برای من، یک اسماعیلی که در ولایت بدخشان و در یکی از شهرستان‌های اسماعیلی‌نشین به دنیا آمده و بزرگ شده‌ام، تبعیض همیشه واقعیتی جاری بوده است. تا پیش از ورود به دانشگاه، کمتر با این تفاوت‌ها روبه‌رو می‌شدم؛ هرچند در بازار و قریه، گاه‌وبیگاه طعنه‌ها و نگاه‌های برتری‌جویانه شنیده می‌شد. برادران سنی‌مذهب همواره خود را یک سر و گردن بالاتر از ما می‌دانستند و صد البته که حق داشتند؛ چون همواره قانون‌های نوشته و نانوشته‌ی دولتی بر اصل فقه حنفی بود و حامی داشتند. اما اسماعیلیان، به‌مثابه‌ی مظلومانی که دوام آورده‌اند، یاد گرفته بودند بعضی کلمات را بر زبان نیاورند، در محلات عام از مذهب سخن نگویند و از ابراز عقاید ممنوع پرهیز کنند.

من کودک هشت‌ساله‌ای بودم که پدرم آموخت وقتی به مکتب می‌روم از این موارد سخن نگویم. با وجود شنیدن کلمات زشت از هم‌سن‌وسال‌هایم، از ترس هشدار پدر، تا زمان دانشگاه به راستی سخنی از مذهب نگفتم تا مبادا پدرم به جرمی بزرگ مجازات شود. زمانی که مکتب می‌رفتم، پدرم تأکید می‌کرد: «نشنوم در مکتب حرفی از پنج و چهار (اسماعیلی و سنی) بزنی.» این جمله در ذهنم حک شد و تا حالا این نصیحت پدرم برای هم‌زیستی مسالمت‌آمیز را که آویزه‌ی گوشم شده است، دوست می‌دارم.

در دانشگاه، تنها یک هفته پس از ورود به خوابگاه، هم‌اتاقی‌ام پرسید: «مگر تاجیک نیستی؟» گفتم: «هستم.» گفت: «پس چرا متفاوت نماز می‌خوانی؟» تأیید کردم. خواست توضیح بدهم و آنجا بود که ناگزیر شدم خودم را معرفی کنم: تاجیک اسماعیلی از بدخشان. تا فهمید، این تفاوت به طبع مذهبی‌اش خوش نیامد؛ هرچند ظاهراً پذیرفت و به‌حیث یک دانشجوی دانشگاه، این را طبیعی دانست که هرکس می‌تواند با هر مذهبی باشد. در جای دیگر، پس از یک سال دوستی که حرفی از مذهب نبود و دوستان خوبی بودیم، یکباره بحث مذهب پیش آمد؛ وقتی گفتم اسماعیلی هستم، با لحنی عجیب و ناخواسته گفت: «استغفرالله! این‌طور نگو، تو که بسیار دختر نیک‌سرشت و مسلمانی!» در آن لحظه هم خندیدم و هم نفهمیدم باید از این تعریف خوشحال شوم یا از تحقیری که نثار هویت جمعی و باورهای مذهبی‌ام شده بود، عصبی باشم؟

از نگاه بسیاری از کسانی که از زیر یوغ ملاهای مدرسه فارغ می‌شوند، اسماعیلی همواره با برچسب‌هایی چون مشرک، کافر و بدعت‌گذار و با درجه‌ی پایین از مکارم اخلاقی شناخته شده است. برای ما این روایت تازه نبود؛ قرن‌هاست، از دوران عبدالرحمان‌خان تا سال‌های مجاهدین، نسل‌هایمان با همین نگاه زیسته‌اند و به حمل طعنه‌ها و برچسب‌هایی که محصول کج‌فهمی و تعصب بوده، عادت کرده‌ایم. اما این وضعیت هرگز برای کسی که می‌فهمد، به برابری انسانی عقیده دارد و به راه و رسم زندگی‌اش باورمند است، عادی نمی‌شود.

همیشه مجبور بودیم خودمان و باورهایمان را توضیح دهیم؛ فرقی نمی‌کرد علاقه‌ای به بحث مذهبی داشته باشیم یا نه، اسماعیلی بودن به‌تنهایی کافی بود تا نماینده‌ی گروه مذهبی‌مان باشیم. سطح آگاهی دینی یا رشته‌ی تحصیلی هم اهمیتی نداشت. بارها از خود پرسیده‌ام چرا دیگران نیاز به توضیح ندارند، اما ما باید همواره پاسخگو باشیم. گاه با لبخندی خسته از کنار این توضیح‌های تکراری می‌گذشتیم.

