امروز هنگام مرور شبکههای اجتماعی، به طور تصادفی با یک کلیپ کوتاه از پسری حدود چهار یا پنج ساله مواجه شدم؛ کودکی که توسط دو مرد، یکی مجری برنامه و دیگری پدرش، تحت فشار قرار گرفته بود تا احساسش را در مورد مادرش بیان کند، مادری که خانه را ترک کرده است. برای درک بیشتر قضیه، مصاحبه کامل این افراد را پیدا کردم.
این کودک «مسیح» نام دارد؛ فرزند زلاله هاشمی، خواننده زن افغان است. کودک در کنار این دو مرد، در یک برنامه کانال یوتیوب، حضور یافته است.
فرهاد رامکي، مجري این برنامه که سابقه کار در رسانههای تصویری افغانستان را نیز دارد، یکی از پرسشهایی که از کودک میپرسد این است: «پدرت را بیشتر دوست داری یا مادرت؟» کودک مادر را انتخاب میکند و پس از آن، مجری با طرح چند پرسش دیگر، فشار را تشدید میکند. «میفهمی مادرت کجاست؟ پشت مادرت دق شدی؟ اگر همین حالا مادرت تو را ببیند، چه برایش میگویی؟» کودک از صحبت کردن بازمیماند و تنها میگوید: «بیا خانه»
روایت غالبی که این دو مرد تلاش میکنند به مخاطب القا کنند، این است که مادر کودک زنی «بیمسئولیت» بوده که تحت تأثیر زنان فمینیست در خارج از کشور، خانوادهاش را ترک کرده است.
این صحنه بخشی از یک برنامهای است که توسط یک مجری مرد در جامعه مردسالار افغانستان اجرا میشود؛ برنامهای که از طریق شبکههای اجتماعی مخاطب جذب میکند و درآمدزایی دارد. در این برنامه، یک کودک خردسال به استودیو آورده میشود و تحت فشار روانی قرار میگیرد تا سخنی بگوید که بار احساسی آن نه متوجه کودک، بلکه متوجه مادر اوست؛ مادری که خانه را ترک کرده است. آنچه رخ میدهد، استفاده ابزاری از مهر مادری به عنوان یکی از مؤثرترین ابزارهای فشار و مجازات اجتماعی علیه یک زن است؛ ابزاری که در ساختارهای مردسالار به خوبی شناخته شده و بارها به کار گرفته شده است.
در آنچه میتوان آن را محاکمهای رسانهای نامید، محسن هاشمی، فردی که خود را شوهر زلاله هاشمی معرفی میکند، بیش از چهل دقیقه صحبت میکند و تمام مسئولیت اتفاقات را متوجه همسرش میسازد. مجری و گوینده برنامه نیز با ادبیاتی جهتدار، مخاطبان را به قضاوت دعوت میکنند، در حالی که خود برنامه از ابتدا تا انتها بر پایه قضاوتی یکسویه بنا شده است. این برنامه طی چهار روز بیش از دوصدهزار بار دیده میشود و حدود هزار و ششصد نظر دریافت میکند. دیدگاهها متفاوتاند؛ برخی از زلاله حمایت کردهاند و برخی دیگر، صرفاً به این دلیل که او مادر بوده و فرزندش را ترک کرده، او را مجرم دانستهاند.
اما پیشینه این ماجرا چیست؟
زلاله هاشمی آوازخوان زن افغان است که پس از حضورش در یکی از مشهورترین برنامههای موسیقی تلویزیون طلوع، مقام دوم را در میان دوازده اشتراککننده به دست آورد. پس از پایان این برنامه، هیچ خبر یا آهنگی از او در رسانهها منتشر نشد.
تا اینکه در ماه جون ۲۰۲۵، شخصی با ارسال ویدیویی به رسانهها ادعا کرد که شوهر زلاله هاشمی است و دو هفته میشود که زلاله توسط افراد ناشناس اختطاف شده است. پس از این ادعا، روایتهای مختلفی درباره اختطاف، مرگ یا زنده بودن این آوازخوان مطرح شد، اما برای مدتی هیچ خبری از او در دسترس نبود.
