در تابستان ۲۰۲۵، ما همراه با همکاران‌مان، زهرا نادر و کرشمه فخری، «یک ناممکنِ درمانی» را به آزمون گذاشتیم. بین ۲۵ تا ۳۰ زن خبرنگار افغان، که در کشورهای مختلف پراکنده بودند، در فضایی دیجیتال گرد هم آمدند تا آنچه را ما «التیام» می‌نامیدیم، تمرین کنند. کمره‌های‌شان خاموش و نام‌های‌شان پنهان بود. پرسشی که ذهن ما را رها نمی‌کرد این بود: آیا می‌توان باغی را مراقبت کرد، وقتی زمینِ زیرِ پا مدام محو می‌شود؟ مراقبت از ذهن، تن و روان چه معنایی دارد، آن‌هم در شرایطی که بسترِ لازم برای این مراقبت ممکن است هر لحظه از هم بپاشد؟

زنان از کابل و فراتر از آن آنلاین شدند. اکثرشان در افغانستان بودند؛ جایی که داشتن یک تلفن هوشمند حاوی لینک جلسه‌ی ما می‌توانست به معنای زندان باشد. طالبان اخیراً دسترسی به انترنت را در ۱۲ ولایت قطع کرده بودند، رسماً برای «جلوگیری از منکرات»، اما در واقع اقدامی برای بازداشتن زنان از داشتن یک زندگی معنادار فراتر از چهاردیواری خانه‌های‌شان بود. 

مرجانه، ۱۷ ساله، پس از قطع شدن انترنتش به خبرنگاران گفت: «این صنف‌های آنلاین تنها منبع امید من بودند.» شرکت‌کننده دیگر، این حس را عمیقاً توصیف کرد: «وقتی انترنت قطع شد، گویی سقف روی سر ما خراب شد.»

این تنها یک استعاره نبود. واقعاً سقف در حال فروریختن است. وقتی بنای زندگی لحظه‌به‌لحظه در هم می‌شکند، «حفظ فضای درمان» دیگر چه معنایی دارد؟ چگونه می‌توانیم پاسدارِ تمامیتِ وجود یک انسان باشیم، وقتی‌ که بستر لازم برای این یکپارچگی، به‌طور سیستماتیک نابود می‌شود؟

بدن به یاد می‌آورد، آنچه را که ساختارِ سرکوب فراموش می‌کند

روان‌درمانی سنتی پیش‌فرض‌های خاصی دارد: یک اتاق، تماس چشمی، و رقص ظریفِ هم‌نوایی. اما کارگاه‌های ما هیچ‌کدام از این‌ها را نداشت. کمره‌ها بنا به طراحی قبلی خاموش بودند، چرا که دیده شدن می‌توانست مرگبار باشد. زنان خبرنگار افغان با نظارت طالبان، مخالفت اعضای خانواده، و سیستم‌های کنترلی متعددی روبه‌رو هستند که یک اتصال ساده انترنتی را به عملی شجاعانه تبدیل می‌کند. ما با آنچه داشتیم کار کردیم: چت‌باکس‌ها، صداها (زمانی که پهنای باند اجازه می‌داد)، و مهم‌تر از همه، بدن‌های‌مان. ما تمرینات ساده و باستانی «کاپاسیتار» (Capacitar) را که برای حالات اضطراری طراحی شده‌اند و مستقیماً از طریق بدن عمل می‌کنند، به کار گرفتیم؛ روشی که مؤثرتر از رویکردهای صرفاً مبتنی بر زبان است. تمرینات مبتنی بر بدن، مراقبت از ذهن، جسم و روح را به شیوه‌ای یکپارچه می‌کنند که مدل‌های غربی اغلب آن را تکه‌تکه می‌بینند.

ما هر جلسه را با تمرین تنفس آغاز می‌کردیم: دست‌ها روی شکم، تنفس عمیق از بینی، بازدم آرام از دهان. پس از اولین جلسه تنفس، کسی تایپ کرد: «نمی‌دانستم که ماه‌هاست نفسم را حبس کرده‌ام.» دیگری نوشت: «این اولین بار از زمان ترک کابل است که بدنم را حس می‌کنم.» برای برخی دیگر، تنفس بیش از حد سنگین بود. هیچ‌کس مجبور به مشارکت نبود و از آن‌ها خواسته شد به آنچه برای‌شان درست به نظر می‌رسد گوش دهند؛ نوعی «عاملیت» (اختیار) به عنوان ابزاری برای توانمندسازی در شرایطی که اجازه اختیار اندکی را می‌دهد. این زنان دریافتند که بدن‌های‌شان در حالت تعلیق بوده و نفس‌شان عملاً در برابر خطر حبس شده است. تنفس به آن‌ها کمک کرد نه تنها تروما (روان‌زخم) خود را درک کنند، بلکه آن را به صورت فیزیکی رها سازند. آن‌ها از نظر معنوی دوباره با نیروهای سرکوب‌شده‌ی زندگی ارتباط برقرار کردند.

