تاریخ ۲۵ نومبر، ساعت ۱:۳۵ بامداد بود. هر شب، ۵۰ مرد از هر خانواده به نوبت دور خیمهها گشتزنی میکردند تا از دختران و خانمهای بیسرپرست و همهی خانوادهها محافظت کنند. همه در خواب بودیم. ناگهان سر و صدایی بلند شد که: «بلند شوید! ما توسط پولیس محاصره شدیم!» وضعیت چنان وحشتناک بود که هنوز به یاد میآورم حالم بد میشود و گریهام میگیرد. پولیس بدون هشدار وارد پارک شده بود. همه جیغ میزدند و پولیسها همه را لت و کوب میکردند. تمام خانمها را لت کردند. یک طفل هفت ساله که در خیمه خواب بود، توسط یک پولیس با بوتهایش چنان به لگد زده شده بود که از سر و دهانش خون میچکید. یک طفل یک ساله زیر پای پولیس مانده بود که او را از حاجی کمپ به شفاخانه بردند و دو شبانهروز در حالت کما بود.
من زبان اردو را بلد نیستم. مرا محکم گرفتند که فرزندانم در همان لحظه گم شده بودند. من جیغ میزدم که «یک لحظه رهایم کنید، پسرانم گم شدهاند!» اما مثل مجرمها مرا محکم گرفته بودند و یک زن و یک مرد پولیس چنان از پشت به سر و گردنم ضربه میزدند که هنوز بدنم تکه تکه است و نمیتوانم وجود خودم را حرکت دهم. طفلهایم هم همینگونه لتوکوب شدند. تمام مردان و زنان را میزدند. به نظر میرسید یک دسیسه باشد؛ همه به یکباره و بدون هشدار، نصف شب، وارد محل خواب ما شدند، لت وکوب کردند، دستگیر کردند و بیعزت ساختند.
من منصوری* هستم و ۲۹ سال عمر دارم. شوهر من پنج سال پیش به دلیل از کار افتادن گردههایش و ناموفق بودن پیوند گرده در افغانستان وفات کرد. چهار فرزند پسر دارم و پس از فوت شوهرم، خانواده او قصد داشتند مرا به اجبار با برادرش نکاح کنند. من این امر را قبول نداشتم و از طرفی میترسیدم که اگر مخالفت کنم، فرزندانم را از من بگیرند. به همین دلیل، وقتی یکی از زنان فعال اعلام کرد که برای ۲۵۰ نفر از خانمهای بیسرپرست، معترضین و خبرنگاران در پاکستان ویزا میگیرد، من مخفیانه و بدون اجازهی خانواده شوهرم، افغانستان را ترک کرده و وارد پاکستان شدم. مدت سه سال است که در پاکستان زندگی میکنم.
در این مدت، به صورت پنهانی زندگی میکردم، مصاحبه نمیدادم و در ویدیوهای اعتراضی ظاهر نمیشدم تا کسی مرا نشناسد. از زمانی که به پاکستان آمدم، روزهای بسیار سخت و دشواری را پشت سر گذاشتم. کیس پناهندگی و حمایتگر مالی هم ندارم. خودم برای تهیه نان چهار فرزندم که همه زیر سن هستند، در خانههای پاکستانیها پاککاری و کارهای مختلف انجام میدهم. یکی از دوستانم گفت که در سازمان UNHCR (سازمان ملل متحد برای پناهندگان) ثبت نام کنم. ثبت نام کردم و هفتهای دو یا سه بار تماس میگیرم و مشکلاتم را میگویم، اما میگویند:«کیس شما بند است» و دلیلش را نمیگویند. من یک خانم بیسرپرست با چهار طفل زیر سِن، با چه مشکلاتی زندگی میگذرانم، ولی هیچ کسی این وضعیت را درک نمیکند.
حدود پنج ماه پیش، وقتی دولت پاکستان اعلام کرد که دیگر به مهاجرین خانه اجاره ندهند، چون ویزه و مدارک معتبری نزدم نبود و صاحب خانه نیز در پی اذیتام افتاده بود، به رهنمایی دوستان به پارک «آرجنتینا» پناه آوردم. بعدا بارها برای درخواست خانه مراجعه کردم، ولی قبول نکردند و میگفتند: «ما به افغانها خانه نمیدهیم، دولت ما را جریمه میکند.» به ناچار مجبور شدم به پارک «آرجنتینا» بمانم و در آنجا به جمع ۴۰۰ خانواده دیگر پیوسته بودم. این ۴۰۰ خانواده زیر خیمهها، شامل خانمهای بیسرپرست، زنان معترض، فعالین مدنی، خبرنگاران و دخترانی که از ازدواج اجباری فرار کرده بودند و همچنین بیمارانی که سرطان داشتند، در گرمای تابستان، در بارانهای شدید، در میان حشرات گزنده و پشههای خطرناک زندگی میکردیم. بارها پسرانم تب کردند و با وجود غریبی و بیپولی، این بدبختیها را تحمل میکردم.

آن شب خانم دیبا فرهمند که میخواست وضعیت را کنترول کند، نیز به شدت لت و کوب شد. همه مردم را میگرفتند، با باتوم میزدند و به زور سوار موترها میکردند. مردم را در یک حالت بسیار خراب دستگیر کرده و به حاجی کمپ انتقال دادند. کسانی که ویزا نداشتند، شامل خبرنگاران، دختران، خانمهای بیسرپرست و فعالین مدنی، دیپورت شدند. خوشبختانه ویزای من چهار روز قبل آمده بود و در لحظات آخر دیپورت شدن نجات پیدا کردم و با کودکانم یکجا از حاجی کمپ بیرون شدیم.
از وقتی آزاد شدم، نه خودم میتوانم از شدت درد بدنم درست حرکت کنم و نه اولادهایم. پسر بزرگم که ۱۲ سال عمر دارد، میگوید: «مادر، بیخی گُلُویم درد میکند.» از بس که او را کشاله کرده و در موتر میانداختند. تمام وسایل ما شامل فرش، کمپل، و همه چیزمان در پارک ماند و فعلا هیچی ندارم. خودم یک خانم بیسرپرست هستم و نمیدانم چه کار کنم. اولادهایم بسیار شوکه شدند و از هر لحاظ در وضعیت بدی قرار داریم.
فعلاً در خانه یکی از دوستانم زندگی میکنم که شوهرش چیپس میفروشد و باقیمانده چیپسها را به ما میدهد تا بخوریم. وقتی در گروههای فعالین کمک میخواهم، مردها مسخرهام میکنند که:«برو افغانستان، یک چادری بپوش و زندگی کن.» با وجود همه اینها، هر لحظه میترسم که مبادا دیپورت شوم یا خانواده شوهرم موقعیتم را پیدا کنند و ترس دارم اگر دیپورت شوم، چه خاک بر سر کنم. همین حالا هم در بین فامیل شوهرم، قوم و خویشاوندان، به نام «فراری» مشهور شدهام. اگر این وضعیت برای تمام مهاجرین ادامه پیدا کند، اوضاع واقعاً سخت میشود. وضعیت افغانستان را که میدانید، گورستان شده است. همه فراری هستند و در افغانستان قتل عام است. ما از مجبوری به پاکستان آمدیم و از مجبوری خانه و زندگی خود را رها کرده، به پاکستان به عنوان یک همسایه و کشور دوست پناه آوردیم، ولی اینها اینگونه ما را بیعزت ساختند.


