افغانستان امروز با دو بحران ویرانگر و همزمان روبهرو است. یکی حذف سیستماتیک زنان از زندگی عمومی—از طریق ممنوعیت آموزش، محدودیت کار، کنترل رفتوآمد و حذف از تصمیمگیری. دیگری تشدید بحرانهای محیط زیستی، از خشکسالی و کمبود آب گرفته تا قطع جنگلات و بهرهبرداری بیضابطه از منابع طبیعی. این دو بحران معمولاً جدا از هم بررسی میشوند. اما در واقع، ریشهی مشترک دارند.
آنچه این دو را به هم پیوند میدهد، منطق سلطه است؛ منطقی که هم زنان و هم طبیعت را نه بهعنوان موجوداتی زنده و دارای ارزش ذاتی، بلکه بهمثابه ابژههایی برای کنترل، مدیریت و بهرهکشی میبیند.
اکوفمینیسم رویکردی که پیوند میان ستم بر زنان و تخریب محیط زیست را برجسته میکند، به ما کمک میکند این رابطه را بهتر بفهمیم. از این منظر، نظامهایی که بر سلسلهمراتب، اطاعت و کنترل استوار اند، زنان، زمین و منابع طبیعی را بهگونهی مشابه میبینند: موجوداتی خاموش، فاقد عاملیت، و ارزشمند فقط تا جایی که در خدمت قدرت قرار گیرند. آنچه امروز در افغانستان جریان دارد، نمونهی روشن این منطق است.
در نظام طالبان، زن دیگر شهروندی دارای حق نیست. زن به «مسئلهای اخلاقی» فرو کاسته شده که باید مدیریت و مهار شود. بدن زن به میدان اعمال قدرت بدل شده و حذف صدای او از عرصهی عمومی، شرط حفظ نظم و امنیت معرفی میگردد. زن نه بهعنوان کنشگر اجتماعی، بلکه بهعنوان خطری بالقوه برای نظم مطلوب طالبان تعریف میشود.
همین منطق در برخورد طالبان با محیط زیست نیز دیده میشود. قطع بیرویهی جنگلات، استخراج غیرشفاف معادن، تخریب زمینهای زراعتی و بیتوجهی آشکار به بحران آب بهویژه در شرایط خشکسالیهای پیدرپی نشان میدهد که محیط زیست در این نظام نه بهعنوان بستر زندگی مشترک، بلکه بهمثابه منبعی خام برای تأمین منافع کوتاهمدت تلقی میشود.
در گفتمان طالبان، طبیعت جایگاه اخلاقی مستقلی ندارد. هیچ اشارهی جدی به مسئولیت انسانی در قبال زمین، حق نسلهای آینده یا پیامدهای درازمدت تخریب محیط زیست دیده نمیشود. جوامع محلی بهویژه زنانی که بیشترین تماس روزمره با آب، زمین و منابع طبیعی دارند، از تصمیمگیریها کنار گذاشته شدهاند. نتیجه، تصمیمهایی است که نه پایدار اند و نه قابل جبران.
در این میان، زنان بیشترین هزینه را میپردازند. در افغانستان، بهویژه در مناطق روستایی، زنان همواره نقش کلیدی در مدیریت آب، تأمین غذا و انتقال دانش بومی دربارهی طبیعت داشتهاند. اما در عین حال، آنان آسیبپذیرترین گروه در برابر فروپاشی محیط زیست اند. با خشکشدن منابع آب، زنان مجبور اند زمان و انرژی بیشتری برای تأمین نیازهای اولیه صرف کنند. با نابودی زمینهای زراعتی، ناامنی غذایی افزایش مییابد. و در زمان بحران، بار بقای خانواده اغلب بر دوش آنان میافتد؛ در حالی که هیچ نقشی در مدیریت بحران یا بازسازی پس از آن ندارند.
این وضعیت تصادفی نیست. ساختاری است.
این منطق سلطه در متون ایدئولوژیک طالبان نیز بهروشنی بازتاب یافته است. کتاب نظام امارت اسلامی نوشتهی عبدالحکیم حقانی از متون مرجع فکری طالبان، نمونهی آشکار است. در این کتاب، زنان نه بهعنوان سوژههایی دارای عاملیت، حق انتخاب و مشارکت اجتماعی، بلکه بهعنوان موضوعاتی برای تنظیم و کنترل تعریف میشوند.
همزمان، غیبت کامل محیط زیست در این متن قابل توجه است. هیچ بحث معناداری دربارهی منابع طبیعی، حفاظت از زمین یا مسئولیت انسانی در قبال طبیعت وجود ندارد. طبیعت بهعنوان امری خاموش و بیرون از دایرهی اخلاق و سیاست در نظر گرفته میشود.
این دو غیبت حذف زنان و سکوت دربارهی طبیعت، معنادار است. در نظم فکری طالبان، هم زن و هم محیط زیست بیرون از دایرهی ارزش ذاتی، گفتوگو و مشارکت قرار میگیرند. هر دو باید خاموش باشند تا اقتدار بیچالش بماند.
درک این پیوند اهمیت حیاتی دارد، زیرا نشان میدهد چرا رویکردهای جداگانه ناکام میمانند. دفاع از حقوق زنان بدون توجه به فروپاشی محیط زیست یا حفاظت از طبیعت بدون مقابله با آپارتاید جنسیتی، به تغییر پایدار منجر نخواهد شد.
سرکوب زنان و تخریب طبیعت دو بحران موازی نیستند؛ دو پیامد یک منطق واحد اند. نظامی که از عاملیت زنان میترسد، از مشارکت اجتماعی نیز گریزان است. نظامی که گفتوگو را برنمیتابد، زمین را نیز بیمسئولیت مصرف میکند. چنین نظمی نه زندگی انسانی را حفظ میکند و نه زیستبوم را.
در این معنا، اکوفمینیسم صرفاً یک نظریهی دانشگاهی نیست، بلکه ابزاری برای فهم واقعیت سیاسی افغانستان است. این رویکرد به ما یادآوری میکند که مبارزه برای آزادی زنان و مبارزه برای بقا و حفاظت از طبیعت، دو مسیر جداگانه نیستند.
تا زمانی که زنان بهعنوان کنشگران کامل اجتماعی به رسمیت شناخته نشوند، و طبیعت بهعنوان زیستبومی زنده و مشترک در نظر گرفته نشود، بحرانهای افغانستان عمیقتر خواهد شد. این دو مبارزه، در اصل، یک مبارزهاند.
قیوم صبور نام مستعارِ یک فعال محیطزیست در افغانستان است.


