نام من رحیمه* است، زنی که چهل و پنج سال از عمرم می‌گذرد و سرنوشتم با جنگ و آوارگی گره خورده است. اصالتاً باشنده ولایت بادغیس هستم، جایی که سال‌ها در آن ریشه داشتیم، اما حالا دست روزگار مرا به اینجا کشانده است. اکنون درست بیست روز می‌شود که خاکِ آبایی خود را ترک کرده‌ام و به شهر هرات آمده‌ام. در این غربت، پناهگاهی ندارم جز خانه‌ی دامادم؛ جایی که با انبوهی از غم‌ها و یتیم‌هایم در آن زندگی می‌کنم.

قصه زندگی ما و پیوستن مردان خانه‌ام به صفوف طالبان، داستانی قدیمی است. شوهرم از خیلی وقت پیش، حتی از همان دوره اول طالبان که سال‌ها پیش بود، با آن‌ها همراه و هم‌سنگر بود. در آن سال‌ها، زندگی ما از طریق زراعت می‌گذشت؛ شوهرم روی زمین‌هایمان در بادغیس کار می‌کرد و مخارج زندگی و سفره ما از همان حاصل زمین‌ها به دست می‌آمد. در آن زمان، طالبان هم با شوهرم کمک می‌کردند و به او پول می‌دادند تا چرخ زندگی‌مان بهتر بچرخد.

من خیلی جوان بودم که وارد این زندگی شدم؛ شاید چهارده یا پانزده ساله بودم که پدرم مرا به عقد این مرد درآورد. یعنی حدود سی سال پیش بود که زندگی مشترک ما آغاز شد. شوهرم از همان قدیم با طالبان بود و در این حکومت اخیر هم شاید پانزده سال تمام با آن‌ها همراهی کرد و به قول خودش مشغول جهاد بود. او پنجاه سال سن داشت که سرانجام جانش را در همین راه و در جریان جنگ‌ها از دست داد.

داغ اول ما از شوهرم شروع شد. ۹ سال پیش بود، درست در ماه مبارک رمضان. یادم هست که صبح بود که شوهرم برای جنگ میان حکومت وقت و طالبان در بادغیس از خانه خارج شد. عصر همان روز، خبر آوردند که او کشته شده است و جنازه‌اش را برایم آوردند. آن روزها، کوچک‌ترین پسرم که حالا اینجا کنار من است، تازه به دنیا آمده بود و هنوز داخل قنداق بود. او هیچ‌وقت چهره پدرش را ندید، چون پدرش همان روزی که او در قنداق بود، در میدان جنگ جان سپرد.

بعد از شوهرم، پسرانم که کلان شده بودند، راه پدرشان را رفتند. آن‌ها هیچ‌وقت به مکتب یا پوهنتون نرفتند تا درس دولتی بخوانند؛ تمام تعلیمات‌شان همان سبق‌های دینی بود که خوانده بودند. به همین خاطر، تحت تأثیر همان فضا، یکی پس از دیگری با طالبان ایستاد شدند. پسر کلانم، «رحیم خان»، که تنها ۲۵ سال داشت، در جنگ کشته شد. او دو زن داشت که حالا بار سنگین زندگی‌شان بر دوش من است. پسر دیگرم، «رستم خان»، که ۲۲ ساله بود، او نیز در میدان جنگ جانش را از دست داد. شش سال از مرگ پسر کلانم و چهار سال از مرگ پسر دیگرم می‌گذرد. هر سه نان‌آور خانه‌ام، یکی بعد از دیگری، در جنگ با حکومت پیشین کشته شدند و ما را در این دنیای بزرگ، تنها و بیوه گذاشتند.

حالا من مانده‌ام و یک لشکر غم. خانواده ما اکنون ۱۲ عضو دارد که همگی خردسال و یتیم هستند. این‌ها صغیرهایی هستند که از پسرانم به جا مانده‌اند. از پسر بزرگم، دو زن بیوه ماند؛ یکی از آن‌ها به خانه پدرش بازگشت، اما دیگری با فرزندانش همراه من است. از پسر دیگرم هم یک زن بیوه و فرزندان یتیمش با من هستند. فرزندان من وقتی کشته شدند، سن و سال زیادی نداشتند که اولادهای زیادی داشته باشند، اما همین چند نوه یتیمی که مانده‌اند، تمام مسئولیت‌شان با من است.

