نام من انجی است. من ویراستار یک انتشارات کتاب در چین هستم، انتشاراتی که کتاب خدیجه حیدری را در چین چاپ و نشر کرده است.

در اکتوبر ۲۰۲۴، مطلبی با عنوان «نامه‌ای از یک زن افغان» را در یک رسانه‌ی آنلاین چینی خواندم. پس از خواندن آن مطلب، اولین واکنش من به وضعیت زنان در افغانستان  شوک و خشم بود؛ می‌خواستم به نویسنده کمک کنم. 

من یکی از ویراستاران آن رسانه چینی را می‌شناختم. او بلافاصله مرا با  هونگ ویلین خبرنگاری که آن مطلب را به همراه خدیجه حیدری نوشته بود، معرفی کرد. هونگ  نیز مرا به خدیجه معرفی  کرد.

ما صدها ایمیل رد و بدل کردیم و ماه‌ها در مراحل مختلف روند چاپ و نشر دست‌و‌پنجه نرم کردیم. نتیجه کار ما شد کتاب :«نامه‌های یک زن افغان».

این کتاب که مجموعه‌‌ای از داستان‌های کوتاه درباره‌ی زندگی روزمره‌ی زنان در افغانستان است، در ماه مارچ سال‌ جاری به عنوان بهترین کتاب سال ۲۰۲۵ از طرف کتاب‌فروشی تک‌کوچه شناخته شد. من نیز به خاطر ویراستاری و معرفی این کتاب جایزه‌ی ویراستار برتر سال را به‌دست آوردم. همچنان کتاب در میان ۱۰۰ کتاب محبوبِ ۱۰۰ ویراستار چینی انتخاب شد و در نمایشگاهی در جنوری ۲۰۲۶ به نمایش درآمد. 

اکنون، بسیاری از زنان چینی که از وضعیت زنان در افغانستان شوکه‌ و خشمگین هستند، با خرید و خواندن این کتاب می‌خواهند حمایت خود را از زنان افغان اعلام کنند.

گام‌های اولیه

مراحل اولیه‌ی ویرایش و انتشار بسیار خوب پیش رفت؛ هم شرکت و هم مدیر من از انتخاب این موضوع حمایت کردند. وقتی پروپوزل کتاب را برای خدیجه فرستادم، متوجه شدم که او فقط آرزوی نوشتن یک کتاب را ندارد، بلکه آن را قبلاً نوشته است! البته او زمانی که این داستان‌ها را می‌نوشت، هرگز تصور نمی‌کرد که روزی در چین منتشر شوند. آنچه مرا عمیقاً تحت تاثیر قرار داد این بود که او قبل از امضای قرارداد، نسخه‌ی کامل دست‌نویس که به زبان فارسی نوشته شده بود، را برای من فرستاد. شوکه شده بودم، زیرا این نوشته‌ها تنها دارایی او بودند و با این حال، آن‌ها را بدون هیچ قید و شرطی با من به اشتراک گذاشت.

خدیجه گفت می‌خواهد مردم چین و جهان داستان‌های این زنان افغان را بخوانند. تنها آرزوی او این بود که مردم از شرایطی که زنان افغان در آن زندگی می‌کنند آگاه شوند، چرا که صدای آن‌ها خفه شده است. او معتقد بود اگر کسی صدایش را بلند نکند، هیچ‌کس هرگز از وضعیت آن‌ها باخبر نخواهد شد. این مانند یک فریاد ناامیدانه برای کمک بود.

فکر کردم که باید شایسته‌ی اعتماد او باشم. البته چالش‌هایی هم وجود داشت: زبان انگلیسی من عالی نبود و انگلیسی او هم بی‌نقص نبود. ما از طریق ترجمه‌ی هوش مصنوعی و ایمیل با هم ارتباط برقرار می‌کردیم. با توجه به فاصله‌ بین کشورهای‌مان و نداشتن هیچ ارتباط قبلی، نگران سوءتفاهم‌ها یا خلاهای زبانی بودم؛ حتی می‌ترسیدم او فکر کند من یک فریب‌کار هستم!

به همین دلیل، از لی چینگ (Li Qing) کمک گرفتم؛ ویراستار باسابقه‌ای که تجربه‌ی گسترده‌ در انتشار کتاب‌های خارجی داشت و کمک زیادی به من کرد.

