با خانم مریم، زنِ افغانِ از مزارشریف که ۲۴ سال است به ایران مهاجرت کرده و امسال پسر ۱۲ سالهاش، محمد، به مشکل ثبتنام مکتب برخورده، همراه شدم که به ادارهی آموزش و پرورش منطقهی زندگیشان در تهران و مکتب سابق پسرش برویم تا شاید همراهی یک شهروند ایرانی بتواند رفع این مشکل را تسهیل کند. مریم معرفینامهی وزارت داخله ایران را که شوهرش از مرکز صدور این گواهی برای دانشآموزان اتباع خارجی، پس از ده روز رفتوآمدو انتظار توانسته بود بگیرد، به مسئول بخش دبستانِ اداره نشان داد تا توصیهنامهای به مکتب پسرش، «بعثت»، بزند و او را ثبتنام کنند. مسئول مدارک مریم و شوهر و محمد را خواستار شد. شوهر پاسپورت دارد و مریم و فرزند برگهی سرشماری. مسئول بعد از دیدن مدارک، گفت که مکتبهادومدرکیها را ثبتنام نمیکنند. مریم پرسید: «پس چرا وزارت کشور/داخله معرفینامه داده به ما؟» مسئول جواب داد: «من نمیدانم اصلاً چرا به شماها مجوز ماندن میدهند. بههرحال، بچهتان را ثبتنام نمیکنند.»
تحصیل دانشآموزان افغانستانی در ایران طی چهاردههی گذشته همواره فرازونشیبهای بسیاری داشته؛ با وجود الحاق دولت جمهوری اسلامی ایران به کنوانسیون حقوق کودک در اوایل ۱۹۹۴، حق تحصیل کودکان مهاجر همواره تحتالشعاع سیاست دولتها در خصوص اتباع خارجی قرار گرفته است. برخی از سالها، همهی کودکان، چه دارای مدارک هویتی معتبر چه بیمدرک باید ثبتنام میشدند و گاهی، بهویژه در سالهای اخیر، سختگیری زیادی در خصوص مدارک اقامتی خانوادههایشان اعمال میشود. رایگانبودن یا دریافت شهریهی اضافه از اتباع خارجی نیز یکی دیگر از مسائل تحصیلی دانشآموزان مهاجر بوده و است. از سال ۱۳۸۵، تعداد دانشآموزان/شاگردان غیرایرانی در مکاتب جمهوری اسلامی همواره رو به افزایش بوده است، اما امسال، با رخداد اخراج گستردهی اتباع افغانستانی، شاهد کاهش بیش از ۵۰درصدی ثبتنام دانشآموزان افغانستانی در مکاتب ایران بودهایم. طبق گفتهی وزارت کشور در چهارم نوامبر، «سال گذشته ۷۰۰ هزار دانشآموز اتباع داشتیم که ۲۸۰ هزار نفر از آنها، از ایران خارج شدهاند و امسال حدود ۳۲۰ هزار تن دانش آموز اتباع خارجی، در مدارس ثبتنام کردهاند.»
اوایل مهرماه/ماه میزان (اواخر سپتامبر)، فراخوانی برای دانشآموزانی که برگهی سرشماری دارند، داده شد مبنیبر اینکه در صورتی که یکی از والدین دانشآموز دارای مدارک معتبر مثل کارت آمایش، پاسپورت خانوار یا پاسپورت اقامتی هستند، میتوانند نسبت به اخذ برگهی معرفینامهی مکاتب برای دانشآموز دارای برگهی سرشماری به مرکز واقع در اسلامشهر مراجعه کنند و معرفینامهی محمد بر همین اساس صادر شده است.
ما با اتکا به اعتبار معرفینامه، بر خواستهمان پافشاری کردیم. مسئول خواست که بیرون اتاق بایستیم تا ظرفیت مکتب نامبرده را بررسی کند و صدایمان بزند. ده دقیقهای گذشت و خبری نشد. دستآخر، یک مقام بالاتر که دلنگرانی را از چهرهمان خواند و متوجه طفرهرفتن مسئول بخش از راهانداختن کارمان شد، پشت معرفینامهی محمد را امضا زد: «مدیر محترم مدرسهی …، آقای محمد… در پایهی ششم ثبتنام شود.» راه افتادیم به سمت مدرسه.
