هفت ماه بعد از سقوط کابل، در یک شهرک دورافتاده در ناحیهی هفدهم شهر کابل با خانوادهی شوهرم یکجا زندگی میکردم. اپارتمان سه اتاق داشت که پنجرههای اتاق من به روی حویلی باز میشد و آن زمستان، هر روز صبح که پرده را پس میزدم با انبوهی از برف مواجه میشدم که پیهم میبارید. اپارتمان مرکزگرمی نداشت، برق از طرف روز اکثراً قطع بود و از بخاری برقی هم به قدر کافی نمیتوانستیم استفاده کنیم. قیمت گاز به قهقرا رسیده بود. با کمپل و پوشیدن چندین لایه لباس خود را گرم نگه میداشتیم و در زمان خوردن غذا به اتاقی میرفتیم که آنجا یک عدد بخاری گازی روشن بود.
وسایل خانه را در ماه اگست ۲۰۲۱ بعد از سقوط حراج کرده بودیم. ششماهه حمل داشتم و پاهایم بهشدت بیقرار شده بود که در تماس با یک چیز سرد، بیقراری و دردش بیشتر میشد. شبها طولانی و سرد بود. کتاب صوتی گوش میکردیم تا خوابمان ببرد. کتاب صوتی «سرگذشت ندیمه» از «مارگارت اتوود» را در همان شبهای دلگیر شروع کردیم. نمیدانم که شوهرم چقدر متوجه این کتاب و داستان آن میشد، اما من با صدای راوی که یک زن خوشصدا بود و صدایش آرامم میکرد، از گیلادی که در آن سقوط کرده بودم به گیلادی میرفتم که «مارگارت اتوود» خلق کرده بود.
خودم را در هیئت «آفرد» میدیدم که برای ادامهی نسل مردان گماشته شده بودم. با صدای زن راوی که از زندگی «آفرد» میگفت و «آفرد» هم از «مویرا» میگفت، پهلو به پهلو که میشدم تمام بدنم به زحمت میافتاد. در حالی یک موجود زنده را در بدنم پرورش میدادم که خودم به سختی نفسهایم را میکشیدم.
گویا آن روزها و شبها را نمیزیستم، بلکه داخل یک فیلم ترسناک و نفسگیر قدیمی و عجیب گیر کرده بودم. یک مدرک لیسانس، یک مدرک ماستری و یک عالم اسناد کاری داشتم که نشان میداد چند ماه پیش من شاغل بودهام و درس خواندهام. حکومت جدید تکجنسیتی، حضور زن را در اماکن عمومی گناه میپنداشت. از زنها خواسته شده بود که هنگام بیرون شدن از خانه مراقب باشند، حجاب بپوشند و بدون محرم از خانه بیرون نشوند. برای اینکه زحمت زنان را کم ساخته باشند، از ادارهی کارشان نیز منفک کرده بودند. در آن هفت ماه تغییرات بزرگی رخ داده بود. دیگر زنها به کار نمیرفتند. زنها درآمد نداشتند. زنها حق نداشتند از صنف ششم بلندتر درس بخوانند. هر روز که میگذشت، یک فرمان تازه بهخاطر کنترول زندگی زنان صادر و اجرا میشد.
نمیدانم کتاب را در چه مدتی شنیدم، اما هر شب که در بستر خواب سرد و یخزدهمان دراز میکشیدم، از همان جایی آغاز میکردم که شب گذشته خوابم برده بود. من هم مثل «آفرد» بودم؛ خوردن یک وعده غذا در یک رستورانت خوب، دیدن دوستان همدل، دورهمی خانوادگی پر از صلح و صفا و هر آن چیزی که قبل از اگست ۲۰۲۱ داشتم، مثل یک رویای دوردست مینمود. مثل «آفرد» و گروه زنان «ندیمه»، من هم باید لباس مخصوص میپوشیدم. آن روزها سعی داشتم که مقاومت کنم و برای خودم یک چپن سیاه نمیخریدم که بعدها، در ماه جون همان سال بود که خواهرم یکی از چپنهایش را برایم داد و اینطوری اولین چپن سیاه سفارشی حاکمان جدید را پوشیده بودم.
در آن شبها و روزهای پر از دلتنگی به «مارگارت اتوود» فکر میکردم. ذهن او مرا به حیرت میانداخت. همهچیز آن کتاب واقعی بود. گویا که سالها قبل زندگی ما پیشبینی شده بود. حکومت جدید با استفاده از دین و کتاب مقدس، همهچیز را به یک شکل تازه و غیرقابل قبول آن دیکته میکرد و در صورت سرپیچی، مجازات سنگینی در انتظارمان بود. زنان به یکباره در همان روز سقوط از همهی عرصههای اجتماعی دور انداخته شده بودند. بانکها حسابها را مسدود کرده بودند و گرفتن پول از بانک به گذشتن از هفتخوان رستم میمانست. خودم شخصاً برای گرفتن پول از خیرخانه به مکروریان میرفتم، چون شعبههای دیگر همیشه بیروبار بود و نوبت نمیرسید.
