ساعت ۱۱ قبل ‌از ظهر روز جمعه، ۷ فبروری ۲۰۲۶، پولیس پاکستان به خانه‌ای که در آن در منطقه کوهسار تاون اسلام‌آباد زندگی می‌کردیم، یورش آورد. این بار دوم بود که آن‌ها به سراغ ما می‌آمدند؛ بار اول، سه روز پیش از این تاریخ، پولیس با لباس شخصی به خانه ما آمده بود و ما با پرداخت مبلغ ۵۰ هزار کلدار توانسته بودیم آن روز از بازداشت شدن نجات پیدا کنیم. اما این‌بار شرایط فرق می‌کرد؛ تعدادشان زیاد بود، ۴ مرد و ۱ زن، و هر چقدر اصرار کردیم و گفتیم حاضریم پول بپردازیم، به هیچ وجه راضی نشدند و گفتند که بدون ویزا حق ندارید که اینجا بمانید. در حالی‌که حکومت پاکستان  ویزای ما را بعد از تابستان ۲۰۲۵ عمدا تمدید نمی‌کرد. 

اسم من نازنین* است. ۳۰ سال عمر دارم و از سال ۲۰۱۹ به این‌سو با رسانه‌های مختلف در داخل افغانستان منحیث خبرنگار کار کرده‌ام. در پاکستان ما در محله‌ای خانه گرفته بودیم که خانواده‌های افغان بسیار کم آنجا زندگی می‌کردند، فکر می‌کردیم که این‌طوری از دید پولیس دور می‌مانیم، آن روز ناگهان خود را در محاصره دیدیم. در آن لحظات شوک و ترس، ناچار شدیم دروازه‌ی خانه را قفل کنیم و کلید را به یک خانواده همسایه که مرد افغان و همسرش پاکستانی بود سپردیم. بعداً با تلخی متوجه شدیم که آن همسایه تمام لوازم خانه، مواد خوراکی و لباس‌های باقی‌مانده ما را با خود برده و حتی وقتی از کابل با او تماس گرفتم تا مدارکم را به دوستم بدهد، مرا در واتس‌اپ بلاک کرد.

رفتار پولیس در زمان بازداشت بسیار خشن، شتاب‌زده و بدون ارائه هیچ توضیح روشنی بود. آن‌ها به ما هیچ فرصتی برای آماده‌سازی ندادند و اجازه ندادند حتی وسایل ضروری شخصی، مدارک، لباس‌های فرزندان یا دواهای مورد نیازمان را جمع‌آوری کنیم. همه‌چیز در چند دقیقه اتفاق افتاد. من با تمام توان کوشش می‌کردم اسناد خبرنگاری خود را به آن‌ها نشان دهم و توضیح دهم که به عنوان یک زن خبرنگار چه خطراتی تهدیدم می‌کند، اما آن‌ها هیچ اعتنایی نمی‌کردند. در همان دقایق کوتاه موفق شدم با یکی دو نفر از خبرنگاران آشنا تماس بگیرم و خبر بازداشت را بدهم، اما تلاش برای تماس با نهادهای حامی خبرنگاران کاملاً بی‌فایده بود.

پس از بازداشت، ما را به حاجی کمپ منتقل کردند؛ جایی که هیچ تناسبی با کرامت انسانی نداشت. فضای کمپ به‌شدت شلوغ، آشفته و فرسوده بود. اتاق‌هایی که به ما اختصاص دادند بسیار کثیف، بدون تهویه مناسب و فاقد حداقل امکانات بهداشتی و گرمایشی بود. بوی نامطبوع، نبود آب تمیز و وضعیت بد تشناب‌ها، شرایط را برای ما و فرزندانمان طاقت‌فرسا کرده بود. در آنجا خانواده‌ها، زنان، کودکان و سالمندان بدون هیچ حریم خصوصی و در فضایی سرشار از اضطراب در کنار هم نگه‌داشته می‌شدند. شب را در همان وضعیت سپری کردیم؛ شبی طولانی و سنگین که با بی‌خوابی، نگرانی و بلاتکلیفی گذشت. کودکان از ترس مدام گریه می‌کردند و از سوی مسولین کمپ هیچ‌ پاسخ روشنی درباره آینده یا زمان انتقال به ما داده نمی‌شد. احساس تحقیر، ناامنی و بی‌پناهی لحظه‌ای رهایمان نمی‌کرد؛ حاجی کمپ برای من تجربه‌ای از فروپاشی کامل حس امنیت بود.

