فکر میکنم قانونی نانوشتهی دیگری در حال شکلگیری است؛ یا شاید هم از قبل وجود داشت، اما ما در جریان عادیپنداری شرایط، آن را نادیده گرفتیم: منع سیاحت و گردش زنان در طبیعت. شهر فیضآباد، آن منظرهی قشنگ رسانههای اجتماعی، متعلق به مردان است و زنان حق پا گذاشتن به تفریحگاههای عمومی بهویژه طبیعت را ندارند.
هرچند قوانین سختگیرانه طالبان زنان را در سراسر افغانستان تحت فشار قرار داده است، اما این وضعیت در بدخشان و شهرهای کوچکتری مانند فیضآباد و تالقان، حتا نفسکشیدن برای زنان را دشوار کردهاست. قوانین این شهر حتی از کابل هم عجیبتر است؛ گویی میخواهند فیضآباد را به مدینهی فاضلهی اساتید دیوبند تبدیل کنند. در این شهر، هیچ آموزشگاهی برای دختران وجود ندارد و نه زن شاغلی که بتواند کار کند و لقمه نانی برای فرزندانش فراهم سازد. فیضآباد شهری بیروح شده است؛ هراسی پنهان در دل زنانش جریان دارد، ترس از برده شدن به حوزه طالبان.
اگر کمی بیشتر در شهر بگردی، به حوزه برده میشوی؛ اگر کارت طول بکشد و پیش از پنج به خانه نرسی، باز هم همین سرنوشت در انتظارت است؛ اگر تنها بخواهی کمی دورتر از خانه بروی، باز هم کار به حوزه میکشد. سپس پدر یا برادرت را فرا میخوانند و در نهایت، با توهین و تحقیر به خانه بازمیگردی.
دختران فیضآباد از این فضای اختناق و خفقان چنین روایت میکنند: «محتسبان امر بالمعروف در اینجا با دست بازتری عمل میکنند. پیش از ماه رمضان با آنها روبهرو شدم؛ بهمحض دیدنم گفتند ماسک حجاب محسوب نمیشود و باید برقع یا چادری بپوشی. گویی چشمانشان به لنزهای خاصی مجهز است که توانایی فوقالعادهای در تشخیص مو و صورت زنان دارد. نمیدانم این حکم نگاه ذرهبینی زنان را از کجا گرفتهاند که چنین دقیق به زنان خیره میشوند، اما بههرحال این هم بخشی از وظایف تعریفشدهی آنهاست.»
هیچگاه از خود نمیپرسند که نگاهشان تا چه اندازه برای یک زن یا دختر آزاردهنده است؛ نگاهی که تفاوتی با نگاههای آلوده و هوسآلود مردان بیپروا ندارد، با این تفاوت که اینبار آن را در قالب «قانون» اعمال میکنند. محتسبان فکر میکنند هر زنی در شهر باعث دگرگونی حالت آنها میشود، باید مجازات شود.
از سوی دیگر، با آمدن بهار، طبیعت انسان فارغ از جنسیت، میل به نفس کشیدن در بوی سبزه و گلبرگها دارد. گوش آدم بیاختیار میخواهد صدای گنجشکان را بشنود و چشم، سبزی، باران، ابر و آسمان آبی را ببیند. این میل درونی آرام نمیگیرد. اما در بدخشان، با آن طبیعت زیبا، ناگزیر میشوی در خانه بمانی و از بخشی از وجود خود که به طبیعت پیوند خورده، محروم شوی. حتی همین میل ساده به طبیعت را نیز باید زیر حاکمیت محتسبین در بدخشان سرکوب کنی، وگرنه باز هم راهت به حوزه ختم میشود.
باغ زراعت، باغی که زمانی «زنانه» شمرده میشد، کرانههای کوکچه و دیگر فضاهای عمومی که زنان فیضآباد برای کاهش اندوه یا رفع خستگی به آنها پناه میبردند، اکنون بر آنان ممنوع شده است. زنان در سایه طالبان محکوم به ماندن در خانهها هستند.
در یکی از روزها همراه با چند زن از اعضای خانواده تصمیم گرفتیم برای رهایی از فشار روزگار، به یکی از مناظر طبیعی که با آمدن بهار جان گرفته بود برویم و آز آنچه خداوند برای مان اجازه داده است، با پوشش کاملاً اسلامی و نیتی سالم از خانه بیرون شدیم. از پل گذشتیم و به سمت باغ زراعت، یکی از تفریحگاههای عمومی، حرکت کردیم. هنوز چند قدمی نرفته بودیم که موتر محتسبان بهسمت ما آمد. در دل میگفتم شاید به ما کاری نداشته باشند، اما یکی از آنها پیاده شد و بهطرف ما آمد.