چالش اول

در زمان امضای قرارداد، هرگز تصور نمی‌کردم که دو تا از سخت‌ترین بخش‌های این کار، رساندن پول پیش‌پرداخت و پیدا کردن یک مترجم باشد.

از آنجا که خدیجه پس از بیرون شدن از افغانستان در پاکستان بود، نمی‌توانست حسابی بانکی به نام خود باز کند و مجبور بود از حساب برادرش استفاده کند. به‌طور معمول، پرداخت‌های کتاب‌های خارجی به اجنت‌های ادبی انجام می‌شود؛ این اولین بار بود که شرکت ما نیاز داشت یک حواله‌ی بین‌المللی به یک حساب شخصی ارسال کند. همکار بخش مالی ما بارها و بارها به بانک رفت، زیرا بسیار مشتاق بود که پول را در سریع‌ترین زمان ممکن ارسال کند. پس از هفته‌ها رفت‌و‌آمد مکرر به بانک، تأییدیه گرفتیم که پول در نهایت ارسال شده است.

می‌دانستم خدیجه به شدت به این پول نیاز دارد. موضوع را از طریق ایمیل پیگیری کردم و متوجه شدم پول به دستش نرسیده است. نگران بودم که شاید توسط بانک‌های واسطه توقیف شده باشد. پول بیش از نصف ماه در جریان بود تا اینکه در نهایت برگشت خورد؛ بانک در چین اعلام کرد که واریز پول به حساب بانکی در داخل افغانستان موفق نبوده است. در نهایت، با خبرنگار همان رسانه‌که نامه‌ی خدیجه را منتشر کرده بود تماس گرفتم تا بپرسم او چگونه پول آن مطلب را با موفقیت ارسال کرده بود.

پس از برنامه‌ریزی زمان دقیق انتقال، جزئیات را برای خدیجه فرستادم. او به من گفت که پاکستان در حال سرکوب افغان‌های فاقد اسناد است و او و همسرش قصد دارند اسلام‌آباد را به مقصد جایی دورافتاده‌تر ترک کنند، جایی که پولیس هر روز به در خانه‌شان نیاید. آن‌ها به شدت به آن پول نیاز داشتند. وقتی متوجه شد که من پول را روز سه‌شنبه حواله خواهم کرد (ما روز دوشنبه در حال ایمیل زدن بودیم)، پاسخ داد: «من تا فردا منتظر می‌مانم و پس از دریافت پول، شهر را ترک خواهم کرد.»

با دریافت آن ایمیل دلم لرزید، ترسیدم که مبادا به خاطر این پول توسط پلیس پاکستان دستگیر و دیپورت شود. می‌دانستم اگر اسلام‌آباد را به مقصد مکانی دورافتاده‌تر ترک کند، دریافت پول ممکن است غیرممکن شود.

نیاز به این پول از نظر زمانی بسیار حیاتی بود، بنابراین من حواله‌ی پیش‌پرداخت و انتقال پول را از حساب شخصی خودم انجام دادم. احساس یک قهرمان را داشتم، اگرچه می‌دانستم این کتاب روند چاپ طولانی در پیش دارد، ممکن است با سانسور مواجه شود و این احتمال وجود دارد که هرگز منتشر نشود. با خودم فکر کردم که این پول را به عنوان یک هدیه و کمک به یک نویسنده‌ی زن افغان در نظر می‌گیرم. اگر او می‌توانست به جای امن برسد، می‌توانستم این کار را روی سنگ قبرم بنویسم! خدیجه روز سه‌شنبه به من ایمیل زد و گفت که پول را دریافت کرده و با موفقیت اسلام‌آباد را ترک کرده است.

با دریافت ایمیل خدیجه که دریافت پیش‌پرداخت را تایید می‌کرد، بالاخره نفس راحتی کشیدم. فراز و نشیب‌های آن ماه‌ها بیهوده نبود؛ خدیجه می‌توانست به مکانی امن نقل مکان کند، من ثابت کردم که کلاهبردار نیستم و هم‌چنان یاد گرفتم چگونه حواله‌های بین‌المللی انجام دهم.

خدیجه یک بار در ایمیلی گفته بود که من جان و آینده‌ی او را نجات داده‌ام؛ من اسکرین‌شات آن ایمیل را ذخیره کردم. من یک آدم بسیار معمولی هستم و مورد قدردانی قرار گرفتن با چنین کلمات عمیقی به من احساس غرور و رضایت داده بود. این باارزش‌ترین کاری بود که در زندگی‌ام انجام داده بودم.