در ادامه، ما تکنیک «نگه داشتن انگشتان» را آموزش دادیم؛ روشی که در آن نگه داشتن هر انگشت با یک احساس خاص ارتباط دارد: شست با اندوه است، انگشت اشاره با ترس، انگشت میانی با خشم، انگشت حلقه با نگرانی و انگشت کوچک به عزت نفس. یکی از خبرنگاران گفت: «وقتی با زنان درباره از دست‌دادن‌ها مصاحبه می‌کنم، شستم را نگه می‌دارم. این کار کمکم می‌کند بدون اینکه از هم بپاشم، در لحظه حضور داشته باشم.» دیگری گفت: «این را به خواهرم یاد دادم. او وقتی مجبور است با برقع/چادری بیرون برود، انگشت اشاره‌اش را نگه می‌دارد.» 

این تمرین با آرام کردن ذهن، رهاسازی تنش‌های حبس‌ شده و بازیابی ظرفیت روح برای حضور موثر عمل می‌کند. حرکات ترکیبی «تای‌چی» و تمرینات «اتصال به زمین» (Grounding) شامل تصور پاها به عنوان ریشه‌هایی که در خاک می‌دوند بود؛ شرکت‌کنندگان با هر دم، انرژی زمین را به درون می‌کشیدند و با هر بازدم، استرس را بیرون می‌فرستادند.

 این تجسم ذهنی، زمانی که زمینِ زیرِ پا متزلزل بود، نوعی ثبات ارائه می‌کرد و همزمان در تمام سطوح عمل می‌نمود: از نظر ذهنی تمرکز ایجاد کرد، از نظر جسمی تنش را آزاد کرد و از نظر معنوی زنان را به چیزی بزرگتر از شرایط فوری متصل کرد.

«من هم همین‌طور» و سرای گواهی دادن

جودیث هرمان نوشته بود که «بهبودی تنها در بستر روابط می‌تواند صورت گیرد؛ در انزوا رخ نمی‌دهد» (۱۹۹۲). او نمی‌توانست پیش‌بینی کند که آن روابط در چت‌باکس‌های زوم شکل خواهند گرفت. اما کار کرد. امکان چت در پلتفرم زوم به فضای درمانی اصلی ما تبدیل شد. کسی تایپ می‌کرد «من هم همین‌طور» (Me too) و حال‌وهوا تغییر می‌کرد. دیگری می‌نوشت: «این اولین بار است که حس می‌کنم دردم فقط یک ضعف شخصی نیست.» سومی اظهار داشت: «تمرین تنفس به من کمک کرد وحشتم را در زمانِ نزدیک شدن به ددلاین (مهلت نهایی کار) مدیریت کنم.»

همین جمله‌ی آخر، نیاز به تأمل دارد. کنترل اضطراب حین کار شاید عادی به نظر برسد، اما نه وقتی بدانیم که فرستادن یک گزارش در افغانستانِ تحت حاکمیت طالبان می‌تواند به زندان یا شکنجه منجر شود. آن وحشت، واکنش طبیعی بدن در برابر خطر جانی است. در چنین شرایطی، آموزش تمرین‌های تنفس درمان یک بیماری روانی نیست، بلکه ابزاری است برای بقا، برای آن‌که بتوانی خود را نگه داری تا حقیقت را بازگو کنی.

زنان رنج خود را نه به عنوان یک شکست فردی، بلکه به عنوان رنجی مشترک، محصول سیاست و ساختاریافته تحت آپارتاید جنسیتی افغانستان تشخیص دادند. سوال این بود که آیا بهبودی رابطه‌ بدون دیدن چهره‌ی یکدیگر ممکن است؟ شواهد ما می‌گفتند بله. گفت‌وگوهای متنی، نوعی «صمیمیت پراکنده» به وجود آورده بودند، پیوندی نامرئی اما واقعی، ساخته‌شده از تأییدهای کوچک، پیام‌های کوتاه و اعتماد آرامی که به‌تدریج شکل می‌گرفت.

میراث فرهنگی به مثابه‌ی شفا

دانش و تجربه‌ی زهرا و کرشمه در این مسیر حیاتی بود. به‌جای آن‌که چارچوب‌های روان‌درمانی غربی را بدون تغییر به کار ببریم، از سنت‌های فارسی و صوفیانه الهام گرفتیم، میراثی از مراقبت و شفا که قرن‌ها پیش از بحران کنونی وجود داشته است. این بازگشت، پیوندی دوباره با فرهنگی بود که در آن صدای زنان شنیده می‌شد و در برابر آنچه ژاکلین رز «خیال‌پردازی تمامیت‌خواه» می‌نامد (۱۹۹۶)، مقاومت می‌کرد.

 یکی از شرکت‌کنندگان پس از یک تمرین تنفس صوفیانه نوشت: «این شبیه حرف‌های مادرکلانم است.» دیگری گفت: «فراموش کرده بودم که ما کلماتی برای توصیف این حس داریم.» در حالی که سومی توضیح داد: «بدنم این حرکات را به یاد می‌آورد حتی اگر ذهنم فراموش کرده باشد. مثل بازگشت به خانه است.» در این تجربه، ذهن، جسم و روح از طریق حافظه فرهنگی به هم پیوند خوردند: ذهن الگوهای آشنا را شناخت، بدن حرکات موروثی را به یاد آورد، و روح با خرد اجدادی دوباره ارتباط گرفت.