گواهیِ بیگواه
مدیر نبود. رفتیم پیش دفتردار؛ معرفینامه و ابلاغیهی پشتش را که دید مدارک را از مریم طلب کرد و همان حرف مسئول اداره را زد: «دومدرکیها را ثبتنام نمیکنیم.» مریم گفت: «خودتان گفتید اگر معرفینامه بیاوریم مشکل حل میشود.» دفتردار گفت که تصمیم با مدیر است. پرسیدیم کِی برمیگردد: «یک ساعت، دو ساعت، شاید اصلاً برنگردد.» با مریم نشستیم روی دو تا چوکی در راهرو و مشغول گپوگفت شدیم. پرسیدم که در جنجال چندماه اخیر که برای افغانستانیهای مقیم ایران پیش آمد، بر شما چه گذشت. گفت: «خیلی نگران بودیم که نکند مجبور شویم از ایران برویم. خود من دیگر افغانستان را به یاد ندارم. بچههایم اینجا به دنیا آمدهاند و تابهحال آنجا را ندیدهاند. حرف احتمال رفتن که میشد، محمد میپرسید که آیا میتواند آنجا مکتب برود. میگفتیم که بیشتر مکتبهادر افغانستان مذهبیاند و باید لنگی به سرت ببندی و پیراهن تنبان بپوشی. او هم میگفت که اصلاً دلش نمیخواهد برویم.»
زنگ تفریح خورد. بچههای قدونیمقد از صنفها بیرون شده و برای بازی دویدند سمت صحن حویلی مکتب. در میانشان دو سه تا افغانستانی دیدم. به مریم گفتم که چه مکتبی خلوتی است. مریم گفت: «چون امسال خیلی از کودکان افغانستانی را ثبتنام نکردهاند. در این منطقهی تهران خیلی از هموطنان ما زندگی میکنند و برای همین خیلی از دانشآموزان این مکتب افغانستانی بودند. ولی امسال تقریباً هیچکدام را ثبتنام نکردند. محمد هم پنج سال قبلی را در همین مکتب درس خوانده است.» مریم که نگرانِ پاسخ منفی مدیر بود، از روی استیصال گفت: «میخواهم برای شان بگویم میآیم مکتب تان را به طور رایگان نظافت میکنم، فقط پسرم را بپذیرید.» گفتم: «اصلاً چنین پیشنهادی نده. نامهی رسمی وزارت کشور و امضاء یکی از مدیران آموزش و پرورش/معارف را داریم. منّتی نیست. هزینهاش را هم که پرداخت میکنیم.»
بعد از یکی دو ساعت انتظار، مدیر رسید. معرفینامه و مدارک را نشان دادیم و همان جواب را شنیدیم: «دومدرکیها ثبتنام نمیکنیم. متأسفم.» قبل ازآن از مریم خواسته بودم اجازه دهد من با مدیر حرف بزنم. به مدیر گفتم: «یعنی نامهی وزارت کشور و امضاء آقای فلانی بیاعتبار است؟» مدیر گفت: «آنها برای خودشان مجوز میدهند، پسفردا میآیند برای بازدید و به من ایراد میگیرند که چرا دو مدرکی و کودک سرشماریدار ثبتنام کردهای و برایم دردسر میسازند. همین خردادماه/جوزا قبلی، از ۳۵۰ شاگرد افغانستانی که در این مکتب بودند، به ۳۳۰ تن شان مدرک سال تحصیلی قبلی را ندادند، با اینکه رسمی ثبتنام شده بودند.» گفتم: «نمیشود یک بام و دوهوا رفتار کرد. پدر این دانشآموز ده روز کامل، از دو صبح تا دو بعدازظهر رفته اسلامشهر در صف ایستاده تا این برگه را که حالا شما میگویید اعتبار ندارد، بگیرد. روی حرف شما حساب کرده بود.لطفاً اجازه بدهید این سال آخر مکتب ابتدایی را هم در همین مکتبی که پنج سال قبلیاش را گذرانده است، درس بخواند. کودک چه گناهی کرده است که ارگانهای مختلف قوانین هم را قبول ندارند؟» مدیر ازم پرسید: «شما چهکارهشان هستید؟» گفتم: «دوست.» لبخند زد و گفت: «ثبتنام میکنم، بهشرطی که پدر و مادرش تعهد بدهند که اگر خردادماه/ماه جوزا، موقع امتحانات نهایی، اداره ایراد گرفت که چرا ثبتنامش کردهاید و نتایج امتحانات را قبول نکرد و مدرک ششم را نداد، نیایند اعتراض کنند. از سامانهی وزارت کشور برای ثبتنام استعلام میگیریم و فردا پس فردا خبر میدهیم. باید… تومان هم بابت کمکهزینه و کتاب و جزوه به مدرسه/مکتب پرداخت کنید.» از مکتب که برآمدیم، مریم گفت: «اگر تو نبودی با من طور دیگری برخورد میکردند.» خودم هم فهمیده بودم که چون یک ایرانی همراه مریم است، همراه ما کنار آمدند و درخواستمان را پذیرفتند.
