من زنی هستم که تمام دنیایم در یک بعد ازظهر بهاری در ماه ثور سال ۱۴۰۱ زیر و رو شد. اسم من نوریه* است. امروز که این حرفها را میزنم، حدود ۴۴ یا ۴۵ سال دارم، اما آینهای که به آن نگاه میکنم زنی را نشان میدهد که گویی قرنها درد را بر شانه کشیده است. من همسر محمد هستم؛ مردی که جرمش فقط دهقانی و تلاش برای پیداکردن نان حلال بود. میخواهم از روزهایی بگویم که سایه وحشت بر سر ما هزارهها سنگینی گرفت و هنوز هم دست از سر ما برنداشته است.
اما قصه من و محمد، قصهای است که با خون در دامنههای کوه نوشته شد. محمد ۴۵ ساله بود؛ یک دهقان ساده و زحمتکش که تمام ثروتش ۶ فرزند و چند رأس مواشی بود. ما در قریه «دهنو برکر» ولسوالی میرامور ولایت دایکندی زندگی میکردیم، درست در نزدیکی مرز ولسوالی اجرستان ولایت غزنی . آن روز بهاری در ماه ثور، هوا هنوز بوی شکوفه میداد. من و محمد طبق معمول برای چراندن مواشی به کوههای اطراف رفته بودیم. همه چیز آرام به نظر میرسید تا اینکه در بعد از ظهر، ناگهان با گروهی از کوچیها روبرو شدیم.
لحظهای که آنها را دیدیم، لرزه بر اندام مان افتاد. من واقعاً ترسیده بودم چون میدانستم آنها به ما رحم ندارند. محمد که ترس مرا دید، سعی کرد آرام باشد. او میخواست از درگیری جلوگیری کند. هراسناک شد و به من گفت: «بیا زودتر مواشی را جمع کنیم و به طرف قریه پایین برویم تا مشکلی پیش نیاید.» اما ما حتی فرصت نکردیم اولین گوسفند را حرکت دهیم. قبل از اینکه دستمان به چیزی برسد، یکی از کوچیها کلاشینکوفش را به سمت محمد گرفت. صدای شلیک در کوه پیچید. مرمیها به سر و کمر همسرم اصابت کرد. او جلوی چشمان من از صخرهها به پایین پرتاب شد. شوهرم، در همان لحظه جان داد.
من فقط جیغ میزدم. صدایی که در آن کوههای بیرحم گم میشد. همسرم را در پیش چشمانم از دست دادم و هیچ کاری از دست من بر نمیآمد. با گریه و شیون از کوه پایین دویدم تا به قریه برسم. قضیه را با مردم شریک کردم. مردان قریه جمع شدند و به کوه بالا رفتند تا جسد غرق در خون محمد را پایین بیاورند. ما او را دفن کردیم، اما با او، آرامش و امنیت خانوادهمان هم دفن شد.
بعد از آن، ما فکر کردیم عدالتی وجود دارد. مردم محل به اداره ولسوالی میرامور مراجعه کردند و عریضه دادند، اما مسئولین حتی نگاهی به عریضه ما نکردند. مردم مجبور شدند راه طولانی را تا مقام ولایت دایکندی بروند. مدتها رفتند و آمدند، اما باز هم نتیجهای نداشت. ناامید نشدند و این بار به کابل رفتند. در کابل وعده رسیدگی دادند، اما فقط وعده بود. از آنجا به مقام ولایت غزنی رفتند. مقامات غزنی گفتند به مسئولین ولسوالی اجرستان امر میکنیم که تحقیق کنند. دو سال تمام از این ادارات به آن ادارات رفتیم، اما خبری نشد.
سال گذشته وقتی دوباره مردم به ولسوالی اجرستان مراجعه کردند تا خونخواهی محمد را بکنند، مسئولین آنجا حرف عجیبی زدند. آنها قضیه قتل را انکار نکردند، اما با وقاحت گفتند: «اگر بخواهیم به این قضیه رسیدگی کنیم، باید این را هم مدنظر بگیریم که شما هم در سالهای گذشته مردم ما را کشتهاید!» یکی از همراهان ما که برای دادخواهی رفته بود، میگفت آخرین بار که به ما گفتند باید جوابگوی کشتههای آنها در گذشته باشیم، فهمیدیم که دیگر راهی برای عدالت نیست.
کوچیها چراگاههای ما را بین خودشان تقسیم کردهاند و منطقهای که محمد در آن کشته شد، تحت تصرف اشخاصی بود که شوهرم را کشت. اما دولت طالبان هیچ همکاری نکرد و نخواست قاتل را بازخواست کند. خون محمد پایمال شد، چون ما کسی را در این دستگاه نداریم.
حالا من ماندهام با یک خانه خالی و شش فرزندی که چشمشان به دستهای من است. پسر کلانم برای کار و فرار از این وضعیت به ایران رفته است. فرزندان دیگرم که بین ۱۰ تا ۲۰ سال سن دارند و سه تن از آنان دختر هستند، در خانه با من زندگی میکنند. وضعیت اقتصادی ما ویران است. ما نانآورمان را از دست دادیم. محمد در زمین خودش، در چراگاه خودش کشته شد، اما حالا همان چراگاهها هم در تصرف کوچیهاست و ما حتی جرأت نداریم به آنجا نزدیک شویم.
وضعیت روانی من و فرزندانم اصلا خوب نیست. من هر شب کابوس میبینم. آن لحظه تیراندازی، آن سقوط از صخره و آن چشمهای بیجان محمد هرگز از پیش چشمانم دور نمیشود. کوچیها مدام تمام مردم محل را تهدید میکنند. احساس میکنیم در محاصره هستیم. دست ما از همه جا کوتاه است و صدایمان را کسی نمیشنود. من زنی ۴۵ ساله هستم که حالا در اوج ناتوانی، شاهد غصب شدن تمام میراث و چراگاههایمان هستم و تنها چیزی که برایم مانده، خاطره تلخ شوهر عزیزم است که خونش بر خاک ریخت و کسی نپرسید چرا.
ما در شرایط بسیار سختی سپری مینماییم و نمیدانیم فردا چه بلایی سر ما و فرزندانمان خواهد آمد. این است وضعیت ما در ولایت دایکندی، در منطقهای که عدالت در آن مرده است.
الهام اسدی اسم مستعار نویسنده این روایت است.


