نیمهشب بود؛ ساعتی که شهر میمنه آرامتر از همیشه بهنظر میرسید. در یکی از آپارتمانهای وسط شهر، جایی که رفتوآمد زیاد و دوربینهای امنیتی نصب است، زندگی یک بانوی جوان پایان یافت. فریادهای کمکخواهی در سکوت شب پیچید؛ فریادهایی که دیوارها شنیدند، اما پاسخی نیافتند. دقیقههای بعد، نالهها خاموش شد و آنچه باقی ماند، اتاقی بههمریخته و زنی بود که دیگر نفس نمیکشید.
زمانیکه خانواده به محل رسیدند، کوچه پر از نیروهای امنیتی بود؛ اما قاتل گریخته بود. صحنهای که مادر با آن روبهرو شد، فراتر از توان یک انسان بود؛ دیدن پیکر بیجان فرزند در جایی که باید امنترین نقطهی زندگیاش میبود؛ خانه.
بانو، زمانی که طالبان به قدرت رسیدند، دانشآموز صنف دهم مکتب بود و دیگر نتوانست به آموزش رسمی ادامه دهد. با این حال، متوقف نشد. در فعالیتهای اجتماعی سهم گرفت و چندین سال در رسانههای محلی بهعنوان خبرنگار کار کرد. بهگفتهی نزدیکانش، پس از ازدواج، شوهرش بارها او را تحت فشار قرار داده و به او گفته بود: «من بیسواد مطلق هستم و تو درس خواندهای و کار میکنی.» خدیجه*، مادر بانو، میگوید که این تفاوتها به منبع تنشهای خانوادگی بدل شده بود و بانو با معاش اندک خود، چرخهی زندگی را میچرخاند.
بانو، خبرنگار محلی و کودکهمسر، در ۲۳ سرطان ۱۴۰۴، ساعت ۱۲:۳۲ شب از سوی همسرش به قتل رسید. بهگفتهی خدیجهی ۵۶ ساله، پروندهی دادخواهی دخترش بینتیجه مانده است. او میگوید: «خون فرزندم در زمین ماند.»
خدیجه در گفتوگو با «زنتایمز» میگوید؛ بانو از کودکی آرام و کمحرف بود و در ۱۳ سالگی به ازدواج داده شد؛ تصمیمی که ریشه در فقر و ناتوانی خانواده داشت. «در خانه کسی توان کار نداشت. من از پس حمایت فرزندانم بهتنهایی برنیامدم. ناگزیر شدم دخترم را در خردسالی به نکاح بدهم. سایر فرزندانم خردسالاند و کسی نبود نفقه بدهد.»
بانو سه سال نامزد ماند و سپس ازدواج کرد؛ اما زندگی مشترک، بهجای امنیت، با فشار، تحقیر و خشونت همراه بود. شوهرش از او پول میخواست، از کار رسانهایاش ناراضی بود و مدام تحت فشار قرار میداد. بهگفتهی مادرش، نشانههای شب حادثه از یک درگیری جدی حکایت داشت؛ اتاق آشفته بود، وسایل جمع شده و حجابش پاره شده بود. بانو مخالفت کرده بود؛ شاید با رفتن، شاید با مقاومت. مخالفتی که در نهایت به قتل انجامید.
مادرش، شب قتل را «دشوارترین بخش زندگیاش» میداند. با اینکه گریههایش متوقف نمیشود، با کنج چادر چشمهایش را پاک کرده و به صحبت ادامه میدهد: «ساعت از دوازده شب گذشته بود. یکی از دوستان بانو دروازه را محکم کوبید. دلهره گرفتم. گفتند؛ بانو مریض شده و باید فوری خود را برسانیم. در راه، دلم میلرزید. من مادرم؛ حس کرده بودم خبر بدی در راه است.»
آنچه خدیجه در آن شب دید، تنها شنیدن خبر نبود، بلکه «بزرگترین شوک» زندگیاش بود. «فرزندم را بیجان در آغوش گرفتم. فریاد میزدم، اما او صدایی نداشت که جوابم را بدهد.» با دشواری تمام بغض خود را قورت داده و میگوید؛ زمانیکه وارد خانه شد، پیکر بانو را با دستان بسته دیده است. «دیدن آن صحنه، وحشتناک و فراموشنشدنی است.»
جسد دخترش را همراهی کرد تا به آمبولانس منتقل شود و میگوید که در تمام مسیر امید معجزه داشت تا بانو زنده باشد. «میگفتم شاید صدایم را بشنود و مادر صدا کند.»
بانو در منزل سوم یکی از آپارتمانهای وسط شهر میمنه زندگی میکرد. به نقل از یکی از ساکنین آپارتمان، ساعت ۱۲ شب سروصدا بلند میشود. صدای فریاد زنی که با التماس میگفت: «کمک – کمک»
زنی که در همسایهگی بانو زندگی میکند، صدای کوبیدن پای به دیوار و تخت را بهوضوع شنیده بود. او میگوید همسایهها از بیم جان خود نتوانستند به صحنه نزدیک شوند. نالههای کمکخواهی آهستهتر و آهستهتر میشود. او با کودکی در بغل راهی خانه بانو میشود. دو قدم مانده به درب ورودی خانه، شوهر بانو را میبیند که با عجله از خانه بیرون میدود. همسایه بانو میگوید:« دستانش آغشته به خون بود و مرا تهدید کرد که نزدیک نشوم.»