با همه‌ی کاستی‌ها، جمهوریت حقوق شهروندی را برای ما به رسمیت شناخته بود. از نظر حقوقی با شهروندان سنی برابر بودیم و همین برایم کافی بود تا آزادانه باورهایم را بیان کنم، بی‌آن‌که از هویت مذهبی‌ام هراس داشته باشم. روابطی فراتر از مذهب داشتم، دیگران را محترم می‌شمردم و متقابلاً احترام می‌دیدم. به قانون اساسی افغانستان تکیه کرده بودم؛ قانونی که آزادی مذاهب را تضمین می‌کرد و به من، به‌عنوان یک انسان آزاد، اجازه می‌داد با باورهای خود تحصیل و کار کنم و در کنار دیگران زندگی مسالمت‌آمیز داشته باشم.

مکتوب تازه و پرسش‌های بنیادین

اما اکنون با مکتوب تازه‌ی طالبان روبه‌رو هستیم؛ طرحی تشویقی برای آنانی که به مذهب حنفی روی می‌آورند. پرسش‌های بنیادین اینجاست:

·       چرا باید به مذهب حنفی روی بیاورند؟

·       ضرورت این اقدام چیست؟

·       پیام پنهان این مکتوب چیست؟

·       آیا کسانی که «به میل خود» تغییر مذهب دهند، از هر خطری مصون‌اند؟

در چهار سال اخیر، در بدخشان قتل‌های هولناک و مرموزی رخ داده که تحقیقات آن‌ها هیچ نتیجه‌ای نداشته است. همه می‌دانستند قربانیان یا فعالان مذهبی اسماعیلی بوده‌اند، یا کارمندان اجتماعی و افراد تحصیل‌کرده. پرسش اینجاست که طالبان با این حجم از کنترل و نظارت، چگونه هرگز به قاتلان یا انگیزه‌ها نرسیدند؟ اصول‌نامه‌ی نشر شده، پاسخ تمام پرسش‌های خانواده‌هایی است که عزیزانشان طی سال‌های اخیر، مخصوصاً سال روان خورشیدی، بدون هیچ گناهی به قتل رسیده‌اند.

در ظاهر، طالبان همه‌ی مذاهب را «برادر» می‌خوانند، اما در عمل، پاسخ به حق شهروندی روشن است: «همین‌که زنده هستید، شکر کنید». اقدام اخیر، آخرین میخ بر تابوت حضور برابر اسماعیلیان در افغانستان است. پیام نانوشته‌ی این مکتوب چنین است: اگر تغییر مذهب ندهید، زنده ماندنتان را غنیمت بدانید.

در این سند آمده است که خانواده‌ها و جوانانی که به اهل سنت تغییر مذهب دهند، از امتیازهای مالی برخوردار می‌شوند؛ جمله‌ای که چند معنا را حمل می‌کند:

1.     تمسخر آشکار باور بیش از یک‌ونیم میلیون اسماعیلی: اینکه بگویند عقیده‌ات را به چند معامله می‌کنی؟ بی خبر از اینکه عقیده‌ی اسماعیلیان از منبعی معنوی آب می‌خورد که جایی برای پول طالب نمی‌گذارد.

2.     دامی در بستر فقر گسترده: فقر را عمیق می‌کنند تا از آن بهره بگیرند و پیروان این مذهب را به تغییر مذهب تشویق کنند. تناقض تلخ آنجاست که وقتی یک اسماعیلی به تسنن روی می‌آورد، از او می‌خواهند کلمه شهادت بخواند؛ گویی پیش از آن مسلمان نبوده است. به نقل از شاهدان، فرد را به‌شکل تمثیلی کفن می‌کنند (گویا وفات کرده و دوباره متولد شده) و سپس کلمه را تکرار می‌کند.

3.     جذب در مدارس خارج از منطقه: استخدام داعیان «تنویر اذهان» در مکاتب اسماعیلی‌نشین. تنویر ذهن یعنی قرار است ذهن اسماعیلی را که ایمان به خدا، پیامبر، قرآن و امامت را با منطق دارد، با تفکر ملای پرورش‌یافته در مدارس طالبان روشن کنند! این به همان اندازه که دردناک است، مضحک نیز هست.