سرانجام در ماه دسامبر ۲۰۲۵، زلاله هاشمی با نشر ویدیویی اعلام کرد که زنده است و در یک مکان امن به سر میبرد. پس از آن، مصاحبههایی از سوی شوهرش با چندین رسانه منتشر شد و در نهایت، زلاله هاشمی با وجود تمام این اتهامها، با شخصیت قوی و مستقل در یک مصاحبه تلویزیونی ظاهر شد.
او در این مصاحبه میگوید که پس از حضور در برنامه موسیقی، به مدت سه سال به دلیل مشکلات مختلف نتوانست به فعالیت هنری خود ادامه دهد. پس از آن، به اجبار وادار به ازدواج شد؛ ازدواجی که تحت فشار برخی صورت گرفته بود.
او توضیح میدهد که با خانوادهاش در ارتباط نبوده و پس از رفتن به خانه شوهر، از همان روز نخست به شدت مورد خشونت خانوادگی قرار گرفته است. این خشونت شامل توهین، تحقیر و لت و کوب میشده است. او میگوید: «لت و کوب همیشه می شدم، تا حدی که سرم میده می شد، دستم میده می شد، چشمم افگار می شد، بسیار محکم می زدند.»
در پاسخ به نخستین پرسش مجری، زلاله به صراحت بیان میکند که سه سال پیش از شوهرش طلاق گرفته است و در جریان برنامه بارها تأکید میکند که محسن هاشمی شوهر او نیست. با این حال، مجری به گفتههای او بیتوجهی میکند و بارها عبارت شوهرتان را تکرار میکند.
زلاله میافزاید که پس از طلاق، به مدت سه سال به اجبار در خانه شوهر سابقش نگهداری شده و اجازه ارتباط با خانواده و اقوام خود را نداشته است. کودک از او جدا شده بود و شوهر سابقش اجازه نمیداد که کنار فرزندش باشد. با وجود این توضیحات، مجری در یک مصاحبه بیست و پنج دقیقهای، شش بار از زلاله میپرسد که چرا کودک خود را ترک کرده یا چرا برای گرفتن فرزندش تلاش نکرده است. روشن است که در این مصاحبه نیز، تلاش بر آن است تا زلاله به آنچه نبود مهر مادری خوانده میشود، متهم شود.
اگرچه مجری مستقیماً از مردم نمیخواهد که زلاله را قضاوت کنند، اما مخاطبان که اکثریت آنها افغاناند، به خود اجازه دادهاند با شدیدترین الفاظ او را متهم کنند. این مصاحبه نزدیک به هزار و پانصد نظر دارد و بیش از هفتاد درصد دیدگاهها، زلاله را به دلیل فرار از خشونت و ترک فرزند، مورد توهین و تحقیر قرار دادهاند.
مخاطبان از این که او به عنوان یک زن، به ویژه یک مادر، ضعف از خود نشان نداده است، خشمگیناند و او را قضاوت میکنند. یکی از مخاطبان مینویسد: «چیزی که مه درک کدم احساس عاطفی مادری از دوری طفل نازنینش را ندیدم.» دیگری مینویسد: «مشکلات اش یک طرف اما حس مادری در وجود این مرده، بخدا من برای طفلش گریه کردم اما خودش هیچ عکس العمل نشان نداد.» و فردی دیگر با تعجب مینویسد: «چی رقم مادر که از غم دوری فرزند خود یک قطره اشک نریخت.»
بسیاری از نظر دهندگان، صرفاً به این دلیل که او زن است، سخنانش را دروغ میخوانند و به شوهرش تبریک میگویند. یکی از نظرها چنین است: «مصاحبه ای شوهرتان واقعا خالصانه و با صداقت بود اما شما اکثر حرفتان دروغ محض است.»
