ساعت ۱۲ شب اواخر ماه فبروری سال جاری، مثل هر شب پشت کمپیوتر نشسته بودم؛ گاهی به همسرم که سه روز قبل توسط پولیس ایالت پنجاب بازداشت شده بود، فکر می‌کردم و گاهی نگاهی به اصلاح گزارشم می‌انداختم که در حال نوشتن آن بودم. ناگهان دروازه خانه‌ام به شدت کوبیده شد. از همان صدا فهمیدم پولیس است. از جایم بلند شدم؛ برق دهلیز روشن بود، در حالی که هر شب آن را خاموش می‌کردم، آن شب فراموشم شده بود. وقتی به کودکانم نگاه کردم، هر سه خواب بودند؛ اما با شدتِ کوبیدنِ در، یکی بیدار شد و شروع به گریه کرد. به او گفتم: «آرام باش، پولیس آمده.» آن‌ها همیشه ترس پولیس را در دل داشتند؛ آرام گریه می‌کردند و آرام صحبت می‌کردند.

من به طرف دروازه رفتم. کوبیدنِ دروازه هر لحظه بیشتر می‌شد. می‌گفتند: «دروازه را باز کن یا می‌شکنیم!» چیزی نمانده بود که در را بشکنند. من چون ویزا داشتم دلم جمع بود؛ فکر می‌کردم نمی‌توانند مرا بازداشت کنند. دروازه را باز کردم؛ دیدم شش پولیس پیش دروازه هستند و تعدادی هم در دهلیز بلاک. همین که در را باز کردم، سه نفر داخل خانه شدند. به زبان اردو گفتند: «لوازمت را جمع کن، می‌خواهیم تو را دیپورت کنیم.» گفتم: «من ویزا دارم و قانونی اینجا زندگی می‌کنم.» گفتند: «از امشب ویزاهای شما کنسل شده و دیگر قابل قبول نیست؛ همه افغان‌ها، چه با ویزا و چه بدون ویزا دیپورت می‌شوند.»

در حالی که از ترس تمام بدنم می‌لرزید گفتم: «حق ندارید نیمه‌شب بیایید و بگویید ویزا کنسل شده. آیا مکتوب دارید؟ من برای گرفتن ویزا پول داده‌ام، بیومتریک شده‌ام.» اما گفتند: «زیاد حرف نزن، وسایلت را جمع کن و بیرون شو.» سرم چیغ می‌زدند و می‌گفتند باید همین حالا خانه را ترک کنم، وگرنه کودکانم را خواهند برد. گفتم: «شما مردان حق ندارید بدون مکتوب وارد خانه من شوید؛ بروید، فردا خودم می‌آیم.» اما قبول نکردند و با پولیس زن تماس گرفتند.

ترسیده بودم؛ دست و پاهایم می‌لرزید. با یکی از دوستانم تماس گرفتم و وضعیت را گفتم. او گفت به رسانه‌ها اطلاع می‌دهد. من در همان عجله نمی‌دانستم چه کنم. رفتم لباس‌های کودکانم را از الماری جمع کردم و اسنادهایم را نیز برداشتم. کودکانم بیدار شده بودند و گریه می‌کردند؛ به آن‌ها اطمینان می‌دادم چیزی نمی‌شود. چپن خود را پوشیدم، اما آن‌ها عجله داشتند و باید زودتر بیرون می‌شدم. در همین میان، دروازه همسایه دیگرم را شکستند؛ او هم ویزا داشت. ما را سوار موتر کردند، بعد ما را پیاده کرده و به موتر دیگری سوار کردند و به ایستگاه پولیس انتقال دادند.

وقتی داخل اتاق شدم، دیدم زنان، کودکان، کهن‌سالان و جوانان، همه را در یک اتاق کوچک جمع کرده‌اند. حدود پنجاه نفر بودیم و باز هم آدم می‌آوردند و در را قفل می‌کردند. همه ایستاده بودند چون جایی برای نشستن نبود. کودکان گریه می‌کردند؛ یکی آب می‌خواست، یکی غذا و یکی جایی برای خواب. وقتی به هم‌وطنانم نگاه کردم، گریه‌ام گرفت؛ از بی‌خانمانی‌شان، از آوارگی خودمان و از بیچارگی‌مان که چقدر بی‌صاحب هستیم و این‌گونه هر کسی، هر زمانی بخواهد، حتی اگر قانونی هم آنجا بوده باشیم، ما را زیر پا می‌کند. به چهره جوانانی نگاه کردم که برای کار آمده بودند، به مریضانی که برای مداوا آمده بودند و کسانی که برای رسیدن به جای امن آمده بودند؛ برای این بی‌پناهی گریه کردم.