4.     تبدیل جماعت‌خانه‌ها به مسجد: هر جماعت‌خانه‌ای تبدیل به مسجد می‌شود، مگر اینکه در آن قریه هیچ سنی‌مذهبی نباشد. چند روز قبل در یکی از قریه‌های بدخشان، جماعت‌خانه‌ای را که ۷۰ خانوار با هزینه و زحمت خود برای عبادت و تعلیم ساخته بودند، به‌روی مردم بستند. آیا عدالت «عمری» که دم می‌زنند، همین است؟

ای آن‌که مرا به کفر متهم می‌کنی / خود بنگر که عدل کجاست و جور کیست. (ناصر خسرو بلخی)

حس تعلق و بقا

هر سطر این مکتوب، شکاف‌های پنهان جامعه را عیان می‌سازد. من به‌عنوان یک دختر جوان اسماعیلی نمی‌دانم نگران تحقیر هویت زنانه‌ام باشم، یا کشتار مرموز هم‌باورانم، یا زبان فارسی‌ام؟ آنچه این نظام برای من قائل است، جایگاهی سخیف است که تنها حس تعلق نداشتن به افغانستان امروز و اندیشه‌ی مهاجرت برای بقا را در ذهنم تقویت می‌کند.

من، تاجیک بدخشانی که خاک این سرزمین را پوسیده‌ی استخوان نیاکانم می‌دانم، امروز خود را در وطن خویش منزوی و هدف‌گرفته می‌بینم؛ تجربه‌ای که مرا به یاد سرنوشت اقلیت‌ها در دوره‌های تاریک تاریخ بشریت می‌اندازد.

تضعیف ساختار اجتماعی بدخشان

در بدخشان، تبار و زبان چنان تنیده است که در یک خانواده می‌توان خواهر و برادر سنی و اسماعیلی را یافت. اما طالبان شکافی در خانواده‌ها ایجاد کرده‌اند. شاهدم که زوجی (مرد اسماعیلی و زن سنی) را با تحریک و فشار روحی مجبور به طلاق کردند، هرچند زن بعد از مدتی دوباره به همسرش پیوست. ازدواج‌های فرامذهبی که رو به افزایش بود، اکنون ناممکن به نظر می‌رسد.

به سلسله‌ی تخدیر افکار، در خطبه‌های جمعه می‌گویند: «با اسماعیلیان روابطتان را قطع کنید، سلام و کلامی نداشته باشید.» یا به اطفال مدرسه می‌گویند: «غذای اسماعیلی را نخورید، ذبح آن‌ها حلال نیست.» این موارد شاید برای نسل آگاه خریدار نداشته باشد، اما «مدرسه‌ای شدن» افغانستان در مناطقی که تنها منبع معلوماتشان مدارس تحت نظر طالبان است، در درازمدت بی‌اثر نخواهد بود.

سخن پایانی

مکتوب نشر شده اعلام می‌کند که در نظام شریعت امارتی، جایی برای ما وجود ندارد. من به‌عنوان یک جوان اسماعیلی، وقتی می‌بینم نظام می‌خواهد باورها، حق کار برادرم و عدالتم را بگیرد، این سرزمین را ترک‌پذیر می‌بینم. با این حال، به کسانی که طی قرن‌ها این جبر را تاب آورده‌اند، سر تعظیم فرود می‌آورم.

خطاب به جوانان اسماعیلی و سنی می‌نویسم: زیر بار جهالت نروید. با مطالعه و شناخت، در کمال احترام متقابل زندگی کنید. نگذارید جهل، روابط انسانی و خانوادگی‌تان را مصادره کند. برای تسلی هم‌باورانم می‌گویم: اسماعیلیان دوره‌های تاریک‌تر از این را پشت سر گذاشته‌اند. این نیز می‌گذرد و باز هم با این مصرع پیر ناصر خسرو همراه می‌شویم:

«گر سنگ زنندم همه عالم به جفا / من دست ز دامانِ یقین برنگیرم.»

*گردآفرید اسم مستعار یک نویسنده زن اهل اسماعیلیه در افغانستان است. 

Leave a comment