دقیقا سه ماه پیش از امروز در محل کارم بودم که به تلیفونم زنگ آمد. تلیفونم را از داخل دستکولم بیرون کشیدم که پدرم بود. هنوز سلامم را تمام نکرده بودم که گفت:«بیا خانه، ابلاغیه آمده، باید به افغانستان برویم.»

وقتی حرف‌هایش تمام شد، احساس کردم ناگهان همه چیز به پایان رسیده است. فهمیدم که آن روز سخت‌ترین روز زندگی من است. کار را رها کردم و به تشناب رفتم. آنجا آن‌قدر گریه کردم که نفسم بند آمده بود و صدایم نمی‌برآمد. آینده‌ای پیش رویم بود که نه پایانش معلوم بود و نه مسیرش را بلد بودم.

در همان وقت، مادرم در شفاخانه بستری بود. تازه عملیات شده و هنوز بسیار ضعیف بود. ما از حکومت پاکستان کمی وقت خواستیم تا وضعیت مادرم بهتر شود و بعد بازگردیم، اما به ما فرصت ندادند. مجبور شدیم با مادر مریض‌ام، وسایل خانه را برای رفتن به سمت افغانستان جمع کنیم.

نام من سونیا* است. ۲۶ ساله هستم و در پاکستان به دنیا آمده‌ام. حتی پدر و مادرم هم در آنجا ازدواج کرده بودند و همه برادران و خواهرانم همان‌جا بزرگ شده بودیم. من مکتب، کالج و دانشگاه را در پاکستان خواندم. محصل سمستر آخر ماستری ادبیات انگلیسی در دانشگاه اسلامیه پیشاور بودم و در لیلیه زندگی می‌کردم. خانواده ما ساکن منطقه دیر در ایالت خیبرپختونخوا بود.

هم‌زمان دو وظیفه داشتم. از ساعت ۹ صبح تا ۲ بعدازظهر انگلیسی تدریس می‌کردم و از ساعت ۲ تا ۸ شب در یک کلینیک به عنوان دستیار داکتر دندان کار می‌کردم. در یک جا ۲۰ هزار و در جای دیگر ۵۰ هزار کلدار معاش داشتم. تمام این پول را خرج تحصیل و نیازهای شخصی‌ام می‌کردم. پدرم حتی یک روپیه هم از من نمی‌گرفت؛ او ساعت‌ساز بود و من در پیشاور مشغول کار و تحصیلات عالی بودم.

پیش از دیپورت شدن به افغانستان، تلاش زیادی کردم تا ویزا بگیرم و سمستر آخر ماستری‌ام را تمام کنم. می‌دانستم وضعیت افغان‌ها در پاکستان خوب نیست و اگر امروز نباشد، فردا اخراج می‌شویم. اما درخواست ویزای من رد شد. دوستان و هم‌صنفی‌هایم هم نتوانستند کمکی کنند و در نهایت همراه خانواده‌ام به افغانستان دیپورت شدم.

ابتدا من، مادرم و سه برادرم از مرز تورخم گذشتیم. یک شبانه روز را در کمپ سپری کردیم. به خاطر مریضی مادرم، ما زودتر به جلال‌آباد آمدیم اما پدر و دیگر برادرانم با وسایل خانه ماندند. سه روز بعد آن‌ها هم رسیدند.

وقتی از تورخم به سمت جلال‌آباد می‌رفتیم، همه چیز برایم بیگانه بود. کوه‌های خشک، دشت‌ها و محیطی ساکت. هیچ احساس تعلقی به این خاک نداشتم؛ حس می‌کردم به یک سرزمینی غریب و بیگانه آمده بودم.

سخت‌ترین مسئله برایم این بود که اینجا دختران نه به مکتب می‌روند، نه دانشگاه و نه اجازه کار دارند. همه درها به رویشان بسته است. این وضعیت برایم غیرقابل باور بود؛ فکر نمی‌کردم واقعاً چنین شرایطی حاکم باشد.