ظلم مضاعف
بعد از گرفتن این وعده، رفتیم مکتب هجرت که مریم پس از پایان هفتهی اول ماه میزان، وقتی از امکان ثبتنام محمد در مکتب بعثت دلسرد شده بود، آنجا نامنویسیاش کرده بود که با وجود سطح کیفی نامطلوب هجرت، پسرش از تحصیل حداقلی بازنماند. میخواستیم ببینیم چه مقدار از پولی را که برای ثبتنام دریافت کردهاند پس میدهند، آن هم پولی که پس از دریافتش وعده شکنی کرده بودند؛ روز دوم که محمد میخواسته برود به صنف بنشیند، ناظم مکتب جلویش را گرفته و گفته بوده که چون مدرک نداری نمیتوانی در صنفهای اصلی شرکت کنی. اگر برای بازرسی از اداره بیایند، از آنها انتقاد میکند و محمد فقط دو ساعت، آن هم نه صبحها، بلکه از پنج تا هفت عصر میتواند برود مکتب و در صنفی که برای شاگردان بیمدرک است بنشیند.
مسئول بخش مالی برای ما گفت که ۴۰ درصد پول را بابت کتاب و هزینهی کارهای اداری و حقوق این سه هفتهی معلم کم میکند. بسیار زیاد بود و غیرمنطقی، ولی باز چارهای جز پذیرش نداشتیم.
از پشت دروازه اتاق مدیر مکتب هجرت، نشانی مرکز صدور معرفینامه برای دانشآموزان اتباع خارجی را یادداشت کردم: اسلامشهر، روبهروی بهرامآباد، روستای دهعباس، ورزشگاه شهید سلیمانی.
صف طویل بازماندگان از تحصیل
صبح بسیار زود رسیدم اسلامشهر. یک ماه از آغاز سال تحصیلی گذشته و هنوز چنین جمعیت زیادی مقابل مرکز صدور معرفینامهی دانشآموزی ایستادهاند برای حل مشکل تحصیل فرزندانشان. از مردی که اسنادش را روی سرش گرفته بود تا جلو برخورد آفتاب تیز دم صبح را بگیرد، پرسیدم که از چه وقت اینجاست. مرد که نامش عبدالله است، سؤالم را با سؤال جواب داد: «چند روز یا چند ساعت؟» و خندید. دوسیه اسنادش را پایین آورد و گفت: «ششمین روز است که از دو بامداد میآیم اینجا تا شاید نوبتم برسد. البته نه پشت سر هم، چون صاحب کارم نمیگذارد پشتسر هم مرخصی بگیرم و میگوید کار ساختمانسازیاش بدون من متوقف میشود. یک روز در میان آمدهام و هنوز نوبتم نرسیده. میبینید؟ همین تعداد جمعیت هر روز میآید اینجا، حتی بعضی روزها بیشتر از این. جمعیتی که در سالون جا میشود، سیصد چهارصد نفر بیشتر نیست، ولی هر روز چند هزار نفر میآیند. یک نفر نام ما را یادداشت میکند. اولین شبی که آمدم ۴۲۳ نفر پیشتر از من بودند. ساعت هفت صبح، چند تا از مسئولان اینجا آمدند و صف را به هم ریختند، بعد پایپ آب آوردند و گرفتند روی جمعیت و همه را متفرق کردند و مدام داد میزدند که چرا اینقدر شلوغ/بیروبار میکنید. بعد از آن هم پولیس آمد. برخوردشان هیچ با ما انسانی و خوب نیست. در این روزها دیدهام که مسئولان صدور معرفینامه از بعضیها به طور پنهانی پول و رشوه میگیرند و بدون نوبت به داخل اجازه ورود میدهند. حالا دیگر نوبتم نزدیک است. امیدوارم امروز بتوانم معرفینامه را بگیرم. سه هفته بیشتر از شروع مکتبها گذشته است و کودکان از درس عقب مانده اند..»
