تاریخ ۲۱ ماه اپریل ساعت دو بعد از ظهر بود که پولیس به سراغ ما آمد. کابوسی که یک و نیم سال تعقیبام میکرد بالاخره رو در رو با او مواجه شده بودم. مرد پولیس برخلاف همکاران قبلیاش خوش برخورد بود و کوشش کرد به زبان فارسی صحبت کند. اسم پسرم اورهان را که بردم او هم اورهان را صدا زد و خندید. جملهیی که روی سینهاش نوشته شده بود به جای آرامش به من طعنه میزد. «آرام باشید.» میخواستم بگویم مرا به زور به حاجی کمپ میبری بعد میخواهی آرام باشم؟ خوب، آن وقت چارهی دیگری نبود. سعی داشتم آرام باشم.
این نامه را برای زنانی مینویسم که در حاجی کمپ دیدم، زنانی که قبل از من و بعد از من سر از آن کمپ درآوردهاند. میخواهم بگویم که مثل حماسهی بدخشانی:«من هم این درد را کشیدهام.» یک روز بعد زندانی شدن در آن دهلیز طویل و اتاقهای سردرگم حاجی کمپ، با دیوارنگاریهای داخل اتاقها سر خوردم. حماسه بدخشانی که تصور میکنم یکی از زنان معترض است، روی دیوار اتاق شماره سه نوشته بود:«زن بودن جرم نیست.» نوشته بود:«افغانستانی بودن جرم نیست.» نوشته بود:«نان، کار، آزادی». همینطور زنان زیادی روی دیوار اتاقها و دهلیز با قلم و پنسل درد دلشان را حک کرده بودند. زنی نوشته بود:«ناراحت نباشید. غصه نخورید شما به وطن خود، به زادگاه خود میروید.» خواندن آن دیوارنگاریها تسلیام داده بود. با خواندن بعضی خندیدم و با خواندن برخی دیگر بغض کردم. زنی یک چشم رسم کرده و زیر آن نوشته بود:«هرگز فکر نمیکردم این را اینجا رسامی کنم، اما زندگی همین است.» با خواندن اینکه زندگی همین است به خودم میگفتم؛ برای من هم همین است، این روال زندگی است که سر از جاهای دربیاوری که هرگز آن را تصور نکرده باشی.
مهاجر افغانستانی بودن در پاکستان مثل این است که اختیار زندگی از دست آدم خارج میشود. نمیتوانی مکانی برای زندگی، جایی برای آرامش خودت داشته باشی. بیشتر روزها را در ترس و هراس از هجوم پولیس میگذرانی و وقتی گیرشان میافتی، در ترس و وحشت اخراج شدن به افغانستان. در داخل کمپ وقتی که دروازه اتاق را از بیرون قفل کردند، وقتی که پولیسهای زن اجازه ندادند از دروازهی دهلیز بیرون شوم، حس کردم که دردی به گلویم چنگ میزند.
روز اولی که وارد کمپ شدم دختری کنارم نشست و گفت:«اینجا جای بدی است. تلیفونت را نمیدهند. دو روز شده که تلیفونم را نمیته. دوا ضرورت دارم از کجا بگیرم.» اشکهایش سر کرد و من حیران به چشمهایش نگاه میکردم و کاری نمیتوانستم انجام دهم. یکی از پولیسهای زن پاکستانی متوجه اشکهای او شد و گفت:«کی به تو تلیفون نمیته؟» دختر اشاره کرد به مرد جوانی که اسماش علی بود. علی تلیفونها را به دست داشت و اسامی زن و مرد را روی ورق مینوشت و میگفت به نوبت مبایل تان را میدهم. وقتی که مبایل ما را گرفت، گفت پس برای تان میدهم که حل مشکل کنید، اما پولیس که کنارش نشسته بود، گفت: «تا صد بار به گریه نیامده تلیفون شان را ندهی!» دختر جوانی که روبند سیاه به صورت بسته بود، به پولیسهای زن رشوه میداد تا مبایلاش را یک ساعت بدهند تا با نامزدش در استرالیا صحبت کند.
زنی که بهخاطر جستن پناه و آینده برای سه فرزندش به پاکستان آمده بود، قرار بود دوباره به کشوری فرستاده شود که آنجا آیندهی نداشت. او میگفت شوهرش از غیابت او استفاده کرده و برای خود زنی ۲۰ ساله گرفته است. وقتی به این فکر میکرد که دختری همسن دخترانش شوهر و خانهاش را تصاحب کرده، نفساش برای دقایقی بند میآمد. من هم چند بار در کمپ حملهی نفس تنگی برایم دست داده بود و با دیدن وضعیت آن زن، حس کردم دوباره حمله به سراغم آمده است. زن گفت:« بار اول که دروازهی اتاق را از پشت سر قفل کردند سرم حمله آمد. هرقدر که به دروازه میزدیم و کمک میخواستم، پولیسها باز نمیکردند. میگفتند دروغ میگویی.» یک بار دیگر هم دیدم که سرش حمله آمده بود با صورتی سیاه شده روی چوکی کنار یک پولیس زن نشسته بود و حیران به آسمان نگاه میکرد. پولیسها پسرش را از منزل بالا از میان مردان احضار کردند تا مادرش را کمک کند. پسر نزد مادرش رفت و مادر دستش را به کمر پسرش حلقه زده، او را در آغوش گرفت. با دیدن آنها میگفتم شاید یک روزی اورهان هم بزرگ شود و من از ترس مُردن به کمرش آویزان شوم. اورهان دور حویلی میدوید و پولیسها به من هشدار میدادند که پسرم را از روی حویلیشان جمع کنم.
