعث شد احساس کنم که معلولیتم نه تنها برای خودم، بلکه برای خانوادهام نیز به عنوان یک نگرانی بزرگ دیده میشود.
حدود سه ماه پیش مادرم همراه خالهام نزد من آمدند و مادرم گفت میخواهد درباره موضوع مهمی با من صحبت کند، حس خوبی نداشتم. مادرم هیچوقت با من مهربان نبود، یا شاید نمیتوانست محبتش را نشان دهد و همیشه این احساس را به من میداد که باری سنگین و اضافی بر دوش او هستم. مادرم گفت: «ما تصمیم گرفتیم که تو را به شوهر بدهیم و تو مجبوری قبول کنی؛ چون این تنها خواستگاری است که تو داری و شاید هم آخرین خواستگار تو باشد، زیرا با این وضعیت هیچ کس آماده نیست با تو ازدواج کند.»
مامایم یک دوست دارد که در یکی از قریههای دوردست زندگی میکند، مرد پولدار است و دو زن دارد، زن اولش چهار دختر به دنیا آورده و دیگر نتوانسته، او برای اینکه صاحب فرزند پسر شود، با زن دومی ازدواج کرد، اما او نیز فقط دختر به دنیا میآورد. آن مرد به مامایم گفته بود که برایش یک زن پیدا کند. مهم نیست که خانواده دختر چقدر پول میخواهد، فقط برایش فرزند پسر بیاورد. مامایم این موضوع را با خانوادهاش در میان گذاشت و بعد از آن مادر کلانم پیشنهاد کرده بود که مرا به ازدواج آن مرد درآورند.
وقتی مادرم برایم مطرح ساخت، آن لحظه خیلی ترسیده بودم، فکر کردم دنیا سرم خراب شده است، نمیدانستم به کی پناه ببرم در حالیکه نزدیکترین آدمهای زندگیام میخواستند به خاطر معلولیتم مرا مجازات کنند. گاهی حتی فکر میکنم که شاید این ازدواج تنها راهی باشد که بتواند پدرو مادرم را از نگرانی در مورد من خلاص کند. از من کسی نپرسیده بود که آیا به این ازدواج راضی هستم یا نه، بلکه گفتند که مجبورم قبول کنم، چون معلول هستم و کسی دیگری حاضر نمیشود با من ازدواج کند.
همهی اعضای خانوادهام به ازدواج من با یک مرد همسن پدرم موافقت کرده بودند، تنها مانع این ازدواج مامایم بود. او که دوست آن مرد بود، از این که خواهرزاده ۱۶ سالهاش را به عنوان همسر به او پیشنهاد کند، احساس شرمندگی میکرد و به همین دلیل موضوع را پیگیری نکرد. به این ترتیب، من از آن ازدواج نجات یافتم. با این حال، نگرانی از ازدواج اجباری همچنان یکی از بزرگترین ترسهای زندگی من است. هر روز با این ترس زندگی میکنم که خانوادهام بالاخره مرا مجبور کنند که با این سن خورد با فردی همسن پدرم ازدواج کنم که خودم هیچ نقشی در انتخاب او نداشته باشم.
زمانیکه حق داشتم مکتب بروم، خوشحال بودم که میتوانم درس بخوانم و آیندهام را بسازم، دوست داشتم معلم شوم و مادرم هم زیاد نگران من نبود. شاید او هم امیدوار بود که با درس خواندن خودم آیندهام را خواهم ساخت. اما از روزی که مکتبها بسته شدهاند، نگرانی مادرم بیشتر شده است. او بدون وقفه درباره آینده و ازدواج من فکر میکند.
آرزو میکنم که مکتبها دوباره باز شود، تا من بتوانم با درس خواندن مستقل شوم و آینده خودم را بسازم و مادرم هم نگران آینده من نباشد و همواره به ازدواج من فکر نکند.
رها ملک* اسم مستعار یکی از فیلوهای زنتایمز است.