چالش دوم

خدیجه در اولین ایمیل خود پرسید که آیا می‌توانم یک مترجم زبان فارسی پیدا کنم، زیرا او به فارسی می‌نوشت. من با اعتماد به نفس کامل پاسخ دادم: «چین جمعیت زیادی دارد؛ پیدا کردن مترجم فارسی سخت نخواهد بود.»

اما مشخص شد که این کار بسیار سخت‌تر از آن چیزی بود که پیش‌بینی می‌کردم. در لیست دوستان وی‌چت من، حداقل ۱۰ نفر با عنوان «مترجم فارسی» ذخیره شده بودند، اما برخی از آن‌ها پس از تایید نهایی قیمت‌های خود را بالا بردند و برخی دیگر قول یک ترجمه‌ی آزمایشی را دادند و ناپدید شدند. شایع‌ترین دلیلی که مترجمان کار را رد می‌کردند، هویت نویسنده بود. اکثر افرادی که در چین زبان فارسی می‌خوانند در بخش‌های دولتی کار می‌کنند و این کتاب یک موضوع خارجی و حساس تلقی می‌شد. حداقل چهار استاد ترجمه به دلیل ملاحظات شغلی درخواست مرا رد کردند. با وجود اینکه من بارها توضیح دادم که این کتاب داستان است و به مسائل دیگر نمی‌پردازد، تردید آن‌ها به این معنی بود که نمی‌توانستم بیشتر از این اصرار کنم.

در نهایت، مترجم را در شیائوهانگ‌شو (Xiaohongshu) پیدا کردم. مثل یک معجزه بود؛ خود مترجم افغان بود، هشت سال در چین زندگی کرده بود و هر دو کشور را به خوبی می‌شناخت.

پس از تحویل ترجمه، متوجه شدم که این کتاب، مجموعه‌ای از داستان‌های کوتاه یک زن افغان است. آن‌ها داستان‌هایی درباره‌ی آزادی، رویاها و بیشتر از همه درباره‌ی عشق بودند. با این حال، به دلیل تفاوت‌های فرهنگی، فروش آن کار آسانی نبود. وقتی متن را در داخل شرکت توزیع کردیم، برخی از همکاران احساس کردند که نگارش آن به اندازه‌ی کافی پخته نیست. 

قبل از اینکه درخواست هرگونه ویرایش و تغییری بدهم، مقدمه‌ی خدیجه بر کتاب را دوباره خواندم. او می‌خواست خوانندگان، زنان افغان را از زاویه‌ی دیگر ببینند؛ به عنوان نویسنده و داستان‌سرا. این واقعیت که یک زن افغان که مجبور به پوشیدن برقع بوده، موفق شده بود این داستان‌ها را در زمانی بنویسد که زنان از تحصیل و خروج از خانه بدون محرم منع شده‌اند، خود به تنهایی داستانی قدرتمند بود. کلماتی که خدیجه نوشته بود ارزشمند بودند. این دردی بود که یک زن روی کاغذ آورده بود و تنها کاری که فکر می‌کردم باید انجام دهم، دفاع از حق سخن گفتن او بود.

بنابراین، تصمیم گرفتم متن نویسنده را دقیقاً همان‌طور که نوشته شده بود، ارائه دهم و قضاوت را به خوانندگان واگذار کنم.

این کتاب با یک نامه‌ آغاز شد که خدیجه به رسانه‌ی «ارتباط مثبت» نوشته بود. این کتاب اکنون در بازار است. ممکن است هنوز نقص‌هایی داشته باشد، اما بالاخره به دست خوانندگان چینی رسیده است.

رویای خدیجه این بود که صدای او و صدای زنان افغان توسط خوانندگان چینی شنیده شود. آرزوی من این است که مردم این کتاب را ببینند و بخوانند. امید نهایی من این است که روزی ببینم زنانی که در افغانستان برای زندگی خود می‌جنگند، فرصتی برای بازگو کردن داستان‌های خود داشته باشند و صدایشان توسط خوانندگان در سراسر جهان شنیده شود.

انجی ویراستار چینی کتاب نامه‌های یک زن افغان است.

Leave a comment