اولین شبی که قرار بود آنجا صبح شود سخت گذشت. بعد از اینکه زنها را خواب برد و کودکان هم خاموش شدند، با افکارم تنها ماندم. از جایم برخواستم و از پنجرهی اتاق بیرون را نگاه کردم که یک مرد جوان سلاح به دست نگهبانی میکرد که ما فرار نکنیم. به زنها نگاه میکردم که خسته و فرسوده به خواب رفته بودند.
یک زن جوان که میگفت ۲۵ ساله هستم، اما بعید بود که ۱۸ سال را کامل کرده باشد، برای پیوستن به شوهرش در فرانسه از لغمان تا اسلام آباد را قاچاق آمده بود. شش روز پای پیاده از راه قاچاقی در حالی دویده بود که کودک یک و نیم ساله در بغل داشت.
چند زن هم بودند که ایمیل تاییدی مصاحبه در سفارتها را به پولیس کمپ نشان میدادند و التماس میکردند تا اجازه دهند به مصاحبه بروند. پولیسها در جوابشان میگفت باید سازمان بینالمللی مهاجرت برایشان موتر بفرستد و ضمانت کند که بعد از ختم مصاحبه آنها را دوباره به کمپ برمیگرداند. زنهایی که مستقم با سازمان بینالمللی مهاجرت ارتباط نداشتند، با چشمان اشکآلود و صورتهای ناامید کناری مینشستند و افسوس میخوردند.
زنی که روز آخر حضور من در کمپ به آنجا آورده شد، طوری گریه میکرد که گمان میکردی اصلا گریههای او بند آمدنی نیست. پولیسهای زن بیکهای او را جستجو میکردند و یک عالم کتاب از داخل یکی از بیکهایش بیرون آورده بودند. زن برای دقایق طولانی داخل اتاق هم گریه میکرد. زنهای دیگر، دورش جمع شده نصحیت میکردند که آرام شود. میگفت:«مه د افغانستان زندگی کرده نمیتوانم. پس رفته نمیتوانم، همه سرم خنده میکنه.» وقتی اندک آرام شد گفت که او پنج مصاحبه را از طریق دفتر UNHCR- یونیسار گذشتانده و منتظر بوده که کیساش به یک سفارت راجع شود و ویزا بگیرد. میگفت وضعیت یونیسار را که میدانید من توانستم در ظرف چهار سال با هزاران زحمت، پنج مصاحبه را کامل کنم حالا اگر دیپورت شوم همهی زحماتام به هدر خواهد رفت.
اکثر زنان در کمپ خجالت میکشیدند از اینکه توسط پولیس دستگیر شده بودند. من شخصا از اینکه وسایلم را در هوتل جا گذاشته بودم خجالت میکشیدم و با خودم میگفتم وقتی دست خالی به افغانستان بروم، مردم چه خواهند گفت؟ چطوری فریب خوردم و وسایلم را در هوتل جا گذاشتم؟ جدا از وسایل کسی داخل ذهنم به طعنه میگفت؛«بلاخره دیپورت شدی؟»
هر زنی که آنجا بود از قضاوت خویشاوندان، همسایهها، اقوام ترس داشتند. میترسیدند که دست خالی به افغانستان برگردند. خجالت میکشیدند که سه سال پیش، چهار سال پیش، چهارونیم سال پیش همهي زندگی خود را فروخته به پاکستان آمده بودند و حالا دست از پا درازتر، به افغانستان اخراج شده بودند. آنجا زنها برای چیزهای که در کنترلشان نبود، برای تقصیر و گناهی که مرتکب نشده بودند خجالت میکشیدند. من به طالبانی فکر میکردم که خجالت نمیکشیدند از این که ما را به آن حال و روز انداخته بودند.
در آن سوی مرز خطر اکثر ما را تهدید میکرد. ممکن بود طالبی تلیفون دست یکی از زنان معترض، فعال و خبرنگار را نگاهی میانداخت و به جرم عکس گرفتن با یک شعار اعتراضی، ارتباط داشتن با رسانههای تبعیدی و حتی عکس گرفتن بدون چادر، سر از زندانهای شان درمیآوردیم. اکثر کسانی که در آن کمپ بودند همه از خطری گریخته و به ناچار به پاکستان پناه آورده بودند اما آنجا به ما گفته شده بود که قرار است پس به همان جایی برگشتانده شویم که خطر منتظر ما بود. من حیران بودم که هنگام دیپورت شدن کمپیوترم را کجا بگذارم. یک زن در کمپ پیشنهاد کرد که همه چیز را داخل کمپیوترم در حالت هاید بگذارم و اصلا نترسم.