زهرا و کرشمه با ظرافت ما را در انتخاب شاعرانی که بیشترین هم‌خوانی را با فضای درون گروه داشتند راهنمایی کردند؛ در یافتن ترجمه‌هایی که روح متن فارسی را حفظ می‌کردند، و در انتخاب استعاره‌هایی که در دل زنان افغان می‌نشستند. وقتی «تای‌چی» را معرفی کردیم، آن‌ها این حرکات را با زبان شعر صوفیانه و مفهوم «نور الهی که روح را تطهیر می‌کند» پیوند دادند، پلی میان بدن و روح، سنت و نوآوری.

چهار جلسه و پرسشِ «تمامیت»

کارگاه‌ها موثر بودند. با وجود قطعی برق و خطر نظارت، در هر جلسه ۲۵ تا ۳۰ زن شرکت کردند. این تجربه با هر معیار درمانی، موفقیت‌آمیز بود. با این حال، همه می‌دانستیم که کافی نیست. تحقیقات نشان می‌دهد که برای بهبود سیستم عصبی از تروما، شش تا ۱۲ ماه زمان لازم است. ما بودجه‌ای برای چهار کارگاه دو ساعته داشتیم. وقتی جلسات پایان یافت، کار زهرا و کرشمه ادامه یافت. آن‌ها روابط را حفظ کردند، پیگیری کردند، فضاهایی ایجاد کردند و هزینه‌هایی را متحمل شدند که فراتر از حمایت مالی پروژه بود.

وقتی زنان افغان باید درمان را نه از مسیر ساختارهای پایدار، بلکه از طریق بودجه‌های محدود و پروژه‌ای جست‌وجو کنند، موفقیت چنین تجربه‌ای تنها در کنار واقعیت «رهاشدگی نظام‌مند» معنا پیدا می‌کند.

شاید این پاسخی به پرسش ما درباره «تمامیت» باشد: مراقبت از ذهن، جسم و روح نمی‌تواند به تسهیل‌گران حرفه‌ای یا چرخه‌های تامین مالی وابسته باشد، بلکه باید در تمریناتی نهادینه شود که متعلق به خود مردم است و تمام ابعاد وجود را بدون نیاز به زیرساخت‌های پیچیده یا تأیید نهادی، متحد می‌کند.

آنچه تاریکی می‌آموزد

گاهی درمانی‌ترین چیزی که می‌توانیم ارائه دهیم، «اجازه برای دیده‌نشدن» است. گواهی دادن (شاهد بودن) نیازی به دسترسی بصری ندارد. «نگه داشتن» (حمایت) می‌تواند صرفاً با عملِ حضور یافتن اتفاق بیفتد. تکنیک نگه داشتن انگشتان نیازی به دیدن ندارد. تنفس به هیچ دستگاهی نیاز ندارد. تمرینات اتصال به زمین بدون آموزش تصویری به زمین متصل می‌شوند.

زهرا و کرشمه کار خود را ادامه می‌دهند و با زحمتی روزانه که فراتر از چرخه‌های مالی است، این باغ را حفظ می‌کنند. زنان به تمرین ادامه می‌دهند، در حالی که با خاطراتِ کودکی‌های مشترک، امیدِ پنهان در خفا و در آوارگی، یکدیگر را حفظ کرده‌اند. تکنیک‌های نگه داشتن انگشتان از طریق آموزش‌های نجواگونه در جامعه پخش می‌شود.

این زنان به ما یادآوری می‌کنند که این، باغی در محاصره است. این باغ رشد انبوه و سرسبزی ندارد، بلکه همچون نعنای سرسختی است که در گلدان های روی طاقچه کاشته شده و از حذف شدن کامل سر باز می‌زند. ما آموختیم که مراقبت از ذهن، جسم و روح چه معنایی دارد: این‌ها بخش‌های جدا از هم نیستند که نیاز به درمان‌های جداگانه داشته باشند، بلکه ابعادی درهم‌تنیده از هستی‌اند که باید حتی در تاریکی محافظت شوند.

درباره نویسندگان

داکتر سلما صدیق، از بنیان گذاران و رئیس کلینیک «تمرین فضای سوم» (Third Space Practice)، روان‌درمانگر در بریتانیا، اکادمیسین (UHI: Moray) در بخش مراقبت‌های صحی یکپارچه، انسان‌شناس و سوپروایزر کلینیک (UKCP) است.

بیا مریم کیلگوس، یکی از بنیان‌گذاران و رئیس استراتژیک «تمرین فضای سوم» (Third Space Practice)، آموزگار روانی-اجتماعی و نویسنده است. او در افغانستان زندگی و کار کرده و ۱۸ سال را در منطقه سپری کرده است.

Leave a comment