با وجود این که یک منبع از اقوام درجه دوم زلاله هاشمی، در گفتوگو با زن تایمز تأیید کرده است که ازدواج زلاله هاشمی اجباری بوده و او در تمام این سالها تحت خشونت خانوادگی قرار داشته، اما آنچه در این پرونده نادیده گرفته میشود، مسئله خشونت سیستماتیک علیه زنان و مشروعیتبخشی رسانهای به آن است. تمرکز افکار عمومی نه بر خشونت اعمال شده، بلکه بر فرار یک مادر از مسئولیتهایش قرار میگیرد. جامعهای که اغلب زن بودن و حتی انسان بودن زن را به رسمیت نمیشناسد، به سادگی نقش قاضی را بر عهده میگیرد و مادری را که از خشونت گریخته، محکوم میکند.
در جامعهای چون افغانستان، مادری نه یک انتخاب آزادانه، بلکه سرنوشتی از پیش تعریف شده برای زن است. زن از همان کودکی میآموزد که ارزش او نه در فردیتش، بلکه در تواناییاش برای مادر شدن و فداکاری سنجیده میشود. این نگاه، مهر مادری را از یک احساس انسانی به یک وظیفه اخلاقی اجباری تبدیل میکند. جامعه مردسالار با تقدیس مادری، در واقع زن را از حق اعتراض و زیستن برای خود محروم میسازد. مادری که خسته است، خشونت دیده یا خواهان تغییر است، با جمله تو مادر هستی خاموش میشود؛ جملهای که در ظاهر احترامآمیز و در باطن ابزاری برای حذف زن است.
زلاله هاشمی نیز اگر خشونت را میپذیرفت و حتی زیر سایه آن جان میداد، برای بسیاری تفاوتی نداشت؛ زیرا زن بود و به ویژه مادر بود و باید تحمل میکرد. اما اکنون که تصمیم به تغییر گرفته است، همه انگشتها به سوی او نشانه میرود. در جامعه افغانستان، ترک فرزند حتی اگر موقت و از سر اجبار باشد، گناهی نابخشودنی تلقی میشود، در حالی که خشونت شوهر یا خانواده امری ثانوی یا قابل توجیه دانسته میشود.
زن گریخته از خشونت، روایت رسمی رنج را برهم میزند. جامعه مردسالار باور دارد که رنج زنانه طبیعی و اجتنابناپذیر است. زنی که این رنج را نمیپذیرد و میرود، این روایت را بیاعتبار میکند. بنابراین، برای حفظ نظم موجود، باید بیاعتبار شود. مجرمسازی زن، راهی است برای بازگرداندن معنا به رنج؛ اگر او بد باشد، پس رنج کشیدن زنان درگیر خشونت هنوز درست و باارزش تلقی میشود.
زن فراری از خشونت تهدیدی نمادین است. او نشان میدهد که خروج ممکن است و اطاعت سرنوشت محتوم نیست. این امکان خطرناک است؛ پس باید با برچسبهایی چون مادر بد، خودخواه یا بیعاطفه بیاعتبار شود تا زنان دیگر جرات نکنند همان راه را بروند. مجرمسازی در اینجا ابزاری پیشگیرانه است.
عامل مهم دیگر، انتقال مسئولیت از ساختار به فرد است. به جای آن که خانواده، جامعه یا قانون درباره چرایی خشونت پاسخگو باشند، تمام بار اخلاقی بر دوش زن گذاشته میشود. با متهم کردن مادر به بیمسئولیتی، سیستم از پاسخگویی فرار میکند. زن مجرم معرفی میشود تا خشونت نامرئی بماند و ساختار دستنخورده حفظ شود.
این واقعیت نشان میدهد که مسئله مهر مادری نیست، بلکه ساختاری است که این مهر را مصادره میکند. تا زمانی که زن پیش از آن که انسان دیده شود، صرفاً مادر تعریف شود، مهر مادری همچنان یکی از مؤثرترین ابزارهای خاموشسازی، کنترل و اعمال خشونت علیه خود مادران باقی خواهد ماند.
فرشته غنی خبرنگار چندرسانهای زنتایمز است.