دولت پاکستان که سعی داشت ایران و امریکا را آشتی دهد با چندتا زن مهاجر درافتاده بود. با چندتا مهاجر بیپناه میجنگید و با هزار ترفند به کمپ میآورد تا به طالب تسلیم دهد. آنجا آرامش، وقار و عزت نفس قربانی میشد. با مردها رفتار بدتری داشتند و گویا انتقام سرکشی طالبان از سیاستهای دولتمردان پاکستان را از خانوادههای مهاجر میگرفتند.
وقتی از آنجا بیرون میشدم میخواستم حرفی برای زنانی گفته باشم که با چشمهای ناامید بیرون شدن من از کمپ را نگاه میکردند. میخواستم برایشان بگویم آرزو میکنم از آن بند رهیده باشید. آرزو میکنم از سرشماری طالب به سلامت رد شده باشید. آرزو میکنم راهتان را داخل خاک وطن طوری کج کرده باشید که استخبارات طالب ردتان را گرفته نتواند. آرزو میکنم هنگام وارد شدن به خانه با لبخند و صمیمیت به سوی تان آغوش گشوده باشند. آرزو میکنم بعد از هفتهها برایتان چای و نان گرم گذاشته باشند. آرزو میکنم اگر آزاد شدهاید در داخل پاکستان به جای امنتری کوچ کرده باشید. آرزو میکنم دیگر دروازه را پشتسر تان قفل نکرده باشند. آرزو میکنم کسی به وضعیتتان نخندیده باشد.
به آن مادر مهربان که وقتی دید به چرت رفتهام گفت:«هیچ کابل نرو، یک راست مزار برو!» با این ایده برقی به چشمهایم رد انداخته بود و خوشحال شده بودم. برای آن مادر مهربان و دلسوز آرزو میکنم که به سلامت به خانه رسیده باشد.
اما دلم برای یک زن خیلی کباب شد، برای زن جوانی که عروس یک خانوادهی پاکستانی شده بود. «برای تویی که دنبال پناه حاضر شده بودی با مردم دیگری وصلت کنی؛ برای تویی که با نوزاد چند ماههات چند بار دستگیر و به کمپ آورده شده بودی که به افغانستان برگردانده شوی. برای تویی که تنها بودی و حتی در افغانستان هم کسی منتظر تو و دخترت نبود. برای شما چه میتوانستم بکنم؟ چه آرزویی بهتر است که برایتان کرده باشم؟ آزاد شده باشی؟ به افغانستان رفته باشی؟ هیچ نمیدانم چه برایتان بهتر بود. اما قطعا آرزو کردم که آن وضعیت برایتان تکرار نشود. دیگر مجبور نباشی گهوارهی نوزادت را بگیری و سوار موتر پولیس شویی.» آن زن جوان عصبانی بود، لبخند میزد، خجالت میکشید، دلش یک عالم بغض داشت اما نمیخواست جلوی چشم مردم گریه کند.
برای همهی مردهایی که آنجا صدای شان خفه شده بود. برای مردهای که به خرید یک بوتل آب معدنی به پولیسها سه چند پول میپرداختند. برای مردان جوانی که از پولیسهای کمپ سیلی میخوردند اما مجبور بودند آرامش خود را حفظ کنند تا به عاقبت بدتری دچار نشوند. برای همهتان آرزو میکنم که آن تجربه هرگز در زندگیتان تکرار نشود.
مهاجر شدن یک انتخاب نیست. یک مجبوریت است. برای من سه سال بیشتر زمان برد تا تصمیم بگیرم که مهاجرت کنم. وطن برای من عزیز بود اما نانی برایم نداشت. کاری برایم نداشت. هرجا که با هزار زحمت استخدام میشدم بودجهاش قطع میشد، پالیسی تازه وضع میشد که زن آنجا کار نکند. خانه به خانه آواره شده بودم و در کوچههای زیبای کابل جز افسردگی و ترس چیزی برایم باقی نمانده بود. ازناچاری به پاکستان پناه آورده بودم. جایی که مرا داخل قفس تنگتری انداخته بود. من و تمام زنانی که در آن کمپ دیدم، به عنوان آخرین گزینه به پاکستان پناه برده بودیم که به جای پناه و آرامش، ترس و تهدید، حقارت و زندان حاجی کمپ نصیب مان شده بود.هیچ کدام ما مقصر آن وضعیت نبودیم. ما به پاکستان یا ایران و هر کشور دیگری آواره شدهایم. این انتخاب، ناچاری ما بود. اگر هم به افغانستان دیپورت میشویم نیازی به این نداریم که خجالت زده باشیم. ما برای کودکان خود تلاش کردیم که آیندهی بهتری داشته باشند. برای خود که یک زن هستیم تلاش کردیم تا حق کار و آموزش داشته باشیم. باید به جای ما حکومتها شرمسار و خجل باشند که یک زندگی عادی را از مردم میگیرند و مردم را به جای امنیت و رفاه با ترس و وحشت کنترل و سرکوب میکنند.