حدود سه ساعت ما را در همان اتاق نگه داشتند. هیچ‌کس نمی‌دانست سرنوشت بعدی ما چه می‌شود؛ همه آشفته و پریشان بودند و بعضی گریه می‌کردند. هر کس دردی داشت. نام‌های ما را گرفتند و ما را پیش دروازه ایستگاه پولیس ایستاد کردند. یکی می‌گفت به تورخم انتقال می‌دهند، دیگری می‌گفت به کمپ و یکی هم می‌گفت به زندان می‌برند. ما را در موتر انداختند و به کمپ ایالت پنجاب پاکستان انتقال دادند. وقتی رسیدم، دیدم هوا کمی روشن شده بود. افراد زیادی در کمپ بودند. من در گوشه‌ی با کودکانم ایستاده بودم و به همسرم فکر می‌کردم که سه روز قبل به دلیل ختم ویزایش بازداشت شده بود. ناگهان دخترم پدرش را دید و صدا زد. دیدم همسرم است! کودکانم به سویش دویدند و او را در آغوش گرفتند. همسرم گفت: «تو چرا اینجا هستی؟ تو که ویزا داشتی!» گفتم: «مرا هم با ویزا بازداشت کردند.» پولیس آمد و او را دوباره به اتاق مردها برد.  چند روز بعد شوهرم را به افغانستان دیپورت کردند و ما در کمپ ماندیم. 

کودکانم خوشحال بودند که پدرشان را دیدند، اما نمی‌دانستند چه روزهای تلخی در پیش است. از ما لیست گرفتند، موبایل و کمپیوترهای‌مان را گرفتند و ما را به اتاق سرد بردند. کودکانم جای خواب می‌خواستند اما جایی نبود؛ تعداد زیاد بود، شاید حدود دوصد زن و کودک بودیم. کمپل هم نبود. در گوشه‌ی سه کمپل کهنه پیدا کردم که موش‌ها خورده بودند؛ یکی را زیر پای کودکانم انداختم و چادرم را روی‌شان کشیدم. با این حال دختر بزرگم هر چند دقیقه می‌گفت: «جایم سرد است.»

صبح پولیس آمد، ما را بیرون کشید و دوباره حساب کرد. در کمپ دیدم تعداد زیادی ویزای قانونی داشتند؛ خانواده‌هایی بودند که تا یازده نفر جمعیت داشتند و هزاران دالر مصرف کرده بودند؛ دخترانی که برای تحصیل آمده بودند و مریضان برای درمان سرطان، فشار خون و شکر؛ همه در گوشه‌ی با غم و سرنوشت نامعلوم نشسته بودند. ما پانزده روز را در همان کمپ گذراندیم. روزهای سختی بود. ما را توهین می‌کردند؛ ما را ناسپاس و خیانت‌کار می‌گفتند و گاهی مفت‌خور صدا می‌زدند. حق اعتراض نداشتیم؛ می‌گفتند اگر صدا کنید، شما را به زندان دیگری می‌بریم.

تشناب زنانه و مردانه یکی بود؛ گاهی ساعت‌ها انتظار می‌کشیدیم تا به تشناب برویم. وقتی هم ایستاده منتظر نوبت بودیم، با تمسخر می‌گفتند:«کمتر بخورید تا زیاد تشناب نروید!» در حالی که غذاهای‌شان از تندی و تلخی قابل خوردن نبود و بسیار کم غذا می‌آوردند. گاهی روزها که از بیرون بیسکویت برای کودکانم نمی‌خواستم، بسیار گریه می‌کردند و از من غذا می‌خواستند. تماس با بیرون تقریباً قطع بود؛ گاهی فقط ده دقیقه موبایل می‌دادند و بعضی وقت‌ها تا سه روز هیچ تماسی نداشتیم. یک هفته گذشت؛ تعداد زیادی از افرادِ بدون ویزا را به کمپ اباخان در چمن انتقال دادند.