آن روزها را در هیئت «آفرد» زندگی میکردم. ساعاتی را برای قدم زدن از خانه بیرون میشدم و با حیرت به سیمای شهری میدیدم که در جریان هفت ماه متحول شده بود. همهچیز به شکل بیرحمانه در نظرم زشت مینمود. رفتن از یک سوی شهر به سوی دیگر، عین یک سفر ناممکن به نظر میرسید. به این فکر میکردم که آیا زایمان طبیعی خواهم داشت یا نه. داکتر سفارش کرده بود که برای داشتن زایمان طبیعی باید خودم را فعال نگه دارم و آب زیاد بنوشم. درمانگاه داکتری که نزد او میرفتم مثل همیشه شلوغ بود و زنان به همان کار همیشگی تولید نسل ادامه میدادند و شاید هم از همین طریق بود که امید را در دلهایشان زنده نگه میداشتند.
در همان روزهایی که به «مارگارت اتوود» فکر میکردم، دست بردم داخل بکس لباسهایم و لپتاپم را بیرون کشیدم. شروع کردم به نوشتن و ثبت اتفاقات. پیادهروی یکساعتهی من منبع تمام اخبارم بود. در همان یک ساعت که در کوتل خیرخانه قدم میزدم، چیزهایی میدیدم که قبلاً ندیده بودم. تابلوهای آرایشگاههای زنانه را با رنگ سیاه میپوشاندند. موترهای لینی، زنان تنها را در چوکی پیشرو به شرطی مینشاندند که کرایهی دو نفر را میپرداختند. در هر صفی که ایستاده میشدم، مردم از همهچیز شکایت داشتند.
در ماه اگست ۲۰۲۲ به یک دانشگاه شخصی رفتم تا تدریس کنم و خوشحال بودم که زنان میتوانند تحصیلات عالی داشته باشند. ادامهی دانشگاهها هرچند که ساعات درسی زنان و مردان جدا بود و دختران باید مواظب حجاب، صدا و حرکات خود میبودند، باز هم جریان داشت و این امید خوبی بود که در دسمبر ۲۰۲۲ آن را هم بستند. بسته شدن دانشگاهها یک گام دیگر زنان را به عقب راند. بهقدری خسته و ناامید شدم که تکتک دروازههای خانهام مرا به وحشت میانداخت و گمان میکردم که کسی بهخاطر بردن من آمده است.
به نوشتن ادامه دادم. مقالههای انتقادی و تحلیلی زیادی نوشتم، اما به نام مستعار؛ اسم واقعی یک زن که مینوشت خطر زیادی خلق میکرد. در ماه اپریل ۲۰۲۴ یک مجموعه داستان کوتاه را در خارج از کشور به چاپ دادم. کارهای دیگری که همه به شکلی مقاومت در مقابل آن خفقان بود را انجام دادم، اما سرانجام نتوانستم در داخل، با صدایی که عورت بود و نباید بلندتر شنیده میشد، طاقت بیاورم. در اکتوبر ۲۰۲۴ از کشور بیرون شدم و در این مدت دست از نوشتن و پرداختن به آن کشور عجیب برنداشتم.
در اگست ۲۰۲۵ مجموعهی دوم داستانهایم در کشور چین به چاپ رسید. یکی از روزنامهنگاران چینی پرسیده بود که چقدر برای نوشتن داستانهایم از کتاب «سرگذشت ندیمه» الهام گرفتهام؟ این سؤال باعث شد که یکبار دیگر به آن شبهای سرد و صدای آن زن فکر کنم که از زندگی ندیمههایی میگفت که مارگارت اتوود خلق کرده بود. در واقع خلق نکرده بود؛ او زندگی ما را پیشبینی کرده بود. جغرافیایی که در آن زنها دستهبندی میشدند و در خدمت نظام و مردان درمیآمدند. اگر اندکی سرپیچی میکردند، دیگر وجودشان به درد هیچچیزی نمیخورد و باید نابود میشدند.
خوانندههای چینی که داستانهایم را میخواندند نیز در مرورهایشان مینوشتند که زندگی زنان افغانستان آنها را به یاد «سرگذشت ندیمهها» میاندازد. واقعیتی که سر از کتابی درآورده بود یا هم داستان تخیلی کتابی که سر از زندگی واقعی ما درآورده بود. به قول خود مارگارت اتوود، هیچچیز این کتاب تخیلی نبود؛ چیزهایی بود که یا در دنیا گذشته بود، یا هم احتمال وقوع آن به قدر آمدن حکومت طالبان آسان و یکساعته اتفاق میافتاد.
اما من که آن روزها را زندگی کردم و زنده بیرون شدم، همیشه به این میاندیشم که چگونه ممکن است ما زنان جلو چنین آدمهایی را بگیریم؟ جلو بهوجود آمدن چنان سیستمهای زنبیزار را؟ با چه چیزی؟ برای خود من، مثل مارگارت اتوود، جوابم نوشتن بود. من نوشتن را به عنوان وسیلهی مبارزه و مقاومت انتخاب کردم؛ تنها وسیلهای که میتوانستم با آن تصاویر آن روزهای عجیب را ثبت کنم، صداها را انتقال بدهم و به قدری آن اوضاع و این اوضاع عجیب در جریان را بنویسیم و خبر بدهیم که احتمال تکرار آن ضعیف شود، کمتر شود یا هم کامل از بین برود. نمیدانم کلمات چقدر قدرت دارند، اما گمان میکنم که قدرت تغییر بزرگی دارند و ما زنان باید دست از نوشتن و مقاومت برنداریم، چون بهوجود آمدن یک حکومت زنبیزار، مثل کابل در روز سقوط، به قدر نیمروز زمان میبرد.
خدیجه حیدری ویراستار و خبرنگار زنتایمز است.