ساعت ۹ صبح روز شنبه، ما را سوار موتر بس کردند تا به طرف مرز تورخم ببرند. گریه‌ها و التماس‌های من و فرزندانم هیچ سودی نداشت و تنها پاسخ آن‌ها تحقیر و توهین بود. در طول مسیر طولانی و پرتنش، هیچ‌کس با ما صحبت نمی‌کرد و اطلاعاتی نمی‌داد. اضطرابِ بازگشت اجباری در ذهنم تکرار می‌شد؛ نه‌تنها برای خودم، بلکه برای فرزندانم نگران بودم. می‌دانستم بازگشت به افغانستان برای زنی با پیشینه روزنامه‌نگاری، خبرنگاری، تهیه گزارش و گویندگی در رادیو، به معنای ورود دوباره به فضای تهدید و حذف است.

وقتی به مرز تورخم رسیدیم، حضور گسترده نیروهای امنیتی، فریادها و چهره‌های مضطرب  دیپورت‌شدگان، فضایی پر از وحشت ایجاد کرده بود. ما مانند بسته‌هایی تحویل داده شدیم، بدون توجه به خطرات فردی یا وضعیت خاص زنان. لحظه عبور از مرز، آغاز ترس واقعی از آینده‌ای نامعلوم بود. تمام تلاش‌هایم برای زنده ماندن و حفظ حرفه‌ام در آن لحظه فرو ریخت. بازگشت به کابل برای من بازگشت به خانه نبود، بلکه بازگشت به جایی بود که آزادی و امنیت از من گرفته شده بود.

اکنون که حدود چهل روز از دیپورت اجباری می‌گذرد، زندگی ما در کابل وارد مرحله‌ای بسیار دشوار شده است. ما بدون سرپناه و درآمد به شهری برگشتیم که برای من فضای امنی ندارد. بیرون رفتنم از خانه بسیار محدود است و هر بار خروج، با اضطراب شدید همراه است؛ چون می‌دانم شناخته شدن می‌تواند خطرآفرین باشد. با وجود سال‌ها تجربه حرفه‌ای، در کابلِ امروز امکان فعالیت رسانه‌ای برای زنان وجود ندارد. رسانه‌ها تعطیل شده‌اند یا حاضر به همکاری نیستند. تلاش برای دورکاری و نوشتن گزارش هم به دلیل نبود اینترنت پایدار، مشکلات مالی و فشار روانی تقریباً به بن‌بست رسیده است.

ما در وضعیت معیشتی بسیار شکننده‌ای هستیم؛ هزینه‌های ابتدایی مثل کرایه خانه و خوراک به چالشی روزانه تبدیل شده و فرصت‌های کاری برای زنان عملاً از بین رفته است. از نظر روحی، این یکی از سخت‌ترین مقاطع زندگی من است. فشار ناشی از دیپورت، از دست دادن امنیت و نگرانی برای آینده خانواده بر ذهنم سنگینی می‌کند. من هنوز شب‌ها کابوس می‌بینم و دچار استرس و افسردگی شدید هستم. تمام حوادث مدام برایم یادآوری می‌شود؛ من تا مرز فروپاشی رفته و برگشته‌ام. زندگی ما در کابل اکنون تنها تلاشی روزانه برای بقا است، در حالی که امنیت، کار و حتی امید، هر روز محدودتر می‌شود.

نازنین اسم مستعار خبرنگار زن در کابل است. 

Leave a comment