مدتی در ولسوالی بهسود ننگرهار در خانه کاکایم ماندیم. اقوام و دوستان بسیار مهمان‌نوازی کردند؛ حتی اجازه نمی‌دادند خودمان آشپزی کنیم. اما این وضعیت نمی‌توانست ادامه یابد. خانه کاکایم کوچک بود و خودش هم خانواده پرجمعیتی داشت، پس مجبور شدیم جای دیگری برویم.

زندگی‌ی که ما در پاکستان داشتیم، با اینجا اصلاً قابل مقایسه نیست. آنجا ما به برق، انترنت، داکتر، تحصیل و کار دسترسی داشتیم. اینجا اما حتی سقفی برای زندگی نداریم. اکنون در یک زمین بایر، درون خیمه زندگی می‌کنیم. خودمان پرده‌هایی آویزان کرده‌ایم تا پناهگاهی بسازیم. خانواده‌ام در تلاشند تا خانه‌ای کرایی پیدا کنند.

زندگی من با آمدن به اینجا کاملاً تغییر کرده است. حالا خانه‌نشین شده‌ام؛ بدون کار، بدون درس. در افغانستان دسترسی به انترنت برایم بسیار سخت است. در پاکستان کار می‌کردم، پول در می‌آوردم و هر نیازی داشتم برطرف می‌کردم، اما اینجا حتی پول فعال کردن بسته اینترنتی را ندارم.

زیاد فکر می‌کنم. گاهی در خانه تنها گریه می‌کنم. نه می‌توانم مطالعه کنم و نه سرگرمی دارم. آنجا روزم را بیرون از خانه می‌گذراندم؛ وظیفه، درس، کار روی تحقیق و تیزیس، اما اینجا همه چیز متوقف شده است. از نظر روانی بسیار آسیب دیده‌ام. هیچ چیزی برایم لذت‌بخش نیست؛ نه کتاب، نه گفتگو و نه حتی خواب.

من دردم را از خانواده‌ام پنهان می‌کنم. پدرم بیماری قلبی دارد و مادرم هم ناخوش است. نمی‌خواهم به خاطر غم من، آن‌ها بیشتر غصه بخورند. اما روز به روز تحلیل می‌روم.

عجیب‌ترین تجربه برای من اینجا زمانی بود که دختر کاکایم باردار بود و وقت زایمانش نزدیک شد. او پیش زنی رفته بود که تنها دو سال آموزش قابلگی دیده بود. آن زن به او گفته بود که کم‌خونی شدید دارد و خطر مرگ تهدیدش می‌کند. دختر کاکایم خیلی ترسیده بود. من به او گفتم پیش یک داکتر متخصص مرد برود. وقتی پیش یک داکتر حرفه‌ای رفت، به او گفتند هیچ مشکلی ندارد و بعد هم زایمان طبیعی و راحتی داشت.

نمی‌گویم این مسائل فقط در افغانستان است؛ در پاکستان هم گاهی پیش می‌آمد که کسی با دو سال آموزش، کلینیک شخصی باز کند، اما آنجا تشخیص این افراد آسان‌تر بود ولی اینجا کسی متوجه نمی‌شود.

اکنون بزرگترین آرزوی من این است که ویزا بگیرم، به پاکستان برگردم، ماستری‌ام را تمام کنم و سپس به کشورم بازگردم. می‌خواهم کار کنم، کلینیک خودم را داشته باشم و زندگی‌ام را دوباره بسازم.

پدرم هنوز هم به من می‌گوید: «همه چیز خوب میشه.»

اما نمی‌دانم چه وقت و چگونه. 

اسم‌ها به دلایل امنیتی تغییر داده شده است. 

هوسی اسماعیل خان اسم مستعار یک خبرنگار زن در افغانستان است که روایت سونیا را از زبان خودش به رشته‌ی تحریر آورده است.

Leave a comment