یک شب را هرگز فراموش نمی‌کنم؛ حدود چهل جوان و یک زن را با کودک فلجش برای دیپورت بیرون کردند. به آن‌ها درحالی که در روی حویلی صف کشیده بودند، گفتند دست‌هایشان را روی شانه هم بگذارند و از آن‌ها عکس و ویدیو گرفتند. ما زنانی که ویزا داشتیم از پشت پنجره نگاه می‌کردیم و به بی‌پناهی خود و جوانان‌مان گریه می‌کردیم. همان شب باران شدیدی بارید. اتاق کلکین نداشت و آب داخل شد. کودکان کوچک از سرما سرفه می‌کردند و نمی‌خوابیدند. مادرها دنبال جای گرم بودند. من هم تا صبح بیدار ماندم تا آب بیشتر نشود و کمپل زیر پای کودکانم تر نشود؛ تا صبح زانو بغل کرده و فکر می‌کردم. غذاها بسیار تند بود و نمی‌توانستیم بخوریم؛ من شب‌ها را فقط با نان خشک و آب سر می‌کردم و با مقدار پولی که داشتم کوشش می‌کردم برای کودکانم میوه و بیسکویت از بیرون بخرم، چون یک نفر از مسئولین کمپ با مصرف پول زیادی برای ما بیسکویت و میوه می‌آورد و منت هم می‌کرد که به ما سودا می‌آورد.

موش‌ها زیر اتاق می‌دویدند و چلپاسه‌ها بالای سر ما در رفت و آمد بودند. روزانه چند بار ما را بیرون می‌بردند و دوباره حساب می‌کردند. شب‌ها هم چند بار می‌آمدند و با چوب به در و دیوار می‌زدند؛ همه بیدار می‌شدند. زن‌ها می‌گفتند: «حداقل در بزنید بعد داخل شوید تا خود را منظم کنیم.» روزها و شب‌ها به سختی می‌گذشت. بعضی زنان را که سال‌ها در پاکستان زندگی کرده بودند، با زولانه می‌بردند و می‌گفتند به زندان انتقال می‌دهیم. بعضی خانواده‌ها پول می‌دادند و از کمپ بیرون می‌شدند. من خودم دیدم زنی آمد و می‌گفت: «اگر پول بدهید شما را همین حالا از کمپ بیرون می‌کنیم.» اما آنانی که توان پرداخت پول هنگفت را نداشتند، همان‌جا ماندند.

تعدادی نزدیک به ۵۰ تن از ویزا‌داران را بازداشت کرده بودند. گاهی پولیس‌ها بین خود می‌گفتند: «دلیلش چیست که ویزادارها را با خود آوردید؟» عده‌ای از آن‌ها نمی‌دانستند چرا ویزادارها بازداشت شده‌اند. پولیس‌های زن که نگهبانی ما را به عهده داشتند، برای اینکه به ما موبایل بدهند تا با خانواده‌های‌مان صحبت کنیم، پول می‌گرفتند؛ مصرف یک بار استفاده از موبایل، یک‌هزار کلدار بود. در طول پانزده روز مقدار زیادی از پولم را گرفتند و همین‌گونه از تمامی کمپ پول می‌گرفتند. یا وقتی مواد خوراکه از بیرون می‌خواستیم، کرایه راه می‌خواستند؛ هر حرفی که می‌زدیم از ما تقاضای پول می‌شد.

من زنان حامله و زنانی را دیدم که ده یا پانزده روز از زایمان‌شان گذشته بود و با چهار یا پنج کودک بازداشت شده بودند. آن‌ها سال‌های زیادی بود که در پاکستان بودند؛ دستان همه‌شان را با زنجیر می‌بستند و با کودکان‌شان یک‌جا به زندان انتقال می‌دادند. بالاخره بعد از حدود دو هفته، کسانی را که ویزا داشتند نگه داشتند و بدون ویزاها را دیپورت کردند. در روز پانزدهم ما را آزاد کردند. همه خسته و درمانده بودند؛ هر روز می‌گفتند «امروز یا فردا»، اما بالاخره آزاد شدیم چون هنوز بیست روز از اعتبار ویزاهای ما باقی مانده بود. وقتی از کمپ بیرون شدم و مردم را دیدم، هوای آزادی را نفس کشیدم و هزار بار خدا را شکر کردم. اما یکی از پولیس‌ها گفت: «اگر تا بیست روز دیگر ویزا نگیری، این‌بار نخست تو را به کمپ می‌آورم و بعداً دیپورت می‌کنم.»

مهتاب صافی* اسم مستعار خبرنگار زن ساکن پاکستان است.

Leave a comment