من خودم هم سه پسر خردسال دارم که ثمره سال‌های آخر زندگی با شوهرم هستند. یکی ۱۳ ساله، یکی ۱۱ ساله و کوچک‌ترین‌شان شاید ۹ ساله است. این بچه‌ها هنوز آنقدر کلان نشده‌اند که بتوانند کارگری کنند یا غریبی کنند و نان یک خانواده ۱۲ نفره را بدهند. یکی از دخترهایم را در همان بادغیس به شوهر دادم و دختر دیگرم همین‌جا در هرات است که فعلاً در خانه شوهر او (دامادم) زندگی می‌کنیم.

علت اصلی که ما از بادغیس به هرات آمدیم، بدبختی، گرسنگی و بی‌پناهی بود. تا وقتی شوهرم و پسرانم بودند، هرچند در جنگ بودند، اما سایه‌ای بالای سر ما بود. بعد از کشته شدن آن‌ها، کسی نبود که روی زمین‌های ما کار کند و زراعت انجام دهد. از طرف دیگر، خشکسالی هم بیداد کرد و زمین‌ها دیگر حاصلی نداشتند. در بادغیس نه نانی برای خوردن داشتیم و نه نان‌آوری که برایمان آذوقه تهیه کند.

از روی ناچاری بار سفر بستیم و به هرات آمدیم. فعلاً در خانه‌ی دامادم هستیم. پسران خردسالم هر روز به بازار می‌روند و از میان آشغال‌ها، پلاستیک و مواد کهنه جمع می‌کنند تا با فروش آن‌ها چند روپیه پیدا کنند. بعضی وقت‌ها شب‌ها نان خشکی پیدا می‌کنند و می‌آورند، و بعضی وقت‌ها هم دامادم که خودش یک کارگر ساده است، برای ما نان می‌خرد. اما این وضع چقدر می‌تواند دوام بیاورد؟ من نه خودم توان کار کردن دارم و نه برای زنی مثل من کاری پیدا می‌شود.

تلخ‌ترین جای قصه من اینجاست که با وجود فدا شدن شوهرم و دو پسرم در راه نظام طالبان، اکنون هیچ‌کس به سراغ ما نمی‌آید. حکومت امارت تا به حال هیچ کمکی به ما نکرده است. من کسی را ندارم که صدایم را بشنود یا نام مرا در لیست موسسات و کمک‌های بشردوستانه بنویسد. من بی‌پناه و بی‌کس هستم.

یک بار پنج ماه پیش با تمام سختی‌ها خودم را به دفتر والی بادغیس رساندم و وضعیتم را شرح دادم. تنها حرفی که به من زدند این بود که: «برو، در آینده که وضعیت بهتر شد، باز کمک می‌کنیم.» من مانده‌ام و این وعده‌های میان‌تهی. من به امید خدا نشسته‌ام و می‌دانم که در این دنیای پر از بی کسی، کسی به داد من نمی‌رسد.

من هنوز یک کارت قدیمی از شوهرم دارم؛ کارتی که ۲۵ سال پیش، در دوره اول طالبان، دولت وقت به او داده بود و آن زمان با همان کارت به ما کمک می‌شد. حالا که شوهرم جانش را داده، حالا که پسرهایم زیر خاک هستند و دیگر کسی از خانواده من در میان صفوف طالبان زنده نیست تا واسطه شود، هیچ‌کس یادی از ما نمی‌کند. این کارت تنها یادگار روزهایی است که ما نان‌آوری داشتیم، اما حالا فقط ورق پاره‌ای است که هیچ دردی از گرسنگی یتیم‌های مرا دوا نمی‌کند. ما پشت در خانه‌ی دامادمان مانده‌ایم و هر روزمان با بیم و امید و شکم‌های گرسنه سپری می‌شود.

Leave a comment