من که دلیلی برای ترس نمیدیدم و نمیدانستم حتی برای طبیعت هم قانون وضع شده است، با جرات به او نگاه میکردم تا بفهمم چه میگوید. اما او، با این تصور که زن فقط برای خانه آفریده شده، با لحنی تحقیرآمیز گفت: نمیشرمید؟ گفتم: از چه؟ گفت: اینجا جای زنان نیست. اصلاً فکر نمیکنید چند مرد شما را از پل تا اینجا دیدهاند؟
برای من که حضور در جامعه با پوشش مناسب مسئلهای نبود، غرق در افکار پوسیدهی خوابیده زیر دستار سیاهِ محتسب شدم و تا به خود آمدم، گفت:
هنوز در شوک بودم که گفت: همین حالا اینجا را ترک کنید! وگرنه به حوزه میبرمتان. سپس با چند جملهی توهینآمیز دیگر ما را بدرقه کرد. ما هم، بیآنکه حرفی بزنیم، «طبیعت مردانه» را ترک کردیم.
اما دردناک اینکه وقتی «شر مطلق» حاکم میشود و فکر میکنی هر نوع بحث دینی، اخلاقی و عدالت اجتماعی دیگر بیفایده است، بر حق بودن خودت شک میکنی و یک نوع شرمندگی تبگونه بدنت را فرا میگیرد. چرا؟ چون شر مطلق حاکم است و جامعه خواسته یا ناخواسته قبول کردهاند که حق همین است. و دیگر از هیچ مردی حاضر هم توقع حرف در حمایت از خودت را نداری، چون یا عدهای در این افکار حل شدند یا همسو هستند یا میترسند و یا نفعشان است ساکت باشند.
دردناکتر آنجاست که وقتی «شر مطلق» حاکم میشود و فکر میکنی هر نوع بحث دینی، اخلاقی و عدالت اجتمعی دیگر بیفایده است، کمکم به حقانیت خودت هم شک میکنی. نوعی شرمندگی تبگونه وجودت را فرا میگیرد. چرا؟ چون شر مطلق حاکم است و جامعه خواسته یا ناخواسته، این وضعیت را پذیرفته است. دیگر حتی از مردان نیز انتظار حمایت نداری؛ برخی در این تفکر حل شدهاند، برخی همسو هستند، برخی میترسند و برخی نیز منافعشان در سکوت است.
و دردناکتر از آن، وضعیت زنانی است که شغلشان را از دست دادهاند یا دخترانی که از تحصیل محروم شدهاند. اینها وقتی میخواهند برای رهایی از افسردگی به طبیعت پناه ببرند، از آنجا هم رانده میشوند. هیچ پناهگاهی برای رهایی از فشار روحی باقی نمانده است.
تنها مرداناند که میتوانند از طبیعت بدخشان لذت ببرند؛ لب دریای کوکچه بروند، عکس بگیرند، در باغ زراعت قدم بزنند و ریههای شان از هوای معطر فیضآباد «آباد» شود. در مقابل، زنان در چهارچوب خانه محدود شدهاند. عجیب آنکه اگر زنی در شهر با اعتمادبهنفس راه برود، نگاهها بهسویش برمیگردد و زمزمه میکنند: «کدامی است/این دیگر کیست؟ تازه آمده؟» گویی حضور آزادانهی یک زن، به امری غیرعادی تبدیل شده است.شاید دلیلش این است که با این حال چطور هنوز این زنان جرأت گشت و گذار در شهر را دارند. و کاملاً حق دارند، چون میدانند زنان این شهر دیگر عادت کردهاند از خیر هرچه حق و حقوق است، بگذرند تا به حوزه طالبان برده نشوند و آبروی فامیل را حفظ کنند.
پس از چهار سال دوری، آنچه دیدم این بود که تمام توجه مسئولان به کنترل زنان معطوف شده است، نه به توسعه، پاکیزگی یا ساخت و ساز. در شهر زبالهها در همهجا پراکندهاند. طبیعت مردانهای که من منحیث زن حق استفاده از آن را ندارم، بیرحمانه تخریب میشود. در نگاه مسئولان، طبیعت بدخشان تنها زمانی اهمیت دارد که طلا در آن باشد. افراد از سراسر افغانستان برای استخراج طلا میآیند، زمین را میشکافند و پس از بردن آنچه میخواهند، طبیعت را ویران رها میکنند.
همان مردانی که بیشترین حساسیت را نسبت به پوشش زنان دارند، بهنظر نمیرسد دغدغهای برای حفظ این طبیعت داشته باشند. طبیعتی که روزبهروز بیشتر تخریب میشود؛ با حفاریها، زبالهها و بیتوجهی کامل. هیچ مسئولی برای جلوگیری از این وضعیت وجود ندارد، جز آنجا که پای کنترل زنان در میان باشد.
خلاصه اینکه من طبیعت امروز بدخشان را بدتر از وضعیت زنان این شهر میدانم، طبیعت بیصدا است و اما زنان ندای اختناقناپذیری را با هر شکل ممکن سر میدهند.
این نوشته حاصل تحقیری است که منحیث یک زن بدخشانی در زمان استفاده از حق خداوندیام تحمل کردهام. این را مینویسم تا اگر استفاده و گردش در طبیعت از سوی خداوند متعال برای هر انسانی توصیه شده است و من روزی بر آن ساحات پا میگذارم، هیچ فرد حکومتی و محتسبی مرا برای تنفس در هوای آزاد محاکمه نکند و کرامت انسانیمان را حرمت کنند و آبروی هر انسان، چه مرد و چه زن، مورد احترام واقع شود.


