یک صفحهی فیسبوک به نام «باشگاه شعر» در پانزدهم عقرب امسال مطلب یادبودی در مورد نادیا انجمن نوشته و در معرفی او تذکر داده بود که او با مرگ خودخواسته به زندگی خود پایان داده است. این سومین باری است که میخوانم مرگ او را «خودخواسته» مینویسند. به یاد میآورم که در نومبر ۲۰۰۵ زمانی که ۱۲ سال عمر داشتم با هوش و حواس کامل پشت تلویزیون نشسته بودم و با گوشهای خود میشنیدم که خبرنگار میگفت:«نادیا انجمن شاعر جوان به دست شوهرش به قتل رسید.» آنجا پشت تلویزیون حس کرده بودم که زنی شاعر و با معرفتی را مردی زجرکش کرده است. با مشت به فرق و دهانش کوبیده بود که بعدها؛ نادیا انجمن با چگونگی مرگاش به سر زبانها بود و برنامههای تلویزیونی زیادی را دنبال کرده بودم و بارها از خود دوازده سالهام پرسیده بودم که چرا آن زن را شوهرش کشته است؟
باری هم دوستی از برای هشدار برای زنی دربند شوهر ظالم از نادیا انجمن یاد کرد و گفت:«کشته شدن به دست شوهر آنقدرها هم دور از انتظار نیست، نادیا انجمن را همه به یاد داریم.» همینطور شنیدم که شوهر نادیا انجمن هنوز هم در همان سِمَت سابق خود به عنوان متصدی کتابخانهی عامهی دانشگاه هرات ایفای وظیفه میکند. داشتم به این فکر میکردم که چگونه روایتها تغییر شکل میدهد و حتی واقعیتهای عریان که جامعه شاهد آن بوده سمت و سو عوض میکند. بالاخص روایات زنان که مردان یا هم جامعه سعی میکند که آن را وارونه جلوه دهد و برای مرگ شاعرزنی به دست شوهر مینویسند؛ مرگ خودخواسته!
صبورالله سیاسنگ در سوم نومبر سال جاری در صفحهی فیسبوک خود در مورد ترجمهی اشعار نادیا انجمن نوشته بود. سه زن به نامهای آریا عابر، ماریا عمر و دایانا ارتریان از جمله کسانی بودند که دو مجموعه شعر نادیا انجمن را در قالب یک کتاب به نام «Smoke Drifts» به انگلیسی برگردان و نشر کرده بودند. سیاسنگ ضمن معرفی کتاب از چگونگی مرگ او نیز یاد کرده بود. اینکه نصف شبی در ماه نومبر ۲۰۰۵ مردی جسد زنی را به شفاخانه برده و گفته بود« یک مشت و یک سیلی زدم، تکلیف قلبی داشت و زهر هم خورده است.» دوستان، آشنایان و افراد زیادی زیر آن پست دیدگاه خود را نوشته و از مرگ زودهنگام آن زن شاعر با افسوس یاد کرده بودند. شوهر نادیا شخصی به اسم فرید مجیدنیا نیز در کمنتهای آن پست حضور یافته و روایت نویسنده را غلط گفته بوداو حاضر شده بود آن پست را بخواند و در کمنت بنویسد که عالم و آدم دروغ میگویند و تنها وجود زندهی او میتواند واقعیت را آنچنان که بوده/هست نشان دهد.
دایانا ارتریان زنی بود از امریکا که دنبال جمعآوری اشعار زنانی بود که در اثر خشونت خانوادگی کشته شده بودند. آریا عابر هم میگفت که دنبال زنی بوده که مثل خودش باشد و نادیا انجمن را دریافته که بعد از نشر اولین مجموعهی شعرش توسط شوهرش لت و کوب شده و استخوانهایش شکسته بوده. من آنجا منحیث خوانندهی خاموش حضور داشتم و میدیدم که چگونه همه از رنج، لت و کوب، کشته شدن و خورد شدن نادیا انجمن میگویند اما شوهرش آنجا قدعلم میکند و میگوید؛ «شما همه غلط میگویید.»
این پُست فیسبوک و این ماجرا باعث شد که من روزها به نادیا انجمن و زنهایی زیادی فکر کنم که با یک مشت شوهر زندگی از آنها گرفته شده بود. ده سال پیش مادرم به جنازهی یک زن رفته بود و میگفت:« شوهرش فقط یک مشت زده او خودش مُرده!» در روز جنازهی آن زن مردم به جای او به شوهرش دل سوختانده بودند که چطور با یک مشت او زناش کشته شده و فرزنداناش یتیم مانده است. قضیهی آن زن هرگز دادگاهی نشد و با اندک خفگی و خستگی مادر و خواهرش، موضوع مرگاش فراموش شد.
