اسم من ریحانه* است و ۳۳ سال سن دارم. میخواهم داستان زندگی خواهرم، سکینه*، ۳۱ ساله، را روایت کنم. ما تقریباً همزمان نامزد شدیم و حدود ۹ سال پیش، در یک روز و در یک محفل عروسی، عروس شدیم. من با پسر کاکایم ازدواج کردم و سکینه با یکی از جوانان قریهمان. زندگی من از همان ابتدا با خوشی و آرامش در کنار شوهرم آغاز شد. سال اول حامله شدم و امروز مادر چهار فرزند هستم. اما زندگی سکینه از همان روزهای نخست عروسیاش با رنج شروع شد و هنوز هم این رنجها ادامه دارد.
وقتی سکینه نخستین فرزندش را به دنیا آورد، شوهرش دیگر به خانه نمیآمد. او معتاد بود و بیشتر شبها را بیرون سپری میکرد. تا اینکه یک شب خبر رسید که پس از مصرف مواد مخدر، بیهوش کنار جوی آب افتاده و جان داده است. سکینه بیوه شد و تصمیم گرفت دیگر ازدواج نکند و تمام زندگیاش را صرف بزرگ کردن یگانه فرزندش کند.
اما برخلاف تصمیم او، خانواده شوهرش همواره او را تهدید میکردند که باید با برادر بزرگ شوهرش ازدواج کند؛ مردی که خودش زن و هفت فرزند داشت. میگفتند هرگز نمیگذارند «ناموس» پسرشان با بیگانه ازدواج کند یا از خانه بیرون برود. سکینه همیشه مقاومت میکرد و میگفت هرگز چنین ازدواجی را نمیپذیرد.
دو سال تمام، او در برابر لتوکوب و شکنجههای روحی و جسمی دوام آورد، اما سرانجام زیر فشار و زور خانواده شوهرش مجبور شد با برادر بزرگ شوهرش ازدواج کند.
با ازدواج دوم سکینه، مشکلاتش بیشتر شد. خشو و امباق او همیشه با بهانههای مختلف، همراه با شوهرش او را لتوکوب میکردند. خواهرم بسیار لاغر و پژمرده شده است. وقتی سکینه از شوهر دومش حامله شد و چهار ماه از حملش گذشته بود، امباق و خشویش به دنبال هر بهانهای بودند تا او سقط کند. حتی چند بار نزد ملا رفتند تا با جادو و تعویذ باعث سقط طفل سکینه شوند.
یک روز که سکینه غذای چاشت را آماده میکرد، امباقش به بهانه اینکه همه گرسنهاند و چرا هنوز غذا حاضر نیست، با او بحث و دعوا را آغاز کرد. امباقش سروصدا راه انداخت و دروغ گفت که سکینه به او فحش داده و گفته است: «من نوکر شما نیستم، غذای مفت میخواهید.» بعد از این صحنهسازی، شوهر سکینه، خشویش و امباقش یکجا بالای او حمله کردند و سه نفری او را لتوکوب نمودند. سکینه آنقدر لتوکوب شده بود که نه توان ایستادن داشت و نه توان حرف زدن. با صدای لرزان برایم زنگ زد و گفت: «خواهر، از بین میروم… کمکم کن.» با عجله خود را به خانهشان رساندم. وقتی رسیدم، دیدم سکینه غرق در خون است و تمام بدنش مانند بادنجان سیاه کبود شده است.
با عجله به شوهرم زنگ زدم تا تکسی پیدا کند و بتوانیم سکینه را به شفاخانه منتقل کنیم. با زحمت و سختی او را به شفاخانه رساندیم. داکتران گفتند که سکینه سقط کرده و به دلیل خونریزی شدید، وضعیت صحیاش وخیم است. او سه روز در شفاخانه بستری بود. اما وقتی دوباره به خانه برگشت، شوهرش همراه با امباق و خشویش او را مسخره و تحقیر میکردند: «شرم نداشتی با مرد بیگانه به شفاخانه رفتی؟ هنوز که زنده هستی، چرا سه روز در شفاخانه ماندی؟»
سکینه برای بار دوم باردار شد، اما در طول این بارداری چندین بار بر اثر لتوکوب دچار خونریزی گردید. با وجود همهی این خشونتها، توانست زایمان کند و دو دختر دوقلو به دنیا آورد. پس از آن، سرزنشها و آزارهای شوهر، امباق و خشوی او شدت بیشتری گرفت. آنها به او میگفتند: «دختر به دنیا آوردی. باید از شرم بمیری، ولی هنوز بیشرمانه زنده هستی.»
بار سوم که باردار شد، بازهم در جریان بارداری بارها لتوکوب شد. یک شب با صدایی لرزان برایم زنگ زد و گفت: «خواهر، دردهای شدید دارم، نمیتوانم تحمل کنم. خونریزی هم دارم. کمکم کن.» با شتاب خود را به خانهاش رساندم و تا صبح کنار او ماندم. صبح توانستیم او را به شفاخانه برسانیم، اما سکینه به دلیل خونریزی شدید در حالت بیهوشی وارد شفاخانه شد.
اکنون خواهرم با کمخونی شدید دستوپنجه نرم میکند. حالت روحیاش متعادل نیست؛ ضعیف و لاغر شده و چهرهاش همیشه زرد و خسته است. هر نوع شکنجهی روحی و جسمی را تحمل میکند و در برابر ظلمی که در خانه بر او روا میشود، سکوت اختیار کرده است. گاهی از شدت فشار با من درد دل میکند، اما من نیز درماندهام و راهی برای پایان دادن به رنجهای بیپایانش نمییابم. خانوادهی پدریام بهخاطر «غیرت مردانه» و حفظ ظاهر، هیچ اقدامی نمیکنند و همیشه تأکید دارند که نباید به «نام فامیل» خدشهای وارد شود.
چندین بار شاهد بودهام که سکینه تصمیم گرفت طلاق بگیرد، اما شوهرش اجازه نداد و پدرم نیز مخالفت کرد. سکینه گاهی با صدایی شکسته میگوید: «اگر این سه طفل نمیبود، خیلی وقت پیش از این جهنم خلاص میشدم. تنها ترسم این است که بعد از مرگ من، اولادم این همه شکنجه را چگونه تحمل کنند. یگانه دلیل زنده ماندنم همین سه اولادم است.»
من خودم دو بار سقط داشتم؛ هر دو بار به دلیل بیاحتیاطی و انجام کارهای سنگین خانه. یکبار هم مجبور شدم کورتاژ کنم، اما با استراحت، مراقبت و حمایت شوهر و خانوادهاش بهبود یافتم. اما خواهرم سکینه در برابر تمام آن دردها و خونریزیها تنها بود. جز من، آنهم فقط در مواقع اضطراری، هیچ کمکی از سوی خانوادهی شوهرش دریافت نکرد.
وقتی تصمیم داشت پس از بیوهگی دوباره ازدواج نکند، ای کاش اجازه داده بودند. شاید اگر تنها و بدون ورود به این ازدواج اجباری زندگی میکرد، امروز اینگونه در رنج و ظلم غرق نمیشد.
ریحانه نام مستعار است.


