سه سال پیش، یکی از روزها پسر خالهام که یک سال از من بزرگتر است و در کابل درس میخواند، در راه مدرسه بدیدنام آمد و خواست تا خانه همراهیام کند. آن روز که هردو از دیدن همدیگر خوشحال شده بودیم، نمیدانستیم که آخرین روزی است که به عنوان دختر و پسر خاله همدیگر را میبینیم. در آن روز معمولی به جرم صحبت و قدم زدن با نامحرم سر از حوزه طالبان درآوردیم و تا پایان روز نکاحمان خوانده شد و به عنوان عروس و داماد به خانهی خالهام وارد شدیم.
آن روز پسر خالهام از درس و خانوادهاش قصه میکرد و من میشنیدم. هر دو غرق قصه روان بودیم که ناگهان صدایی از پشت سر ما را در جا میخکوب کرد. برگشتم و دیدم که مردان مسلح با لباسهای درهم، دستار سفید و شلاقبهدست پشت سر ما ایستادهاند. یکی از آنان پرسید که این بچه کیست؟ گفتم: «بچه خالهام است.» پرسید:«در نکاحاش هستی؟» آنقدر ترسیده بودم که نتوانستم دروغ گفته خود را نجات بدهم. دستور دادند که سوار موتر شویم. هردو توضیح میدادیم که کار خطایی نکردهایم، پسر خالهام عذر میکرد و من گریه میکردم. ما را رها نکردند و به حوزه پولیس بردند. آنجا بعد از سوال و جواب زیاد با خانوادههای ما تماس گرفتند.
دیدن کاکایم در حوزه امنیتی کابوسی بود که هرقدر زمان بگذرد نمیتوانم آن را فراموش کنم. طالبان از اقارب ما خواستند تا هر چه زودتر ما دو تن را با هم نکاح کنند، و اگر این کار را نکنند خودشان دست بهکار شده و مرا به یکی از جنگجویان طالب نکاح خواهند کرد. طالبان میگفتند این دختر جوان شده است و باید ازدواج کند.
کاکایم من و خواهرم را بزرگ کرده بود و مثل پدر دوستاش داشتم. اما او دیگر بهرویام نگاه نکرد. او فکر میکرد که آبرویاش را بردهام و مایه ننگ خانواده شدهام. هر چه اشک ریختم و التماس کردم که نمیتوانم ازدواج کنم و حداقل بگذارید تا چند سالی نامزد بمانم، کسی نشنید. با لباس مدرسه و چادری که خسرم به سرم انداخت در تاریکی شب عروس شدم و از حوزه به خانه شوهر رفتم. نه لباس عروسی داشتم و نه کسی همراهام بود. هیچ چیزی از آنچه دختری را عروس میسازد با من نبود. ما را به زور تفنگ و تهدید در حوزه نکاح کرده بودند، خسرم با طعنه و دشنام هردوی ما را به خانه برد، و کاکایم با دشنام و نفرین مرا ترک کرد.
اسم من ارمغان* است، هجده سال عمر دارم و مادر دو کودک هستم. سهونیم ساله بودم که پدرم در یک حادثه ترافیکی درگذشت. مادرم در بیست و چهار سالگی بیوه شده بود، من و خواهر کوچکترم باردوش کاکایم شدیم که بهسختی و مشقت بسیار نان خانواده هشت نفری خود را پیدا میکرد.
هنوز با جای خالی پدر عادت نکرده بودیم که رسم و عنعنات ظالمانه مادر را نیز از ما گرفت. مادرم فقر و نداری را قبول کرده بود تا در کنار فرزنداناش بماند، اما از آنجایی که مادر و کاکایم محرم نبودند، پدرکلان مادریام مادرم را به خانه خود برد و ما نزد کاکایم ماندیم.
پنج ساله بودم که پدرکلان، مادرم را دوباره بهشوهر داد. پس از آن آرزو بزرگام این بود که به مکتب بروم، درس بخوانم و داکتر شوم. میخواستم حسرتهای کودکیام را با درس جبران کنم. تا صنف نهم سخت تلاش کردم و درس خواندم تا به آرزوهایام برسم. اما با حاکمیت طالبان مثل هزاران دختر دیگر محکوم به خانهنشینی شدم.
بعد از سقوط ولایت ما به دست طالبان، خانه و زندگی خود را ترک گفته روانه کابل شدیم. در شهر کابل در جستجوی راهی برای درسخواندن بودم، اما بهجز مدرسههای دینی دیگر جایی برای درس دختران وجود نداشت. من که قرآن خواندن را بلد بودم، به مدرسه رفتم تا حافظ قرآن شوم. بعد از اینکه مادرم ازدواج دوباره کرد، فامیل مادریام با ما رفت و آمد نداشتند و تنها در خانه پدرکلانام میتوانستیم گاهی همدیگر را ببینیم. آن روز هم که در طول راه پسرخالهام را دیدم خوشحال شده بودم که یک فرصت برای دیدار یکی از اقارب مادرم نصیبام شده است تا احوال او را جویا شوم.
در خانه خالهام که حالا خشویام شده است، باید در تنور داغ نان پخته کنم، ولی من در روزهای اول در این کار مهارت نداشتم. روزی خالهام بهخاطری که نان را سوختانده بودم، مرا سیلی زد و گفت:« شوهر کردن آسان نیست.» او هم از اینکه بدون مراسم و ناخواسته از حوزه امنیتی بهخانهاش عروس آوردهاند عصبانی بود. حالا سه سال از عروسی تحمیلی ما میگذرد. پسر و دختری دارم که از هم یک سال تفاوت سنی دارند. آن دو کودک نیز قربانی ازدواج اجباری و ناهنگام والدینشان اند. ما هنوز آنقدر بزرگ نشدهایم که وظایف پدری و مادری را بهدرستی انجام دهیم و برسر هر موضوعی مشت و گریبان میشویم.
ذهنام بیشتر مواقع درگیر مرور رنجها و محرومیتهای بسیارم است. شوهرم نیز کودکی نکرده و حسرت میخورد که ای کاش آن روز مرا در راه مدرسه ندیده بود. در وضعیتی گیر کردهام که نه راه فرار دارم و نه هم تحمل این زندگی آسان است. رویای درس خواندن، نجات دادن خودم، خواهرم و زندگی دوباره با مادرم به یک رویای دست نیافتنی همیشه بدل شد.
یادآوری: پرشنگ از ایران روایت یکی از اقوام خود را نوشته است.