کودکان و زنان را که بیشتر روی زمین نشسته بودند، نگاه کردم. عبدالله گفت: «میبینید چه وضعیت اسفباری است؟ نه آبی هست، نه غذایی، نه حتی یک سرویس بهداشتی. آخر انصاف است، زن و فرزند مردم در چنین وضعیتی باشند؟ اعلام کردند که بدون گرفتن نوبت اینترنتی به این مرکز مراجعه نکنید، اما شرایط ما با گزینههای صفحهی نوبتدهی که باید انتخاب شان کنی تا نوبت برایت صادر شود، همخوانی نداشت. خانمم برگهی سرشماری دارد و من پاسپورت اقامتی، این وضعیت در گزینهها نیست.»
نشانی وبسایت را در گوگل جُستجو کردم: کانون سراسری انجمنهای صنفی دفاتر کفالت اقامت و اشتغال اتباع خارجی. در کادرِ نوع مدرک تنها سه گزینه وجود دارد: پاسپورت خانواری، آمایش، دفترچهی اقامت (که مخصوص پناهندگان سیاسی است). با خودم گفتم که پس به همین خاطر، پدر محمد هم ده روز معطل گرفتن معرفینامه شده است، چون او هم پاسپورت اقامتی دارد.
رفتم سراغ یک زن که با کودک ده سالهاش گوشهای در سایه نشسته بود. از او پرسیدم که تنها همین فرزندت مکتب است. گفت: «نه، یک دختر دیگر هم دارم که بزرگتر است و آن هم امسال هنوز نتوانسته به مکتب برود. مدارک اقامتی ما متعلق به مشهد است و برای ما میگویند فرزندان تان باید به مکتب های مشهد بروند. کار من و پدرشان درمنطقه ورامین است. بعد از بیست سال زندگی در اینجا، چطور ناگهان به شهر دیگری برویم؟ حالا توانستم با همین کارت آمایش خودم نوبت اینترنتی بگیرم. منتظرم صدایمان کنند که معرفینامه را بگیریم و برویم مکتب تا فرزندانم را ثبتنام کنم.» مرد دیگری که صحبتهایمان را شنیده بود به جمع ما اضافه شد و گفت: «این چهارمین روز است که میآیم. مدرکم در سیستم شان بالا نمیآید. حالا امروز برادرم را آوردهام که ببینم با کد اختصاصی او میتوانیم وارد شویم. خود مسئول اینجا هم متعجب است که چرا شماره گذرنامه/پاسپورت ما را قبول نمیکند.»
ظهر است، دیگر کسی را داخل اجازه ورود نمیدهند. عدهای معرفینامه به دست و خوشحال بیرون میآیند و راهیِ خوان بعدی میشوند، یعنی مکتب که حتی ممکن است با وجود این گواهی باز هم از ثبتنام فرزند شان خودداری کند.
تحصیل مخفیانه
هفته تمام شده بود و از مکتب به مریم زنگ نزده بودند. صبح شنبه، خود مریم به مکتب رفت. همانجا چندتن از هموطنانش را دیده بود که ناامید از مکتب بیرون آمدهاند، چون مدیر دست رد به سینهشان زده بود. به من زنگ زد و پرسید که چه کند، برود داخل یا نه. گفتم: «برو و بگو دوستم هم که آنروز همراهم بود در راه است.» کمی بعد، دوباره زنگ زد. محمد را ثبتنام کرده بودند، بسیار خوشحال بود، ولی تقریباً دو برابر مبلغی را که روز اول برای ما گفته بودند میخواستند. منّت هم گذاشته و گفته بودند که چون پسرت کودک مؤدب و بیدردسری است قبول کردیم، هم بهخاطر آنکه دوستی که آن روز همراهت بود و دل خانم مدیر را به دست آورد. در نهایت هم شرط گذاشته بودند که نباید هیچجایی گفته شود که محمد در مکتب بعثت ثبتنام شده است. مریم گفت: «همهی شرایط شان را پذیرفتیم، این هم روی بقیه. همین که محمد خوشحال میشود و جای خوبی درس میخواند برایم یک دنیا ارزش دارد.» خندیدم و گفتم: «بعداً که بزرگ شود میتواند داستانی بنویسد دربارهی تحصیل مخفیانه با وجود داشتن مجوز.»