به گفتهی همسایهها، شوهر بانو، «فردی بدهکار، پرتنش و ناتوان از مدیریت زندگی» بود، کسی که سابقهی زندان، سفرهای قاچاق، مصرف مواد مخدر و رفتارهای خشونتآمیز را زیاد داشت. مهمتر از همه، ناتوانیاش در پذیرش استقلال و کار همسرش بوده است.
به نقل از خدیجه، دامادش چهل شب در یکی از مناطق مرزی میان ترکمنستان و افغانستان، بهنام «جوند»، رفته بود. خدیجه گمان میکند که او در آن مدت «به داعش پیوسته بود.» توضیح میدهد که انگیزهی پیوستن او به داعش، کسب درآمد ماهانه بوده است.
با وجود اینکه قتل بانو در مرکز شهر و در جایی رخ داد که باید امنترین نقطهباشد، هیچکسی تا کنون به جرم قتل او بازداشت نشده است. مادرش میگوید «بارها به قومندانی امنیه رفتم، حوزه به حوزه گشتم. هیچ سرنخی پیدا نشد.» قاتل حتی با وجود دوربینها و حضور نیروهای امنیتی بهراحتی فرار کرد.
خدیجه برای دخترش عدالت میخواست. به محکمه رفت تا برایش دادخواهی کند. اما قاضی به او گفت: «اگر از قاتل خبری شد، به ما گزارش بده.» این روند سبب شد مسئولیت پیگیری عملاً بر دوش مادری بیفتد که خود درگیر سوگ و فقر است.
خدیجه با بغض ادامه میدهد: «بدتر از همه اینکه خون دخترم روی زمین ماند. هیچکس به دادم نرسید. حتا حوزهی امنیتی نزدیک خانه برای تسلیت نیامد.» او میگوید عکس و تذکرهی قاتل را در اختیار نهادهای امنیتی گذاشته؛ اما هیچ پیگیری جدی صورت نگرفته است. این پرونده، نمونهای از ناکامی دستگاه قضایی و امنیتی طالبان است که عدالت را متوقف کرده و قربانی و خانوادهاش را تنها گذاشته است.
در حاکمیت طالبان، قتل زنان اغلب بدون پیگرد قانونی باقی میماند، زیرا نظام حقوقی مدرن و شفاف وجود ندارد. قانونهای مشخصی برای تعریف جرم و آیین دادرسی تدوین نشده است. علاوه بر این، زنان از فرایند عدالت عملاً حذف شدهاند. در این صورت امکان شکایت یا دسترسی به وکیل مستقل را ندارند. قضات نیز استقلال واقعی ندارند و تصمیمهای آنان معمولاً تابع دستورهای سیاسی و قبیلهایست، نه عدالت مستقل. این ترکیب سبب میشود که قتل و خشونت علیه زنان نه تنها به محکمه کشیده نشود، بلکه عاملان آن اغلب بدون مجازات باقی بمانند.
«بعد از قتل بانو، دیگر هیچکدام از ما احساس امنیت نکردیم.» بخشی از صحبتهای یکی از دوستان نزدیک و همکار بانو است. زنی که میافزاید؛ ترس، نهتنها فضای کار بلکه زندگی شخصیشان را نیز تسخیر کرد. «پس از حادثهی بانو، یکی از همکاران نامزد داشت و میگفت میترسم با نامزادم در یک بلاک زندگی کنم؛ هر لحظه فکر میکنم ممکن است سرنوشت من نیز چون بانو شود و شوهرم مرا بکشد.»
این ترس بهتدریج کار حرفهای خبرنگاران زن را در میمنه فلج کرد. بهگفتهی همکار بانو، هیچکدام از زنان جرأت نمیکردند بهتنهایی در استدیو بمانند. «اگر کاری طول میکشید، دو نفر دیگر را صدا میزدیم که منتظر بمانند، یا اصلاً کار را نیمهکاره رها میکردیم و دفتر را ترک میکردیم.» او میگوید که شدت این فشار روانی چنان بود که ناچار شد از رسانه استعفا دهد. «صدای جارو کشیدن صفاکار دفتر مرا میترساند؛ فکر میکنم کسی دنبالم آمده است.» با بازگشت دوبارهی طالبان به قدرت، خشونتهای خانوادگی در افغانستان افزایش یافته است. تنها در یک سال پسین، وقوع دهها مورد قتل و خودکشی زنان در افغانستان رسانهای شده است.
مادر بانو، اکنون سرپرست پنج فرزند دیگر است و با صفاکاری و لباسشویی روزگار میگذراند. «یک زن از کجا قاتل را پیدا کند؟ از کجا خون دخترش را بگیرد؟ به من گفتند: اگر خبری شد، گزارش بده. شما که مسئول امنیت هستید، نتوانستید؛ من چگونه دنبالش باشم؟»
*نامها به دلایل امنیتی تغییر داده شده است.
*لیدا بارز نام مستعار یک خبرنگار زن در افغانستان است.


