پنج سال پیش، شوهرم به خاطر حرفهای امباقم مرا آنقدر لتوکوب کرد که زنخم شکست. نمیدانم با چه چیزی به من زده بود؛ فقط یادم است که از شدت درد و خونریزی بیهوش شدم. وقتی به هوش آمدم، دهنم کج شده بود و هر داکتری که میدید میپرسید چه کسی مرا لت کرده است. شوهرم قبل از رفتن به شفاخانه مرا قسم داده بود که نگویم او مرا زده، بلکه بگویم از موترسایکل افتادهام. وقتی صورت پیر و ریش سفیدش را دیدم، دلم سوخت و همان دروغ را تکرار کردم. یک لک افغانی مصرف شد و دوبار به کابل رفتم تا زنخم عملیات شود و دهنم دوباره به جایش برسد.
من ۲۸ ساله و مادر سه کودک هستم. اصلاً از کندز هستم اما بعد از عروسی با شوهرم به تخار آمدم. پنج ساله بودم که یک چشمم پرده کشید و کمکم نابینا شد. همان یکبار در کودکی پدرم مرا نزد داکتر برد، اما گفتند وقتی بزرگ شد، بیاورید تا عملیات شود. وقتی بزرگ شدم، بهجای تداوی چشم، پدرم مرا با یک مرد همسن خودش نکاح داد. آن وقت ۱۷ سال عمر داشتم. شوهرم رانندهٔ لین کندز–تخار بود و با پدرم در همان رفتوآمدها آشنا شده بود. گفته بود اگر مرا برایش بدهند، چشمم را تداوی میکند. پدرم هم خوشحال بود و میگفت هم عروسی میکنی و هم چشمات خوب میشود. اما هیچکدام عمل نکردند؛ نه چشمم تداوی شد و نه روزی بدون خشونت نصیبم شد. در این یازده سال، شوهرم به بهانههای کوچک مرا تا سرحد مرگ لت و کوب کرده است.
وقتی شوهرم خواستگاری کرد، خودش گفته بود که زن و هفت اولاد دارد؛ اما پدرم به وصلت با رفیقش آنقدر خوش بود که هیچ توجهی نکرد. بعد از رفتن به خانهٔ شوهر، امباقم و فرزندان شوهرم همیشه مرا اذیت میکردند. اگر شکایت میکردم، بهجای آنان من ملامت میشدم و همان روز لت و کوب میشدم. هر بار که امباقم شکایت میکرد، شوهرم به من میگفت بار و بندیل خود را جمع کن و به خانهٔ پدرت برو. خودش مرا سوار موتر میکرد و میبرد. از ترس لت، چند دست لباس و چادریام را میگرفتم و راهی کندز میشدم. نصف این یازده سال را در خانهٔ پدرم گذراندم و او هر بار با عذر و زاری مرا دوباره به دست شوهرم میسپرد.
سه سال میشود که جدا زندگی میکنم. خودش تصمیم گرفت ما را از خانهی اصلیاش جدا کند؛ میگفت کودکانم بزرگ شدهاند و دیگر جا نمیشویم. بار آخر، مرا با سه کودکم نزد پدر و مادرم رها کرد؛ یک سال همانجا ماندم تا بالاخره برادرم تهدید کرد که اگر شوهرم مرا نبرد، به طالبان شکایت میکند. شوهرم آمد و ما را به یک ولسوالی دیگر برد و خانهای را به ۱۵۰۰ افغانی برایم کرایه گرفت. گفت تا وقتی که خودش نیامده، من حق هیچ نوع شکایت و درخواست ندارم. هر دو یا سه هفته یکبار به ما سر میزند و اندکی سودا میآورد، اما آن مقدار سودا برای یک هفتهی ما هم کافی نیست. همیشه میگوید یک مرد پیر چطور میتواند هزینه دو خانواده را به طور برابر تامین کند.
برای گذراندن زندگی، به خانههای همسایه میروم و کارهایی مثل کالاشویی و قالینشویی انجام میدهم و در بدلش برنج یا اندکی آذوقه میگیرم. با یک چشم سالمم گلدوزی میکنم و از هر پاچهٔ دوختهشده حدود ۳۰۰ افغانی برایم میماند که با آن چای و صابون میخرم. بعضی شبها که زیاد میدوزم، با خود میگویم اگر هر دو چشمم سالم بود، شاید بیشتر کار میکردم. اگر پدرم یا شوهرم چشمم را تداوی کرده بودند، حالا اینگونه نمیبودم. اما در تمام عمر، هیچ کدام حمایتم نکردند. مرا مثل یک توپ بازی میان خود پرتاب کردند: یک روز اینسو، یک روز آنسو.
کودکانم هم همینطور بزرگ شدهاند، بدون تداوی. هیچبار پیش داکتر نبردهام. هر وقت مریض شدهاند، شوهرم یک بوتل شربت آورده و گفته است که خوب میشوند. زمستانها با وجود ناداری کوشش میکنم که هیچکدام مریض نشویم، چون کسی نیست ما را نزد داکتر ببرد.
من، زنی با یک چشم نابینا، تا امروز از هیچ نهادی کمکی دریافت نکردهام. خودم را یک زن بیسرپرست میدانم؛ زنی که با سه کودک تنها زندگی میکند. شوهرم، پدرم و هیچ مردی از خانوادهٔ من حمایتم نکرده تا در جایی منحیث معلول ثبت شوم یا کمکی بگیرم. یک بار شنیدم که امباقم با استفاده از تذکرهٔ من کمک گرفته است. با خود گفتم درد را من میکشم و فایدهاش را دیگران میبرند. اگر در این مورد چیزی به شوهرم بگویم، اعصابش خراب میشود و تنها کاری که بلد است لت و کوب کردن است. وقتی خانه میآید، از هیچ چیز نباید شکایت کنم؛ اگر بگویم، از همان یک دیداری هم که هر دو هفته یک بار نصیب فرزندانام میشود، محروم میشویم. بنابرین، خاموش میمانم و فقط خوشحال میشوم که کودکانم حس کنند پدر دارند؛ فکر کنند کسی هست که گاهی به دیدنشان میآید.
حاجر حیدرنیا — اسم مستعار یک خبرنگار زن در افغانستان است.