در مورد مرگ نادیا گزارشهای تصویری و متنی زیادی را با ذکر خلاصهی تحقیق سارنوالی نیز نشر کرده بودند که همه تاکید بر آن داشت که شوهر مقصر قتل است اما او بعد از سه هفته از زندان آزاد شده و به سمت دانشگاهی خود برگشته بود. وقتی در دانشگاه یک کشور مردی بخاطر مرگ زناش تبرئه میشود و مردم به او گوش میسپارند تا تقصیرش را از گردن باز کند و بگوید:« تکلیف قلبی داشت و زهر خورده بود.» پس ما توقع زیادی از قریههای دوردست آن کشور نمیتوانیم داشته باشیم. وقتی حکومت، دانشگاه، رسانه و کل جامعه میتواند به مصلحت مرد بیندیشد پس مرگ زن قصاصی هم در پی نخواهد داشت.
در جوامع مردسالاری چون افغانستان که حالا کنترول زن از ساحت خانهها بیرون و تا سطح حکومت رسیده است، کشته شدن زنان به دست شوهر و مردان خانواده- به ادعاهای چون «زهر خوردن»، «داشتن تکلیف قلبی»، «سکته قلبی»، «سکته مغزی» و «جن زدگی» تقلیل یافته است. آخرین موردی که سه هفته پیش شاهد آن بودیم مرگ دختری به نام فرخنده بود. فرخنده ۱۷ ساله که تازه عروس بود به طرز نهچندان مرموز کشته شد و بعد از رسانهی شدن خبر مرگاش حتی سخنگوی طالبان خالد زدران نوشت که او در اثر سکتهی مغزی درگذشته است. به منابع زیادی به تماس شدیم که ادعاهای چون سکته قلبی، سکته مغزی، خوردن زهر، تابلیت ک و مورد آخر جنزدگی را شنیدیم. هیچکسی به طرفداری فرخنده حرف نزد. گویا که دخترکی بود نوجوان و دوستان همدلی نداشت که واقعیت مرگ او را دنبال کنند. یا هم دفتر شعری از او به یادگار نمانده بود که گویای دشواری زندگی زناشویی دو ماههاش باشد.
افغانستان به قعر تفکر مردسالاری سقوط کرده است. اینجا کسی به طرفداری زنان ایستاده نمیشود و حتی مردان حاضر میشوند برای تبرئهی خود همسران خود را متهم به خوردن داروهای نشهآور کنند. ادعای خوردن زهر و دوای نشهآور نیز برمیگردد به همان مردی که به عنوان همسر کنار آن زن بوده، چگونه همسری که برای زن زیرسناش دوای نشهآور پیشکش میکند، یا هم خانه را طوری به سر زن میکوبد که او دنبال خوردن زهر میافتد تا جان شیریناش را بستاند. مگر جایی، پناهگاهی، دادگاهی و حتی میدانی نیست که زن آنجا برود و حرف بزند؟ واقعیت را بگوید؟ حقاش را بستاند؟ وقتی به این تصویر از افغانستان میپردازیم که آنجا واقعا چنین جایی برای زن نبوده، نمانده که از رنجهایش بگوید و حتی بگرید؛ میتوانیم بفهمیم که چرا زنان به مرگهای خاموش و حتی پرهیاهو میمیرند و روایت مرگهای شان نیز وارونه جلوه داده میشود.
در چندین پست فیسبوک متوجه شدم که مردان به همدیگر سفارش میکردند که موضوع مرگ فرخنده را دامن نزنند. میگفتند که خدای نخواسته شوهرش دست به خودکشی نزند، روحیهاش صدمه نبیند. مثل شوهر نادیا انجمن که حتی از سمت دانشگاهی کنار گذاشته نمیشود تا مبادا خاطر محترماش برنجد. اینجا کسی به نادیاها و فرخندهها فکر نمیکند که چگونه جان شیرینشان زیر مشتها، لگدها، خَفکها، تحقیرها و سرکوبها نیست و نابود میشود، اما جامعه، حکومت و همهی مردم میتوانند دست به یکی کنار مردان بایستند تا خاطر عزیزشان از کشتار زنانشان نرنجد.
خدیجه حیدری خبرنگار زن تایمز است.

